|  |   |  |   |

رنگ های زندگی

می دانم اسمان ابی است ، ابر سفید و کوه ها قهوه ای و بالهای پرندگان رنگارنگ است اما از وقتی پا به این دنیا گذاشتم چیزی جز سیاهی نسیبم نشد. مادرم را امروز صبح می بینم دستهایم را روی صورتش می کشم حالا دیگر تمام برجستگی های صورتش را بعد چند سال از بر شده ام . هنوز هم وقتی با او حرف می زنم دوست دارم دستش رادر دستانم حس کنم ارامشی تمام وجودم را احاطه می کند که ازماندن در تاریکی چشمانم واهمه ای ندارم .افسوس که از پدرم چیز زیادی به خاطر ندارم از وقتی به دنیا امدم او بیشتر در سفر بوده . پدر هر چند وقت یک بار به ما سر می زند و مقداری پول در دستان مادر می گذارد دستی روی سر من می کشد و می گوید از دنیای سیاهت چه خبر؟ می دانم که او مرا دوست دارد اما هر بار که این حرف را از او می شنوم انگار پتکی بر سرم می کوبند این حرف پدر از تحمل کردن شرایطم برایم سخت تر بود.اما در این وقت فقط گرمای وجود مادر است که به من ارامش می دهد. پدرم اوایل نمی خواست باور کند که فرزندی نابینا دارد و توانایی که خداوند با نبود دیدم به من عطا کرد برایش نامعلوم بود، به خاطر دارم که روزی با ساعتی زیبا که به عنوان هدیه برای مادر خریده بود وارد خانه شد و بعد از خوردن ناهار مادرم به او گفت بهتر نیست که ساعت دیواری را به جای تابلو به دیوار بزنیم؟ پدر موافقت کردو ساعت را به دیوار زد و از مادر پرسید جاش خوبه ؟مادر متوجه نشد اما من گفتم کمی به سمت راست ببریدش، پدر توجه نکرد ومن دوباره حرف خود را تکرار کردم ناگهان پدر عصبانی شد وگفت ما که چشمانمان سو دارد نمی بینیم اما تو....و رو به مادرم کرد و گفت اینقدر این بچه را لوس نکن تا ابد که تو نمی توانی از او پشتیبانی کنی؟ ناگهان بغزی گلویم را فشرد اشکهایم مثل باران روی گونه هایم می لغزید با این حال رو به پدرم کردم و گفتم از صدای تیک تاک ساعت فهمبدم . تا چند لحظه سکوت حرف اول را در خانه میزدتا این که صدای گریه پدرم سکوت را پایان دادو مرا در اغوش گرفت و چشمانم راکه غرق در اشکهایم شسته شده بود بوسید. اکنون دو سال از ان ماجرا می گذرد و من از مادرم خواستم که مرا با عصای سفیدم تنها گذارد که انگاه فقط خداوند است که مثل همیشه به پشتبانی من می ا ید و جای خالی تو را برایم پر می کند.

نویسنده : یکتا احمدی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل