|  |   |  |   |

گریز از یک ترس

"آقای هو سوار بر اتومبیل شخصی اش در حالی به خانه بر می گشت که اینبار طرحی عجیب ریخته بود.داشت از تپه ای بیرون از شهر بر میگشت.از موقعی که شکی خوره وار نسبت به زنش پیدا کرده بود به آن تپه می رفت به این قصد که دیگر بر نگردد.البته نه اینکه در آنجا مقدمات خودکشی را فراهم کرده بود یا نقشه ای ریخته بود.
سر راهش جلوی یک پمب بنزین ایستاد.وحشتش از تصمیمی که گرفته بود هر لحظه بیشتر می شد.نمی توانست درست فکر کند..."
مادرم صدایم می زند"همایون"
افکارم به هم می ریزد.جواب نمی دهم.حوصله ندارم.حوصله خودم را ندارم.
دوباره قلم را بر می دارم " آقای هو..."
اما نمی توانم بنویسم یعنی نمی خواهم بنویسم.اصلا به من چه.آقای هو به من چه ربطی دارد هر کاری می خواهد بکند.
ذهنم خسته شده.دراز می کشم و به سقف خیره می شوم.با دستم در هوا چیزی نقاشی می کنم.فکرم از زمان می گریزد و به گذشته پناه می برد.وقتی در حمام روی کف درون آب نقاشی می کشیدم.ثانیه ای بیشتر نمی ماند..."همایون..بیا شام دیگه صدات نمی زنم"
خدای من قلمم کجاست؟
"آقای هو پس از اینکه یک بشکه بنزین تهیه کرد به سوی منزل حرکت کرد.او مغازه داری چهل و پنج شش ساله بود.نیمه طاس بود.صورت درازش را همیشه اصلاح می کرد.چشمان همیشه درخشنده اش در صورتش هیجانی نفرت انگیز می گذاشت.
قبل از ازدواجش بسیار دوست داشت نویسنده بشود.چند بار هم چیزهایی نوشت.ولی بعد دست کشید.شدیدا افسرده شده بود که زنش دادند.اتفاقا زن خوبی هم گیرش آمد دختری جذاب و البته بازیگوش از .
زندگیش را نسبتا موفقیت آمیز شروع کرده بود.تا یکسال پیش که شکی خوره وار نسبت به زنش پیدا کرده بود.
آقای هو در حالی که با افکار در هم ریخته اش سر و کله می زد به منزل رسید.
بشکه بنزین را برداشت و وارد شد."
برود زنش را بکشد؟ چه احمقانه. سرم درد می کند..احساس بدی دارم
"در حیاط ایستاد و فکر می کرد که بنزین را برای چه آورده بود.انگار همیشه در افکارش اینطور بود که برای کشتن یک نفر به بنزین نیاز هست.اما آخر او چقدر احمق بود.بنزین به چکارش می آمد.بنزین را در حیاط گذاشت و وارد خانه شد.زنش که در آشپز خانه بود با شنیدن صدای بسته شدن در در حالی که لبخند فریبنده ای بر لب داشت به طرفش آمد.
آقای هو با دیدن زنش بر سر جایش میخکوب شد.به سختی نفس می کشید.پاهایش سست شده بود.رنگش پریده بود.شبیه جسدی شده بود که به مرگی سخت تن داده بود.زنش از دیدن شوهرش در آن وضع وحشت زده شد.
اما خیلی سریع توانست حدس بزند.به حرف آمد"باز چت شده؟الآن برایت شربت می آورم..صبر کن..بشین آلآن بر می گردم"برای یک لحظه که زنش به طرف آشپز خانه بر می گشت گمان کرد که لبخند می زند.خشمی وحشتناک دوباره سراسر وجودش را گرفت.به شدتی ویرانگر از زنش متنفر شده بود.ناگهان دیوانه وار به سمت زنش حمله برد او را به زمین انداخت و با مشت به جانش افتاد.هرچه بیشتر می زد بیشتر لذت می برد.آنقدر زد تا از حال رفت و کنار زنش که حالا دیگر مرده بود دراز کشید و به سقف خیره شد.با دستش در هوا چیزی نقاشی می کرد.افکارش از زمان می گریخت و به گذشته پناه می برد.بخاطر می آورد وقتی که بچه بود در حمام روی کف درون آب چیزی می کشید..ثانیه ای بیشتر نمی ماند.یک لحظه درخشش چشم هایش بیشتر شد و این جمله را بر زبان آورد:حقش بود.گویی وجدان از دست رفته اش را خطاب قرار داد.و آنگا دوباره به گذشته پناه برد.یادش آمد دوست داشت نویسنده بشود:ای کاش نویسنده می شدم..بی شک مسیر زندگی ام تغیر می کرد..
صدای زنگ تلفن آقای هو را متوجه مخمصه ای که درونش افتاده بود کرد.به طرف تلفن رفت.پشیمان شد.به طرف زنش برگشت.زنش نه.یک جنازه بود که باید از شرش خلاص می شد.سراسیمه یک پتو آورد و جنازه را درون آن پیچید.ماشینش را داخل حیاط آورد.جنازه را در صندوق عقب گذاشت.بشکه بنزین را روی صندلی های عقب انداخت و حرکت کرد.رفت به همان تپه همیشگی.آنجا را خوب می شناخت و خیالش راحت می شد.جنازه را پیاده کرد بنزین ریخت و ...چند ماه بعد آقای هو اعدام شد.پایان"
احساس وحشت می کنم.ذهنم را از هجوم افکار مزاحم کی پی در پی به سراغم می آیند فراری می دهم."این من بودم که به جان زنم افتادم؟من بودم که او را کشتم؟"
می ترسم.قلمم را محکم فشار می دهم!پایان
این اولین استان همایون بود.سال ها بعد او نویسنده مشهوری شد!
پایان

نویسنده : محمد بهوندی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل