|  |   |  |   |

هنرمندی در آتلیه ي مرگ.

میگفت دوست داشت که فوتبالیست شود.
در کارگاه پرسروصدایی کار میکرد .آنقدر صدا درفضای کارش بود که گوشی محافظ بر گوشهایش بود.
گرد سپیدی بر موهایش نشسته بود جلوتر رفتم جوان بود سی شاید کمتر داشت.
از او خواستم از کارش دست بکشد.صدای دستگاه قطع شد ولی هنوز صدای سوت آن درگوشم مانده بود.
کارگاه خاک آلود خسته بعداز ظهر چهارشنبه دلگیر کمی در سکوت بی باورش خمیازه کشید
جلوتر رفتم لباسم خاکی شده بود
سفارش کار دادم. دوخط شعری دادم تا برایم خوب کار کند و تا جمعه آماده اش کند.
جوان بود .گفت از بچگی در این کارگاه کار میکند
از دوازده سالگی در یک کارگاه کوچک خاک آلود.!!آنهم این کار.
مثل یک آتلیه بود.همه چیز سیاه وسفید بود همه آثارش یک اندازه بودند.فقط بشدت غبار گرفته...من درگیر کشمکشی با خاک کارگاه ولباسم بودم...یک تکه دستمال پارچه ای دستم داد تا از جنب وجوش وسواس گونه من هم خودش را وهم مرا راحت کند.حالا بهتر کارهایش را میتوانستم ببینم.
اینطور بهتر شد.
نقاشی میکرد.خطاطی میکرد .ودر آن کارگاه خاک آلوده کوچک غبارگرفته روی زمین بی هیچ میز بی هیچ صندلی بی هیچ پنجره بی هیچ منظرهبی هیچ منشی در کارکسب نان حلال بود بود.
تا آنروز تعریف خاصی از هنر وهنرمندان در ذهنم نقش بسته بود.درغروب آن چهار شنبه نارنجی بود که تعریفم از هنر دگرگون شد
او هم با دلش کار میکرد وکسی به او سفارش کار نمیداد مگر عزیزش را از دست داده باشد ودرآن شرایط تو چه میدانی او هم هنرمندیست در خیل این هنرمندان.
هنرمند ی بیاد آخرین یادگار بودن ما بر روی زمین
ساعتها بریک سنگ سیاه سخت کار میکرد
وآتلیه اش هیچ بازدید کننده ای نداشت
تصاویر معصومانه کودک ونوجوان وجوان تا استاد ومعلم وطبیب سرشناس
همه درگرو هنر دستهای زحمتکش وچشمهای دقیق او بودندبرای آخرین بار.

حکاکی وخطاطی و نقاشی ...همه باهم...در دستهای او بود
در آن کارگاه کوچک پر گرد وغبار پرصدا
مردی جوان سنگهای سیاه وخاکستری ماتمزدگان را میخراشید ومزد میگرفت وکسی نمیفهمید او یک هنرمند است
او سنگ گور را حکاکی میکرد
میگفت از کارش خوشش نمیاید
میگفت دوست داشته که فوتبالیست شود.
او حکاک سنگ گور بود.
کاش میتوانستم یک اثر هنری برای خود سفارش دهم که کار دست او باشد برای من.
بیعانه را دادم.
وبیرون آمدم....نفسی کشیدم ودور شدم.
سلام به زندگی....وسلام به هنرمندی که در پستویش با مرگ ما زندگی میکرد.
11خرداد91

نویسنده : مریم نصرت زاده(دریا)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل