|  |   |  |   |

یا رئوف

یا رئوف

فرمان امد: تار بتن !. تنیدم. تند و پشت هم . غار تاریکم مهمان داشت . خستگی از چهره محمد میبارید ولی نگرانی هرگز . یک گوشه نشسته بود و پاهای زخمی اش را میمالید .
از شب قبل که علی به جای او آرمیده بود بی وقفه راه رفته بود و حالا پاهایش پر از تاول بود . کاش میشد برایش پای پوشی بتنم
سایه مامورها را روی سرم حس میکردم . تا جلوی غار آمده بودند تارهای مرا که دیدند گفتند
برگردید پای هیچ بشری به اینجا نرسیده است
کاش میشد برایش پای پوشی بتنم . . . .

.........................
هومان
24/11/1390

نویسنده : هومان خورشاد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل