|  |   |  |   |

بخش اول : مرگ فریدون

دستان سرد پاییز به نرمی اندام برهنه دشت را نوازش می کرد ، آفتاب ملایم تر از همیشه بر میانه های روز می تابید و باد مسافر ، تشویش را بر گیسوان پریشان روزگار می گستراند . دیوارهای مهربان دیروزها به موازات هم غربت و بیگانگی را فریاد می زدند و درهای بسته و گاه نیمه باز خانه ها طعم شیرین خاطرات روزهای خوب را به تلخی می کشانید. فریدون خسته و خاک آلود بطن کوچه ها را می پیمود تا اندام زخمی اش را در آغوش بستر نرم و امن آسایش خانه ای محو کند و مرهمی بگذارد بر عمق تلخ تنهایی اش . لعنت و نفرین از در و دیوار شهر می بارید و او مغموم و در خود فروشده تمام توان باقیمانده اش را صرف می کرد تا نیفتد . همچون قلعه ای ماسه ای می مانست که در مقابل هجوم امواج می کوشد تا از هم نپاشد . غرور البرز در نگاهش موج می زد که آتشفشانی از درد را در دل نهان کرده است.ضعف و افسوس اینک یاران نزدیکش بودند با نفس هایی که به سختی از دم به بازدم می رسید . برای لحظه ای ایستاد و به دورهای آسمان خیره شد . لختی گذشت ، آرام آرام نگاه نافذش را برگرفت و بر غربت شهر افکند . شهری که انگار نفس نمی کشید ، مرده بود . نه کودکی در کوچه ها در پی بازیچه ای می دوید و نه پیری گوشه ای را برای دفن تنهایی اش در میان جمعیت بازار برگزیده بود . تنها عابر کوچه ها همان تشویش مواج بادها بود و گام های بی قرار خودش .
نهر غبار گرفته و پیچ در پیچ کوچه ها را زیر نگاه پنهان و سرد مردان و زنان سر به خانه فروبرده ای که از درز ناچیز میان پرده ها و پنجره ها بیم ناک به رفتنش می نگریستند گام به گام طی می نمود . نگاهش را به انتهای راه انداخت . دیگر داشت می رسید . بیرق کهنه و خاکی کاویانی از همان دور هم نمایان بود .تنها و بی تاب در میان وسوسه باد می رقصید ... فریدون لحظه ای ایستاد ، نفس در سینه حبس کرد و اشک در چشمانش حلقه بست ... گام هایش هماهنگ با ضربان آرام قلبش به پیش می رفت ... حالا دیگر رسیده بود ... مرد روزهای دشواری و حماسه به ناگاه فروریخت و همچون برگی خشک و بی حیات بر مزار مهجور و خاکی کاوه فرو افتاد .

نویسنده : سید رضا حسینی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل