|  |   |  |   |

یک روز تاریک

یک روز تاریک بود ، هوا فرقی نداشت ، تنها میتوان گفت که خوب بود ، تکرار در این روز شکلی نداشت ، از دور خسته دلی به سمت من آمد ، رسم ادب کردم و جلو تر به او سلام دادم و احوال از او پرسیدم ، صدای پاسخ او را به سختی شنیدم اما واژه های کلامش لرزه بر تمام روز داد و تاریکی کمی به روشنایی تبدیل شد ،گفت:وقت تنگ است و رفت.
لحظه ای تدبیر و تمرکز و نیت ولی دو کلام حساب روز را نفهمیدم انگار که کلنگ بر زمین شنی میزدم ، راهم را ادامه دادم تا به مقصد روز قبل رسیدمو نگاه منتظر ورود از در را به آغاز سلامی به نام آنکه نامش یکیس آغاز نمودم .
شخصی وارد شد و گپ و گفتمانی را شروع کردیم ، آغاز سخن مثل همه ما ایرانیان صحبتهایی معمول بود تا اینکه خواستیم به نتیجه ای برسیم صحبتهای کثیفی را آغاز کردیم که تا ابد تمیز نخواهد شد زیرا که از قدیم گفته اند که پدر و مادر ندارد تا جایی که خسته دل آمد و گفت وقت تنگ است، به سمت صدایش پیش رفتم و جامعه ای را به چشم دیدم ولی افسوس که از دل همدیگر خبری نگرفتند.
به تکرار نگاه منتظر به در را آغاز کردم و خانواده ای قدم به خلوت گاه من با برکت گذاشت و بعد از آن نوجوانی خبر از روزهای تشنگی امتی داد و تمثیل امت را بر جلو دیدگانش از ما طلب کرد افسوس چیزی را به مفت فروخت آن هم دوران اسارت روح خود را در بند ولی او این را به افتخار می گفت و رفت.
ساعتهای نیمه تاریک رفت و پیرمرد آمد و گفت از این روزهم درسی گرفتی یا که نه ، به او قصه دل باز کردم،که این روزها تکرار برای چیست ، چرا هر روز را روشنی و تاریکی رقم می زند آیا رسیدن به کمال از مسیرهای دیگری عبور نمی کند و تنها از میان این دو مسیر محقق می شود ، گفت : وقت تنگ است و رفت .
به سراغ جماعتی دوباره به تکرار رفتم ولی هنوز زمزمه ای از آنها بر نخواست در خود نجوایی آمد که می گفت : تعجب دارم از تکرار نشدن روزهای اولین شکل گرفتن دنیای روشن عقل و احساس چرا امروز با این همه علم احساس همچنان صورتی نزولی دارد .
دوباره تدبیر و تمرکز و نیت ، دوباره زمزمه های احساس درون ولی افسوس از روح تاریک ، روحی که خود را در تاریکی حس می کند . دل سرد شده است و نمی داند در تاریکی می توان به روشنایی رسید .
روزی نیمه روشن به پایان رسید و ظلمت شب حاکم فرما شود ، در تکرار زمزمه های خودم در روزهای قبل ، به تفکر و ساختن رویایی در ماوراء زندگی زمینی خود مشغول هستم و هر شب را با این نیت به آزادی روح می رسم .
ادامه دارد..................

نویسنده : مصطفی خیالی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل