|  |   |  |   |

مهر و مهر

آدم برفي روبروي خدا نشست و عين آدماي بلاگرفته دستاي تاول زده شو به هم مي مالوند و زير لبي تشر مي زد.

چته؟

خدا مگه نگفتي برات نشونش كردم؟مي دمش به تو بي چونه؟

خب آره!

آخه اين لامصب مهرش خيلي زياده!!

مهرش زياده؟؟ ولي خب مهرشم زياده!!!

مهرشو نخوام؟؟؟

اونوقت بعدا مهرشو مي ذاره اجرا.

... اونوقت اين مي تونه تو آفتاب برف كشون اسفند كنارم واسه و از صداي جليز و وليز آب شدنم استفراغ نكنه؟؟؟

اگه مهرشو ببري و مهرشو بدي ، آره!!

باشه قبول!!!

آدم برفي! حالا مهرش كنم؟

آره خدا

...

( نفهميدي چي شد؟ راس مي گي مهرش زياد بود.معني هاشونم متفاوت :

مهر: مهرباني

مهر: مهر و استامپ

مهر:مهريه

حالا دوباره بخون)

نویسنده : سارو سهرابی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل