|  |   |  |   |

بوی مرگ


بوی گند سطل آشغال تعفن شدید پیچیده شده در فضا همه جا را با عطر ننگین و

مرده ناک پر کرده بود چشمانش از بوی گند میسوخت و بر اب های چیلیده شده

از تعفن زباله ها دایره هایی به رنگ چرک و لنجن درست میکرد .

مدتها بود که در این سگ دانی زندگی سگی سگی ر ا تجربه میکرد و غرق در

خاطرات گذشته میشد و زندگی رابا این نوع بو تجربه میکرد اشغالها ر ا زیرو

رو میکرد انگار دنبال چیزی میگشت چیزی که به۹ او ارامش دهد و برای چند

ساعتی تسکین دلش باشد اما هر چه میگشت پیدا نمیکرد درست عین موشی شده بود

که سالها در فاضلابی زندگی کرده که وجودش از امراض پر است هر کس به او

حرفی میزد فحش میداد ناسزا میگفت و به زمین و زمان بد و بیراه میکشید

هر چه روی دستش میزد رگش را پیدا نمیکرد انگار دیگر رگی نداشت که به او

کمک کند رگ در وجودش بیرگ شده و جان سوزن خوردن را نداشت ولی او اصرار

میکرد که پیدا کند رگی در وجودش اما هر چه گشت پیدا نشد تا اینکه مجبور

شد در همان فضای گند آشغال رگ مردانگی اش را قطع کند و از ان به بعد بوی

آلوده ی مرگ در فضا ی آن اتاق اضافه شد

نویسنده : وحید مداحی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل