|  |   |  |   |

سیگار - مسعود وفادار

امروز صبح وقتی داشتم لباس می پوشیدم یادم رفت پاکت سیگارم رو از سر طاقچه بردارم . همیشه اول صبح بعد ناشتایی سیگار برام حال به هم زن بود ولی وقتی وسط راه می رسیدم سیگار بهم حال می داد . به وسط های راه که رسیدم دست زدم به جیب کتم و دیدم ای داد بیداد، جا تره و بچه نیست.همیشه شب واسه فردام سیگار ، میگرفتم چون صبح ها زود می رفتم سر کار هیچ جایی واسه سیگار خریدن نبود . دندونامو رو هم فشار دادم جوری که صدای قرچ و قوروچش تو مغزم پیچید.صبح های زمستون اگه سیگار نباشه انگار زمان متوقف میشه ولی با هر بدبختی ای بود خودم رو رسوندم به گلخونه و به خیال اینکه از مش رجب سیگار بگیرم و یه جوری تا ظهر سر کنم. راستی اینو یادم رفت بگم که من تو یه شهرک گلخونه ای کار می کنم.آقا جونم براتون بگه رسیدیم به اینجا که می خواستم از مش رجب سیگار بگیرم.از در گلخونه که تو رفتم دیدم ای جونم مش رجب از تو غارش اومده بیرون و منم جلدی دویدم به سمتش و گفتم : سلام مشتی، اوقول به خیر... اونم در جواب گفت : سلام ، چیه کلک اول صبی خوش خلق شدی ، دیگه تو پر ما نمی زنی. گفتم مشتی به دادم برس که سیگارم تموم شده و لنگ می زنم . مشتی گفت چیه! سیگاراتو موش خورده؟ گفتم نه بابا جا گذاشتم.مشتی گفت والا منم سیگارام تموم شده و امروز مهندس قراره چند بکس برام بگیره و بیاره! گفتم یعنی تعطیل تعطیلی؟ گفت جون مشتی من که این حرفا رو با تو ندارم ، خودم لنگم! حرفش که تموم شدم صدای ماشین مهندس رو شنیدم و مثل این مستندای حیات وحش که عقابه حمله میکنه به خرگوش حمله کردم به سمت ماشین مهندس وگفتم سلام قربان، احوال شریف؟ اونم با یه عشوه شتری ای در ماشینش رو باز کرد جوری که انگار می خواد فیل هوا کنه ، یه خمیازه کشید و گفت : پسر چیه ؟ حال منو می پرسی؟ منم دست پاچه شدم و گفتم والا مهندس از دیشب تا حالا دلم براتون تنگ شده ! گفت : برو موزمار خودتو سیا کن. تو سایه منو با تیر می زنی ، حالا چی شده حالمو می پرسی ؟ گفتم مهندس از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون سیگار نیاوردم امروز با خودم ، مش رجب گفت شما امروز براش سیگار میارید ، گفتم اگه گرفتید یه پاکتش رو بدید من که با مش رجب حساب کنم. یه دفعه مهندس گفت : ای داد بی داد این بچه ها مگه واسه آدم حواس می گذارن ! یادم رفت بگیرم واسش . ولی غمت نباشه ، بیا از سیگارای خودم بکش ! منو می گی ! انگار که دنیا رو بهم دادن، گفتم مهندس دمت گرم ، خیلی سالاری ! یهو یادم افتاد که ای وای ... مهندس از این سیگار فوق سبک ها میکشه که انگار به مخزن اکسیژن وصلن ! ولی پیش خودم گفتم بابا ولش کن حالا همین مارو از هوس بندازه تا ظهر یه سر میرم از شهر می گیرم . تو همین حال و هواها بودم که مهندس گفت : عجب شانسی داری تو ! منم پاکت سیگارم خالیه... من که انگار همه امیدم رو از دست داده بودم همون جا نشستم زمین و می خواستم عین بچه ها بزنم زیر گریه که مش رجب داد زد : آهای... آهای... رضا بیا چای . مهندس هم گفت : چیه بابا ؟ چرا تو لک رفتی ؟ امروز بی حکمت نیست این نایاب شدن سیگار ! شاید خدا خواسته ترک کنیم.

2/12/1390
مسعود وفادار

نویسنده : مسعود وفادار

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل