|  |   |  |   |

نویسنده ای که نویسنده نشد !

بعد از یک عمر زندگی حس می کرد در شرف سی سالگی عمری رو سپری کرده ، گاهی به این فکر می کرد که بعد از 12 سال دوران دبیرستان و 5 سال دانشگاه و 2 سال خدمت در جمع 19 سال سپهری کردن عمر حالا با مدرک مهندسی کامپیوتر خودش رو چی معرفی کنه ؟

تا اون روز جوابی پیدا نکرده بود ، هرچند مهم نبود چون کسی ازش سئوال نمی کرد که شما کی هستی و همیشه به همین قانع بود که کسی نمی پرسه و جوابی براش لازم نیست پیدا کنم .... فقط یکبار در زمان عقد در جواب آقای داماد شغلشون چی هست به فکر فرو رفته بود که واقعا مهندس کامپیوتر هم شغله ؟ یا همون آزاد خودمون مفهوم تره ؟ حداقل آزاد انقدر گنگ هست که شاید فکر کنن بازاریه ! ولی مهندس کامپیوتر بیشتر برای عموم شبیه سربسته بیکاره !

در همین احوال روزی فکر کرد ایا واقعا من برای دنیای تکنولوژی و هوش مصنوعی ، برنامه نویسی و راه انداختن این کامپیوتر های پیچیده به دنیا امدم ؟ چه اهمیتی داره که این هوش و استعداد رو دارم ؟ دنبال جوابی بود که بی اختیار یاد زمان فارغ التحصیلیش از دانشگاه افتاد یه لحظه اتفاقات جلوی چشمش امد انگار همین دیروز بود که شبکه آموزش دانشگاه قطع شده بود و چون نفر اول دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و از همه بیشتر حالیش میشد مضنون اصلی دانشگاه در خرابکاری شبکه اموزش بود ! قضیه تا حدی جدی شد که از مضنون به متهم خرابکاری در شبکه آموزش بدون هیچ مدرکی فقط به اتهام اینکه از همه بیشتر بلد بوده متهم شد و اخرش یک میلیون هم بدون اثبات جرم جریمه اش کردند و گفتند که تو خیلی میدونی حتما کار خودته ! چون بقیه هیچی از این شبکه ها نمی فهمن بجز تو ... ! همین که از فکر گذشته بیرون امد انگار جواب سئوالش هم گرفته بود کسی اهمیتی به هوش و استعداد نمیده ... ولی هنر رو نمیشه نادیده گرفت ...

حسی توی قلبش میگفت مفید بودن همیشه گیراست و مثلا هنر قلب ادم ها رو جذب میکنه هرچند علم ابزاریه و زیاد دونستن هم همیشه خوب نیست میشه همون قدردانی جالب دانشگاه ! ولی چه هنری ؟ نقاشی ؟ به خودش گفت ولی من از قلم و مداد بجز خوش خط نوشتن هنری بیشتر نداشتم اون هم هرزمان به سازمان دولتی مراجعه می کردم که حمایتی برای پروژه های تحقیقاتی و ارزشمندم بگیرم همیشه کارمند و مدیر و معاون مربوطه که درخواستم رو میخواندن میگفتن به به چه خط خوبی دارید که اوج هنر خط من به همینجا ختم میشد چون نوشتن درخواست و ادامه همکاری میسر نمی شد تا این خط خوش مجدد به حضور این عزیزان درخواستی بدهد ...

جرقه ای در وجودش زد شاید شعر ، داستان همون هنری باشه که میتونه به قلب مردم رسوخ کنه و حداقل نویسنده یا نویسنده : جواب خوبی به جای مهندس کامپیوتر باشه ...

پس دست به قلم شد و اولین داستانش رو با "به نام خدا" شروع کرد به فکر موضوع بود ... چند دقیقه که گذشت فکر کرد سرنوشت فارغ التحصیلی و بی مهری دانشگاه به خودش میتونه هم رئال و هم گیرا باشه و حتما نو آورانه است باعث استقبال از داستانش میشه با کلی امید تمام ماجراهای اتهام به زیاد دانستن و جریمه دانشگاه رو نوشت و ... وقتی داستان تمام شد به وبلاگش پست کرد و از همه دوستانش دعوت کرد که بخوانند ...

چند هفته ای نگذشته بود که داستان در سراسر اینترنت پخش شد و سر از فیس بوک در اورد هر کسی نظری در مورد برخورد دانشگاه و بی گناهی مهندس و رفتار عجیب با یک استعداد می داد بعضی هم مهندس رو فریبکار و دانشگاه رو مورد تخریب قرار گرفته می دیدند کم کم موضوع مهندس از یک داستان کوتاه تبدیل به بحث عمیقی در سطح ملی شد و از سایت های خبری سر در اورد !

مهندس که از این همه استقبال و انبوه نظرها و سایت های مختلف که داستان رو خط به خط منتشر می کردند به شوق خاصی رسیده بود و فکر میکرد این همون استعداد پنهانی بود که دنبالش میگشت و حالا به آرزوی واقعیش رسیده و هنری داره که اون رو نویسنده میکنه و دیگه لازم نیست بگه مهندس کامپیوتر هست در فکر داستان بعدی خود بود و با رویاهای کتابهای چاپ شده خود سر میکرد که ...

زنگ در به صدا در آمد مهندس به پای در رفت کارتی در کیف جیبی کادر جلوی چشمانش رو پوشاند ، ساعاتی بعد مهندس به پاسخ این سئوال فکر میکرد که هدف شما از تخریب ذهنیت نسبت به دانشگاه و سیاه جلوه دادن وضعیت استعداد ها چیست ؟

همینطور که داشت به دردسری که گرفتار شده بود فکر می کرد و به چه زبونی بگه که من واقعیت زندگی خودم رو نوشتم فقط یک داستان واقعی بود که نویسنده بشم ... یک لحظه فکر کرد واقعا نویسندگی ارزشش رو داشت ؟ مگه مهندس کامپیوتر بودن چه ایرادی داره ؟

رشته افکارش رو دوباره سئوال "هدف شما از تخریب ذهنیت نسبت به دانشگاه و سیاه جلوه دادن وضعیت استعداد ها ... " به هم زد و تازه به خودش امد و در جواب گفت فقط نویسنده ای که نویسنده نشد !

نویسنده : آرش ایرانپور

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل