|  |   |  |   |

رویای شیرین

منتظر بودم تا چراغ عابرپياده سبز شود و به آن طرف خيابان بروم.همين طور كه كنار خيابان بودم چشمانم به دنبال ماشين هايي كه از جلويم مي گذشتند،مي رفت و برمي گشت.ماشين هايي كه حتي اسمشان را هم نمي دانستم،البته اينجا و اين طور چيزها برايم ناآشنا نبود،اينجا را خوب مي شناختم،ياد دوران كودكي ام افتادم،ده يازده سال پيش.روزهايي كه از صبح تا شب در سرما وگرما اينجا،بين همين ماشين ها…..
با ضربه ي يكي از عابران پياده به خود آمدم.نگاه كوتاهي به چراغ راهنما انداختم،گره ي روسري سفيدم را كه يادگار مادرم بود سفت كردم،چادرم را محكم گرفتم،سرم را پائين انداختم و فوراً از عرض خيابان گذشتم .
درست جلوي مجتمع تجاري ستاره ي شمال بودم.عظيم ترين مجتمع مسكوني شهر.
دستم را سايبان پيشاني ام و سرم را بالا كردم تا طبقه ي آخر مجتمع را ببينم.
يادش بخير…آن دوران اين مجتمع هنوز تكميل نشده بود،آن وقت ها چقدر دلم مي خواست به طبقه ي آخر آن بروم،بزرگترين آرزوي بچگي ام اين بود و به خاطر همين بود كه وقتي مدير دفتر آدرس خانه را نشانم داد با ذوق و اشتياق كار را پذيرفتم.هميشه فكر مي كردم كساني كه طبقه ي آخر اين مجتمع زندگي مي كنند چقدر به خدا نزديك اند و چقدر آرزوهايشان زود برآورده مي شود،به خاطر همين هم بود كه مي خواستم براي يكبار هم كه شده به طبقه ي آخر اين ساختمان بروم و يك آرزو كنم.
به طرف درب ساختمان رفتم،در باز شد و من داخل شدم.چند قدمي به داخل برداشته بودم كه صدايي شنيدم؛
-آي…آي دختر…با تواَم.
برگشتم،مرد سن وسال داري بود،با كمي ترس گفتم:
-بله؟ چي شده؟
مرد نگاهي به سرو وضع من انداخت و با عصبانيت گفت:
-كجا سرتو انداختي پائين و ميري تو؟چي ميخواي؟ با كي كار داري؟
-من…؟من پرستارم،پرستار بچه…يكي از ساكنين اينجا،آقاي زند،به دفتر خدماتي ما زنگ زدن و پرستار خواستن،آدرسشم اينه.
و برگه اي كه آدرس و فاميل صاحب خانه بر رويش نوشته شده بود را دادم به آقاي نگهبان. نگاهي به آن كرد و گفت:
-آهان…طبقه ي پنجمه…برو بالا.
راه افتاده بودم كه بروم،در همان لحظه خانم جواني از آسانسور بيرون آمد،چشمش كه به من افتاد نگاه عجيبي به سر تا پايم انداخت،گفتم:
-س...سلام...
اما خانم جواب مرا نداد و زير لب غرغري كرد و رفت.آقاي نگهبان هم همان موقع با صداي بلندي گفت:
-آي دختر...ازپله ها برو...آسانسور خرابه.
نمي دانم چرا اين حرف را زد،آخر همين الان آن خانم از آسانسور بيرون آمد ولي راستش نگهبان هم اين حرف را نمي زدمن از پله ها مي رفتم،چون از بچگي از آسانسور خوشم نمي آمد.راهِ پله ها را گرفتم و رفتم بالا.دوباره ياد كودكي ام افتادم، پله ها را يكي يكي طي مي كردم و روزهاي كودكي برايم تداعي مي شد. ياد روزي افتادم كه به پدرم گفتم:
-بابا...چرا ما آسانسور نداريم؟
بابام خنده اي كرد و جواب داد:
-آخه بچه جون...آسانسور مال اونايي كه توي آسمونا خونه دارن،ما كه همين يه وجب جا روي زمينم اگه تا آخرماه اجارشو نديم جُل و پلاسمون بيرونه آسانسور ميخوايم چيكار؟بعدشم آسانسور مال اونايي كه آآآسون به همه چيز ميرسن،نه ما كه واسه يه قرون دو زار بايد جون عالمو بكنيم.
نمي دونم شايد همين حرف هاي پدرم بود كه باعث شده بود از آسانسور بدم بيايد. اينقدر در فكر بودم كه اصلاً نفهميدم چند طبقه بالا آمدم.نگاهي به دور و اطرافم انداختم،همان لحظه مرد جواني از يكي از خانه ها خارج شد،پيش رفتم و گفتم:
-س...سلام...ببخشيد آقا اينجا طبقه ي چندمه؟
مرد كه به نظر عصباني و خيلي هم بداخلاق مي آمد نگاهي به من انداخت و انگار نه انگار كه از او سؤالي پرسيدم سرش را برگرداندو رفت سمت آسانسور.ناراحت نشدم چون اينطور رفتارها در شمال شهر برايم عادي بود.در فكر اين بودم كه : اين شمال شهري ها هيچكس را جز خودشان نمي بينند،كه دوباره در خانه ي ديگري باز شد،يك زن بود؛ چشم خانوم...چشم. اين را گفت و در را بست و داشت به طرف پله ها مي رفت.از تيپ و قيافه اش معلوم بود كه ساكن اينجا نيست.صدايش زدم:
- ببخشيد خانوم...
- جانم؟
- سلام...ببخشيد اينجا طبقه ي چندمه؟؟
- چهارم.
- ممنون.
مسير هر دويمان به سمت پله ها بود. خانم گفت:
- چيكاره اي؟
- من...؟پرستار بچه ام،بايد برم طبقه ي پنجم،اينجا با هركي حرف زدم جوابمو ندادن،خوب شد كه شما اومدين.
- به دل نگير عزيزم...عادت مي كني.اينجا همه همين جورن... ما پائين شهري ها رو نمي بينن.
با خودم گفتم چه جالب؛منم همين الان داشتم به همين فكر ميكردم.خنده اي كرد و از پله ها پائين رفت،من هم از پله هاي بالا به سمت طبقه ي پنجم رفتم.خيلي خوشحال بودم چون مي خواستم به آرزوي چندين ساله ام برسم. با خودم برنامه مي ريختم كه وقتي رفتم و صاحب خانه را ديدم و با او آشنا شدم به بهانه اي به طبقه ي آخر بروم و از آن بالا شهر را نگاه كنم و آرزويم را هم به خدا بگويم.هر چند بايد پله هاي زيادي را بالا مي رفتم ولي خب ارزشش را داشت.خلاصه به طبقه ي پنجم رسيدم.واحد هشت.زنگ را زدم.مرد تقريباً ميان سالي در را باز كرد.گفتم:
- سلام... آقاي زند؟
- بله...
- من پرستارم...
- آهان... بيا تو...
و خودش جلوي من رفت.من با كمي دلهره وارد خانه شدم،آخر بار اولم بود كه خودم به تنهايي چنين كاري را پذيرفته بودم.مرد گفت:
- در رو پشت سرت ببند...
در را بستم و چند قدمي به داخل برداشتم.آقاي زند گفت:
- بچه تو اون اتاقه،جاي لباس و همه چيزم خودش بلده، خوراكي هم خواستين همه چيز تو يخچال هست،امروز تا ساعت 6 اينجايي،بعد اگه موندني شدي بهت ميگم.
- چشم...
آقاي زند با عجله كيفش را از روي ميز برداشت و بدون هيچ حرف ديگري از خانه خارج شد.من به اين طرف و آن طرف خانه نگاهي انداختم،چادرم هنوز بر سرم بود و با دست زير چانه ام محكم نگهش داشته بودم.به سمت اتاقي كه آقاي زند به طرفش اشاره كرد و گفت بچه آنجاست رفتم.در اتاق را باز كردم و با چيزي كه اصلاً انتظارش را نداشتم رو به رو شدم؛دختري ده يازده ساله كه روي ويلچر نشسته بود و انگار داشت به سمت در مي آمد.او تا مرا ديد با خوشرويي گفت:
- سلام...همين الان داشتم ميومدم بيرون كه ببينمتون.پرستار جديدين،درسته؟
من كه تعجب زده بودم با كمي مكث گفتم؟
- ...بله...
دخترك صداي ظريفي داشت،با لبخندي كه در همين چند لحظه مرا مجذوب خودش كرد.گفت:
- بهت نمياد سن زيادي داشته باشي؟
- بله ...هژده سالمه.
لبخند دخترك پررنگ تر شد و با خوشحالي گفت:
- خدا رو شكر،منم يازده سالمه،اختلاف سني زيادي با هم نداريم...مي تونيم دوستاي خوبي واسه هم باشيم.
لبخند زدم و سرم را به علامت تأييد تكان دادم. دخترك گفت:
- پس چرا دم در وايسادي؟خجالت نكش بيا تو...
به طرف تختش رفت،با دست روي تخت زد و گفت:
- بيا...بيا بشين...راستي يادم رفت اسمتو بپرسم...
من همين طور كه در حال رفتن به سمت تخت بودم گفتم:
- معصومه...
- اسم منم روياست...
خلاصه دوستي ما از همان لحظه آغاز شد و من در تمام اين مدت فقط دو فكر از نظرم مي گذشت؛يكي آرزويم كه فقط به شوق آن به اينجا آمده بودم و ديگر اينكه رويا اولين شمال شهري اي بود كه مي ديدم اينقدر مهربان،خوش برخورد و خنده رو ست.رويايي شيرين و دوست داشتني...
حرف هاي زيادي با هم زديم؛او از مادرش گفت كه در يك سانحه ي تصادف از دنيا رفته بود و از خودش كه در همان تصادف پاهايش را از دست داده بود،از پرستارهاي قبلي اش كه همه مسن بودند و نمي توانسته با آن ها كنار بيايد.من هم برايش گفتم؛ از دوران بچگي ام،از زماني كه در همين خيابان هاي اطراف فال و گل و آدامس مي فروختم،از مادرم كه سر زايمان خواهر كوچكم از دنيا رفت،از پدرم كه چهار سال بعد در اثر بيماري فوت كرد،از برادر و خواهر كوچكم كه بعد از مرگ پدر من باد خرجشان را مي دادم و بلاخره از آرزوي زمان كودكي ام. تا از آرزويم براي رويا گفتم،رويا با خنده و خوشحالي گفت:
- واي...چه جالب...منم هميشه دلم مي خواسته برم طبقه ي آخر اينجا...معصومه بيا بريم...بيا همين الان تا بابام نيستش بريم...بيا...تو رو خدا...
من از طرفي خيلي دوست داشتم كه برويم،خيلي،اما از طرفي هم نمي توانستم رويا را ببرم.با تاسف گفتم:
- آخه ... آخه من چه جوري تو رو از پله ها بالا ببرم؟
رويا با كمي تعجب گفت:
- با آسانسور ميريم...!!
- اما من تا حالا آسانسور سوار نشدم و دوستم ندارم كه سوار بشم...
- آخه چرا؟؟
- خب ديگه...
خلاصه با كلّي اصرار رويا مجبور شدم كه براي اولين بار سوار آسانسور بشوم و با هم به طبقه ي آخر برويم...
در راه به رويا گفتم:
- ميدوني رويا...من هميشه فكر ميكردم اونايي كه شمال شهر زندگي ميكنن به خاطر اينكه به آسمون نزديك ترن خدا بهتر صداشون رو مي شنوه،راستش به خاطر همين هميشه آرزو داشتم واسه يه بارم كه شده به طبقه ي آخر اين ساختمون برم تا اونجا يه آرزو بكنم و خدا صدامو بشنوه و برآوردش كنه.
در حالي كه داشتيم داخل آسانسور مي شديم رويا خنديد و گفت:
- واي...ولي من هميشه دوست داشتم جاي شماها بودم...شايد شما فاصلتون تا آسمون زياد باشه ولي دلاتون نزديك نزديك خداست...
آسانسور ايستاد .طبقه ي آخر ساختمان بوديم.با رويا به طرف پنجره ي توي راهرو رفتيم.
- واي رويا نگا كن...چقد همه چيز از اينجا كوچيكه...ماشينا رو نگا كن...
من غرق تماشا بودم و رويا را از ياد برده بودم.رويا قدّش به پنجره نمي رسيد و داشت تلاش مي كرد كه هر جور شده خودش را بالا بكشدو بيرون را نگاه كند.از خودم عصباني شدم،با صدايي تقريبا آرام گفتم:
- واي... ببخشيد...
به رويا كمك كردم تا بتواند بيرون را ببيند.او هم كلّي ذوق كردو گفت:
- راست ميگي...آدما رو نگا كن چقد كوچيكن...
دستم كه زير بغل رويا بود خسته شد، روي ويلچر نشاندمش و خودم هم كنار او نشستم و به ديوار تكيه دادم.با كمي ناراحتي گفتم:
- آره...راست ميگي...پس به خاطر همينه كه شمال شهري ها،البته جز تو، ما جنوب شهري هارو نمي بينن...ساختموناي اينجا از اون سر شهرم پيداست ولي خونه هاي ما...حق دارن كه مارو نبينن...
- معصومه...پس خدا كه تو آسموناست و اين همه با ما فاصله داره چه جوري مي تونه از اون بالا همه ي مارو ببينه؟صدامونو بشنوه...صداي مورچه ي به اون كوچيكي رو هم مي شنوه...حتي كرم خاكي رو هم مي بينه...
- آره...كاش مي شد خدا...از اون بالا يه عكس از ما بگيره و بفرسته برامون تا اون وقت اين شمال شهري ها كه به جز خودشون هيچ كس ديگه رو نمي بينن بفهمن كه خودشونم از اون بالا چقد كوچيكن...ولي بازم خدا تك تكشونو مي بينه...
رويا خنديد و گفت:
- خب به آرزوت رسيدي،نمي خواي حرفاتو به خدا بگي؟
- آره...رويا منو به آرزوم رسوند...
هنوز حرفم تمام نشده بود كه صداي وحشتناكي از پائين به گوشمان رسيد. من فورا بلند شدم و از پنجره بيرون را نگاه كردم...رويا پرسيد:
- چيه؟ چي شده؟
انگار آن طرف خيابان تصادف بدي شده بود...اينطور كه پيدا بود ماشيني هنگام عبور زني از خيابان به او زده بود.زن وسط خيابان بود و مردم با جيغ و داد داشتند به طرفش مي دويدند.چهره اش مشخص نبود اما...چادرش وسط خيابان افتاده بود و انگار...انگار روسري سفيدي هم بر سر داشت.

نویسنده : سپيده احمدپور

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل