|  |   |  |   |

مثل من، هرگز کسی عاشق نبوده ...

کم کم انگار به این تنهایی عادت کرده ام.

تو هم انگار آنجا این روزگار برایت عادت شده باشد سراغم را نمی گیری.

یکی برایم نوشته بود چرا به سراغش نمی روی ؟ چرا دست روی دست گذاشته ای؟ چرا به خودت تکانی نمی دهی؟؟؟

به گمانم نمی دانند چه میکشم

یا نمی دانند تو در چه وضعی هستی..

آسمان امروز آبی شده بود آبی تر از هر روز

نزدیک ظهر که شد زدم بیرون تا هوایی عوض کنم.

کوچه غرق در صداهایی بود که همه برایم آزار دهنده بودند

قدم هایم را تند تر برداشتم تا از آنجا دور شوم

به خیابان رسیدم

انگار اینجا صداها عادی بود

تنها صدای ماشین ها و بوق ..

میخواستم نامه ای که دیشب برایت نوشته بودم پست کنم

به سمت صندوق پست راه افتادم

کارم به نظرم مسخره آمد

نامه...!

تو که از حرف دلم آگاهی نامه برای چه..

همانجا ایستادم

دستم رفت به طرف جیب پیراهنم

انگار بازهم میخواستم بی خیال باشم

نگاه کردم ببینم چه بر میدارد

بستهء سیگار

وای پسر داری با خودت چه میکنی

مگر یادت رفته که هستی

تو .. سیگار .. دوباره سرجایش گذاشتم

راه افتادم

در راه به این فکر میکردم که امروز زنگ نزده ای

راستی برای چه امروز به من زنگ نزدی

نمیدانم ... تو نیز لابد نمیدانی

شاید چون همیشه من زنگ میزنم صبر کرده ای و منتظر مانده ای که..

باشد من زنگ می زنم



بــــوق .. بــــــــوق ...

الو

الو

الو

ازت گله دارم

چرا وقتی صدایم را می شنوی سلام نکرده می گویی الو

باز هم الو...

از من سلام و از تو إ .. سلام

خوبی؟ کجایی ؟ چه خبر ؟

حتی نگذاشتی من حالت را بپرسم

سوال پشت سوال

یادت هست ...

حالم خوب است تو چطوری فدایت شوم

البته می دانستم این جملهء آخر دیگر برایت معنایی ندارد

اما باز هم می گویم فدایت شوم

- خوبم..

خدا را شکر

من هم خوبم

توی خیابانم ..

یادت هست دفعه اولی که صدایم را شنیدی چطور مجذوب صدایم شده بودی

اما حالا انگار برایت تکراری باشد ..

دوستت دارم

و تو هم باز مثل همیشه .. - چقدر؟

این بار سکوت کردم.

کاری نداری

نه

خداحافظ مواظب خودت باش

و قطع کردی و من صدای بوق اشغالی شنیدم

اما دوستت دارم را نه...

باز به آسمان نگاه کردم و چشمانم گریان شد

با قدمهای بلند به خانه برگشتم

از پله ها آمدم پایین

نگاهم به کتاب هایم افتاد

دوست داشتم همه شان را پاره کنم

امسال هم مثل پارسال باز همان کتابها را باید بخوانم

هیچ وقت نمره ام کم نشده بود

اما این دوسال ..

باورم نمیشد که این ترم را پاس نکرده بودم

تو اینها را یادت نیست میدانم

به قول معین



توکه عشقو تو ویرونی ندیدی

شب سر در گریبونی ندیدی

نمیدونی چه دردی داره دوری

توکه رنگ پریشونی ندیدی

فقط همین را میدانم

مثل من، هرگز کسی عاشق نبوده ...


۲۰/۲/۸۸

نویسنده : محمدمهدی اسمعیلی (عرفان)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل