|  |   |  |   |

گنجشک شده بودم

پرنده ای شده بودم...وخورده غذایی به منقارم گذاشته بودم
از این شاخه به آن شاخه می پریدم!
گاهی هم از پرواز خسته می شدم.
وبرروی شاخه ای استراحت می کردم...
سعی می کردم کسی از شکارچیان مرانبیند
آرام آرام به پروازم دوباره ادامه دادم.ناگهان شکارچیان مزرعه صدای بال هایم راشنیدند.وفشنگی رارها کردند!
من هم از ترس اینکه گلوله ای به بال هایم اصابت نکندبال هایم را حسابی جمع کرده بودم.
ناگهان در همین حین بود که از ترس دانه هایی راکه برای جوجه هایم جمع کرده بودم انداختم.
ادامه ی این داستان راخودتان زمزمه کنید
گنجشکک اشی مشی
سر بوم ما نشین...
نوشته شده در تاریخ ۲شنبه۲۸مرداد۱۳۹۱ساعت۱۲:۲۳دقیقه توسط محمدرضابصیرت

نویسنده : محمدرضابصیرت

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل