|  |   |  |   |

ترسهاي كودكي

شعله چراغ موشي كوچك روي طاقچه اتاق مي رقصيد،سايه ها روي ديوارها بالاو پايين مي رفتند.پاهاي يخ كرده دخترك آروم ،آروم زير كرسي گرم مي شد.تنقلات خوشمزه اي روي كرسي توي يك سيني بزرگ به دخترك چشمك مي زدند.دونه دونه تخمه ،پسته و بادام بو داده را برمي داشت ودرحا ليكه به ماجراهاي شنيديني و جالب پدربزرگ گوش مي داد ميخورد. رعد وبرق و وزش باد با شدت تمام درچوبي اتاق را تكان مي داد.با هر تكان در، دل دخترك هري تو مي ريخت.پدر بزرگ با هيجان و آب وتاب داستان ملاقاتش با يك جن را كنار جوي آب تعريف مي كرد. از سيلي كه سالها قبل باعث ويراني ده شده بود صحبت ميكرد سيلي كه همه چيز را با خودش برده بود.
دانه هاي باران به شيشه هاي كوچك ورنگي در چوبي اتاق مي خورد.دخترك از شنيدن قصه هاوسرگذشت پدربزرگ به هيجان آمده بود.خيلي ترسيده بود، ولي دم بر نمي آورد.چون اگر بچه ها چيزي از ترسش مي فهميدند او را مسخره مي كردند.خاله ودايي با بچه هاشون وارد اتاق شدند.هر بار كه در خانه را مي زدند به نوبت يكي از بچه ها براي باز كردن در بيرون ميرفت.اتاق حسابي گرم شده بود.استكان هاي چاي توي سيني دور مي چرخيد وهر كس كه ميل به خوردن چاي داشت يك استكان چاي تازه دم وخوشرنگ را برميداشت.ولي بچه ها اجازه نداشتند شبها چاي بخورند.دختر قصه ما هم از اين قائده مستثني نبود.او هم اجازه نداشت چاي بخورد.سيني چاي از جلوي او رد شد عطر چاي مشامش را نوازش داد.كم كم چشمان دخترك گرم مي شد.لشكر خواب حمله ور شده بود .به زور چشمانش را باز نگه مي داشت.ولي نمي توانست مقاومت كند هر بار كه چشمانش را باز مي كرد ،حس مي كرد كه لحظاتي خواب بوده.چون شنيدن قسمتي از سرگذشت را از دست داده بود.ناگهان صداي كوبه درخانه در فضاي خانه پيچيد.......

****
بچه ها با شيطنت به او نگاه كردند.
نوبت او بود.با اكراه وترس كرسي گرم را ترك كرد.دانه هاي درشت باران به سروصورتش مي خورد.دالان دراز وباريك را به دو طي كرد.در باز كرد .يك آدم بزرگ،خيلي بزرگ !!! با بدني پر از آب پشت در بود .او سيل بود .آمده بود تا همه چيز را خراب كند، همه چيز را با خودش ببرد!
در يك چشم بهم زدن دالان پر از آب شد، حياط خانه،زمين و آسمان پر از آب شد.در آب دست و پا مي زد ونوميدانه كمك مي خواست.............
ناگهان چشمانش را باز كرد.صبح شده بود.خبري از بزرگترها نبود.اطراف كرسي بچه ها خواب بودند.
خدايا نه دوباره.چه مصيبتي!!!
حوضچه كوچكي توي رختخوابش و همان داستان هميشگي،شماتت بزرگترها و نيشخند بچه ها.....................

نویسنده : معصومه محمد ميرزائي

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل