|  |   |  |   |

مرگ دخترک

گاه گاهی نگاهش را به آسمان سیاه و بی ستاره شب می اندازد
دلش بدجور گرفته است
دستانش می لرزد و دندان هایش با ریتمی آهنگین به هم برخورد میکنند
بدنش خشک شده است و چشمانش تنها کورسویی می بیند
دخترک صورت ظریفش را در بغل پنهان می سازد و آرام گریه میکند
منتظر است...منتظر صدایی از در خانه و برگشت پدر...پدری که روزهاست رفته و دخترک در انتظار یک قرص نان است
صدای خس خس نفس های مادر را می شنود
از زمانی که پدر رفت در تختخواب افتاده و حرفی نزده است
دخترک لباس کهنه و پاره ای بر تن دارد و صدای قار قار شکمش شنیده میشود
آرام با خود میگوید:پدر بر میگردد و با خود غذا خواهد آورد.برای مادر دارو خواهد گرفت و زود خوب خواهد شد.آنگاه غم خواری دارم.کسی که به او تکیه کنم و دردهایم را با او تقسیم نمایم.مادری مهربان و پدری که دست محبتش را سرم بکشد...آرام نوازشم کند...دستانم را در دست گرد و قلب خالی ام را مملو از امید سازد
اما دخترک خبر ندارد از پدری که مؤتاد بود و زمانی که از خانه برای تهیه مواد خارج شده در گوشه ای جان داده است
خبر ندارد که مادر با شنیدن خبر مرگ پدر بیمار است
خبر ندارد که نه پدر برمی گردد و نه مادر خوب میشود و او مجبور است مانند هر شب سرش را گرسنه بر بالین گذارد
دخترک به سمت مادر میرود و دستان سردش را میگیرد
سرش را کنار او بر زمین میگذارد
دیگر تحمل گرسنگی را ندارد
چشمانش را میبندد و زیر لب آرام میگوید:متأسفم مادر
و با لبخندی تلخ به سوی مرگ میشتابد.

نویسنده : یاسمن حاجی زاده

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل