|  |   |  |   |

کودکانه

به نام خدای کودکان

واقعا همیشه برای من جای سوال بوده که چرا این مردم این طورین؟ یعنی چرا همه‌ی اونایی که دم از صداقت و دوستی میزنن، خودشون اولین کسایی‌ان که دروغ میگن!! نمیتونین این رو انکار کنید چون همتون قبول دارین که راست میگم. حالا این یه نمونه‌ی بچه گونش:
یه شب که با خونواده تو ایستگاه اتوبوس بودیم که بریم خونه یه آقای متشخص و مذهبی اومد و وایساد کنار ما تو ایستگاه. بابام هم که دید اون طرف آدم متشخصی یه سلام علیک باهاش کرد و از معایب و بی مسئولیتی های اتوبوسرانی گفت که اتوبوس هاش کمه و به ما رسیدگی نمیشه شلوغی اتوبوس ها امونمون رو بریده و از این چیزا.(دقیقا همون چیزایی که همه به کسایی که نمیشناسنشون میگن که یه چیزی گفته باشن!) به هر حال. چون که این اتوبوسی که قرار بود بیاد آخرین سرویس بود و بعد از اون هم اتوبوسی نبود، همه‌ي مردم جمع شده بودن که با اون اتوبوس برم خونشون. خونه‌ی ما هم چون که دور بود ماشین شخصی و تاکسی اون طرفا نمیرفت مگه این که با یه پول درست و حسابی راضیش کنی از هزینه‌های اصطحلاک ماشین و بنزین صرفه نظر کنه و تو رو ببره. به هر حال برگردیم سراغ بحث اصلیمون.
بابام در گوشی به من گفت که چون جمعیت زیاده و منم کوچولوام از زیر جمعیت برم تو اتوبوس و جا بگیرم که بابام بیاد و راحت و آسوده بشینه. منم چون نمیتونستم مخالفت کنم از روی اکراه قبول کردم. اتوبوس که اومد همون کارو کردم و تو یکی از بهترین صندلی‌های اتوبوس دو تا جا یکی واسه خودم و یکی واسه بابام گرفتم و منتظر شدم که بیاد. البته دو سه نفری بهم گفتن که اجازه بدم که اونا تو اون جا بشینن ولی خوب من گفتم که جا نگر داشتم و از این بهونه ها و اونا هم قبول میکردن و میرفتن. ولی یهو دیدم که همون آقای مذهبی و ریش دار و متشخص اومد و گفت که بذارم که بشینه. منم گفتم که این جا جا نگرداشتم و نمیشه بشینین متاسفانه، ولی طرف برگشت به من گفت که کسی واسه کسی دیگه جا نگر نمیداره اینجا. اینجا که نمیشه تو این شلوغی جا نگه داشت بکش کنار و من بشینم. بعدش هم منو هول داد اون طرف و نشست که انگار منتظر حرکت من نبود که واسش جا وا کنم. بعدش بابام اومد که رو اون صندلی بشینه که دید پره اونجا. منم گفتم که این آقا جای شما گرفت و گوش نکرد که جا نگر داشتم براش. اون آقا هم گفت که پسر جون خودت این جا رو واسه من تعارف کردی و من نشستم، اگه میگفتی که جا نگر داشتی که نمیشستم پسر گلم! دروغ کار خوبی نیست! حالا آقا من الان بلند میشم که بشینید، برای من موردی نداره من سر پا وایمیستم . ولی بابام گفت که نه آقا راحت باش ما زود پیاده میشیم. همون لحظه میخواستم بگم که بابا آخه ما که ایستگاه آخر پیاده میشیم این چه حرفی بود که زدی؟ ولی خوب ترسیدم که ناراحت شه. حالا من یه تناقضی واسم پیش اومده که مگه همون آقا نگفت که نمیشه جا نگر داری؟ حالا جلوی بابام اون چه حرفی بود زد؟؟ مگه اون آقا که واسه خودش ریش سفیدی بود و دم از مذهب میزد، همون نبود که با دغل بازی یه جا رو از ما گرفت و بابای بیچاره منو تا ایستگاه آخر سرپا نگر داشت؟
حالا این یه نمونه بود که تو بچه‌گی ها خیلی تجربه میکردم. ولی اگه دور و بر خودتون رو نگاه کنید از تنافضات خیلی میبینید.
اصلا من نمیتونم این مردم رو درک کنم به خدا. با این که هنوز بچه‌ام و بزرگ نشدم که بدونم چی بده و چی خوب ولی خوب معنی این کاراشون رو میفهمم.
راستی چرا همه‌ی آدم بزرگا فک میکنن ما جاسوسیم؟ تا میریم یه مهمونی زنونه بابام میاد میپرسه کی بود اونجا؟ چی خوردی؟ چی خریدن برات؟ خاله چی میگفت؟ عمه در مورد من چی گفت؟ مامان بزرگ در مورد من به عمه چی گفت؟ دقیقن همین کارا رو عمع و دایی و خاله و عمو هم انجام میدن.
آخه چرا اینا فک میکنن که ما رفتیم اونجا که بر اونا خبر بیاریم؟
اون اولا که ازم این سوالا رو میپرسیدن راستش رو میگفتم ولی بعدا فهمیدم که کار درستی نمیکردم که این چیزا رو بهشون میگفتم. ولی دروغ هم نمیتونستم بگم چون این میتونست کا رو بدتر کنه. ولی خوب یه کاری باید میکردم. از یه طرف جاسوس شده بودم و نمیدونستم و از یه طرف هم داشتم تبدیل به یک دروغ گوی قهار میشدم که خیلی خوب میتونه همه چی رو کنار هم بچینه و تحویل بده! ولی یه بار تو جمع اومدم گفتم که ایها الناس فک نکنید که من نمیفهمم! من میدونم معنی کارای شما رو فقط به روم نمیارم. اگه چیزی نمیگم شما هم فک نکنید بلا نسبت شما خرم.
این شد که دیگه از این سوالای جاسوسانه از من نمیشه و اگه هم بشه طفره میرم و جواب نمیدم.
این بزرگ ترا خیلی باحالن جون خودم. همیشه فک میکنن که مغز متفکرن و همه چی رو میدونن. ولی نمیدونن که از خیلی چیزای پشت پرده خبر ندارن! بچه بودن این امتیازا رو هم داره که هیشکی اهمیت نمیده که جلوت یه سری از حرفا رو بزنه یا نزنه. چون همیشه فک میکنن که ما هیچی نمیدونیم و اگه هم بدونیم زود یادمون میره. ولی اگه میدونستن که این همه حرف‌های پشت پرده که میزنن پیش خودشون رو یه بچه میشنوه و تو مغزش ذخیره میکنه چه حالی ممکنه بشن!
راستش رو بخواین به نظر من باید مردم رو تو اتوبوس شناخت! مثلا همین خانم ها دارن میگن به بزرگترا کمک کنین و تو اتوبوس وقتی یه بزرگ از خودتون دیدید پاشید که اون بشینه، چرا خودشون اون کارا رو نمیکنن؟ تازه جای ماها رو هم میگیرن. قبلنا مد نبود ولی الان دیگه داره یواش یواش تبدیل به یه قانون میشه که صندلی آخر آقایون مال خانوما باشه! تازه اگه کسی از آقایون هم بشینه از طرف خانوم ها مورد سرزنش قرار میگیره. آخه من نمیتونم بفهمم که چرا این خانوما به سهم خودشون قانع نیستن؟ به خدا صندلی خانوما و آقایون تو اتوبوس اندازه همه. ولی چرا اینا حق خودشون رو قبول نمیکنن؟ شاید فک میکنن چون طرف خانوما فشرده تره صندلیاش پس جا کمتره؟ ولی خوب نمیبینن که اون ردیف آخر پر از صندلیه که اگه هم فشرده بشین میشه بیش از حد هم سوار کرد؟! سر فرصت رو این هم باید فکر کنم ولی حالا موضوع بحث من با آدم بزرگا همون یه ردیف صندلیه آخر آقایونه که خانوما به زور گرفتن. خیلی هم به نظر من جالبه وقتی یه پیرمرد سوار میشه همه میخوان جاشون رو به اون بدن ولی وقتی یه پیرزن که از درد پاهاش نمیتونه راه بره سوار اتوبوس میشه، سریع از جانب خانوما هدایت میشه به بخش آقایون و همون صندلی آخر! تازه اگه کسی هم بگه که اینجا جای منه کلی لعن و نفرین میشنوه که تو به بزرگترت احترام نمیذاری و خدا ایشالاه دو نصفت کنه!
ولی من اصلا دوست نداشتم که جام رو به خانوم ها بدم. حق هم داشتم چون جای خودم بود و از زیر جمعیت رد شده بودم و اون جا رو به زور واسه خودم گرفته بودم. حالا چرا باید اونو به یکی دیده میدادم؟ اولا به زور ازم میگرفتن و میگفتن پام درد میکنه! ولی خودشون میدونستن که همه جاشون سالمه. ولی یواش یواش دیگه یاد گرفته بودم که چطوری جلوشون وایسم. اون اوایل خودمو به خواب میزدم و مردم هم میگفتن طفلکی خوابه و بذار بخوابه! ولی بعدنا بیدارم میکردن! آخه کسی نبود به اونا بگه که مگه آزار دارین که منو بیدار میکنید؟ اونم واسه چی؟ به خاطر این که بلند شم و یه خانوم جامو بگیره. ولی دیگه دیدم که این روش جواب نمیده یه هدفون واسه خودم جور کردم و اونو گذاشتم تو گوشم! حالا بیاد هر چه قدر که میخواد داد بزنه که برم یه جا دیگه بشینم یا بلند شم اون بشینه. من که چیزی نمیشنوم! ولی این روش هم خیلی جواب نداد. چون زنا به سلاحی‌ای به نام نیشگون مسلحن که میتونن راحت منو از جام بلند کنن!
کلا کسی نتونست حریف این‌ها بشه و اون صندلی دیگه رسما مال خانوما شد!
گفتم که باید مردم رو تو اتوبوس شناخت. یعنی تو اتوبوس باید فهمید که باباها چه قدر به بچه‌هاشون شخصیت قائلن. مثلا وقتی اتوبوس خلوته، راحت کنار دست بابام نشستم و واسه خودم یه صندلی جدا دارم و کلی احساس بزرگی میکنم. ولی وقتی شلوغ میشه یکم منو از اونجا بلند میکنه که یا باید سرپا وایسم و یا باید رو زانو‌های بابام بشینم! ولی خوب آخه یه بار بابام فکر نکرده که زانوهاش جای خوبی واسه نشستن نیست. البته که فکر نکرده چون وقتی خودش کوچیک بود اتوبوس اختراع نشده بود که رو زانو‌های باباش بشینه که بفهمه من دارم چه سختی‌ای میکشم اینجا!
این که هیچی؛ یعنی همون رو زانو های بابا نشستن تو اتوبوس کلی واسه من تحقیرآمیزه! حالا بد تر از اون اینه که بگه پیش مامانت بشین که راحت تره! آخه کسی نیست بهش بگه که آخه پدر من، من پسرم آخه زشت نیست که من که دارم واسه خودم یه مرد میشم ناسلامتی برم قاطی زنا بشینم؟ آخه بابام به این فکر نمیکنه؟ البته که فکر نمیکنه. چون وقتی اون بچه بود اتوبوسا یا اختراع نشده بود و اگر هم شده بود مختلط بود و دیگه زن و مرد کنار هم مینشستن و دیگه نیازی نبود به بچه بگیم که برو کنار خانوما وایسا که راحت تره. ولی خوب الان که این طور نیست. انصافه من که یه مرم واسه خودم پاشم برم پیش خانوما. چرا بابام اینا رو نمیدونه. چرا این چیزایی رو که خودش تجربه نکرده میخواد رو من امتحان کنه؟!
کلا کسی به ما بچه‌ها توجه نمیکنه. خودمون باید کارای خودمون رو بکنیم و مامان باباهامون کمکمون نمیکنن. چرا؟ چون میگن که یه بچه باید خودش کارای خودش رو بکنه. خوب این درست. ولی اون کس که گفته یه بچه باید خودش کارای خودش رو بکنه به این فک نکرده که اگه بچه خسته بود و خوابش میومد و نمیتونست این کارا رو بکنه تکلیف چیه؟ یا اصلا اون آدم بچه داشت که این نقشه‌هاش روش اجرا کنه؟ یا اصلا وقتی خودش بچه بود خودش کارای خودش رو می‌کرد که حالا داره به ما میگه این چیزا رو؟
چرا باید قوانینی که باید رو ما اجرا شه که وقتی بزرگ شدیم آدم موفقی بشیم رو آدم بزرگا نوشتن؟ خب اگه اونا میتونستن خودشون یه آدم موفق میشدن دیگه!
ولی خوب خلاصه همه به ما میگن بچست و نمیفهمه. ولی این رو خوب میفهمم که وقتی بزرگ شدم بچم هم همین مشکلا رو میخواد داشته باشه. واسه همون نه بابا و نه مامان رو مقصر نمیدونم. بیست سی سال دیگه بچم میخواد به من بگه که چرا این طوری رفتار میکنی باهام؟ اون موقع نمیدونم چی بگم بهش.
پایان

نویسنده : محمد مهدی افشار

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل