|  |   |  |   |

یا ستار


جوان سر به زیر نشسته بود بین جمعیت
همه آمده بودند برای دعای باران . مدت ها بود که خشک سالی همه چیز را نابود کرده بود
نه قطره بارانی
نه پاره ابری
بنی اسرائیل امدند سراغ پیامبرشان
تنها او بود که میتوانست این مشکل را حل کند .
دستان لرزانش رو به آسمان بود و نگاه امیدوارش به لطف و کرم پروردگار چون تنها اوست بخشنده مهربان
ولی هر چه مینشست زیر آسمان و دعا می خواند بی اثر بود
نسیمی هم نمی وزید چه برسد به خنکای قطره ای باران
پیامبر از خداوند دلیل قهر خداوند را جویا شد
ندا آمد:
در قوم تو گناهکاری است که باید توبه کند و یا این دیار را ترک کند تا دعایتان مستجاب گردد
جوان شرمنده و سرافکنده عرق پیشانی را پاک کرد و در پشت جمعیت پنهان شد
در دلش گفت :
خدایا
پروردگارا . آبرویم را در جلوی بندگانت مریز
ولی باز هم خبری از باران نبود
جوان ندا داد :
من از گناهم توبه میکنم توبه ای بی بازگشت
ولی زمین همچنان تشنه بود
ناگهان جوان دست بر زمین زد و بلند شد
از چشمان شرمسارش قطره اشکی چکید و بر زمین نشست
ناگهان آسمان باریدن گرفت
و موسی نماز شکر خواند

........................
هومان

نویسنده : هومان خورشاد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل