امام فرمودند جوانها به جبهه ها بروند اعزام داوطلبانه - مرحله اول 1365

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه

( امام فرمودند جوانها به جبهه ها بروند – 1 )
و جبهه ها را خالی نگذارند: انما کان قول المؤمنین اذا دعوا الی الله و رسوله لیحکم بینهم أن یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئک هم المفلحون
جز این نیست که سخن مومنان هنگامی که به سوی خدا و رسولش خوانده شوند تا در میان آنها داوری کند این است که می گویند شنیدیم و اطاعت کردیم و آنانند که به حقیقت رستگارند.
اولین فرزندم مطهره نوزاد دو ماه و بيست روزه
خاطره اعزام داوطلبانه اول (1) مرداد 1365 دو کوهه ا نديمشک
کارمند حسابداری انتشارات اميرکبير بودم و از زندگی و محيط کار و همسر و تنها فرزندم بسيار راضی و خوشنود , ساعت 5/2 اداره تعطيل شد و تا منزل استيجاری ,که در ميدان 70 نارمک بود حدود ساعت 4 رسیدم , در کنار همسرم ناهار رو خوردم و تلويزيون روشن بود و تصوير زيبای امام خستگی کار و ترافيک روز را از وجودم زدود و پيام ايشان اين بود , جوانها به جبهه بروند و نگذارند جبهه از وجودشان خالی بماند.
کلام امام برايم وحی مُنزل بود و لزوم حضور در جیهه را درک می کردم؛ چون در سال اول جنگ در مناطق جنگی بودم و کمبود نيرو و مهمات و آب و غذا و کمبود های ديگر را قبلا درک کرده بودم , کلام امام دائم در گوشم طنين می انداخت و وظيفه و مسئوليت شيعه بودنم را به من گوشزد می کرد و از طرفی همسر جوانم که با اميد به تشکيل خانواده و حفظ زندگي برایش بسيار با اهميت بود را در پيش رو داشتم و از طرف ديگر نگران تنها فرزندمان مطهره بودم و از اينکه بعد از من اين دو نفر چه می کنند ؟ و در تنهائی چگونه ادامه زندگی می دهند لحظه ای آرام نداشتم و چند بار برای طرح موضوعِ اعزام به جبهه دچار دودلی و شک شدم و دائم در تصميم گيری دچار تناقض و بررسی موضوع بودم , به هر حال موضوعِ رفتنم به جبهه را با همسرم در ميان گذاشتم و ايشان علی رغم مسئوليت های خود و امکان عدم برگشت من و داشتن کودک سه ماهه هيچ حرکت و جمله ایکه مرا از انجام تکليف دور کند بیان نکرد و من به درجه ايثار و از خودگذشتگی و ايمان ايشان بيشتر ازگذشته واقف شدم و برای خداحافظی از مادر و خواهرانم و پدر و برادرم راهی منزل پدرم شدم و با بيان مسئلة اعزام به جبهه , همه شرايطِ خاصِ همسرم که مربی امور تربيتی بود و فرزند کوچک را عنوان کردند تا از رفتن به جبهه منصرف شوم و مادرم می گفت: واجب کفائی است و تو يک سال در جبهه بوده ای و الان مسئوليت دو نفر ديگر بر دوش توست ولی احساس وظيفه از کلام امام مرا به جبهه رفتن مسمم کرده بود و نهايتاً مادرم به من گفت: مصطفی شيرم را حلالت نمی کنم و من به شوخی گفتم در بهشت يک کارخانه شير پاستوريزه برايت می خرم و فردای آن روز با ساکی که تقريباً همة وسائل شخصی را در آن جا داده بودم و بسيار هم سنگين بود از ساعت هشت صبح تا يک بعدازظهر واز پايگاه شهيد بهشتی در نارمک ميدان هلال احمر پياده تا زمين چمن راه آهن تهران , به همراه يکصد هزار بسيجی راهی جبهه ها شدم و راهيان نور را اينگونه ديدم.
در راه رسيدن به معبود رهروانی براستی پاک باخته می بينی.
در اين مسير ا نبوه عاشقان معشوق را ديدم که در گرمای طاقت فرسا از پله های قطار به روی شنها می پريدند و همچون لشگر محمد (ع) که از فتح مکه مسرور و شادمان بود به سوی پادگان دو کوهه می رفتند در اين ميان پاسدارانی که هر يک عظمتی به بلندای زمان و درخششی به درخشندگی خورشيد داشتند پيشاپيش سپاه نور راه می گشودند و نوجوانان بسيجی را ديدم که با عظم راسخشان می رفتند تا به ديگر صف شکنان تاريخ بپيوندند.
اما آنچه مرا بيشتر به تحسين واداشت , پيرمردی هفتاد ساله به نام بابا نوری بود.
او با قامتی به بلندی ا بديت و با جبينی پينه بسته از سجده های شکر و با دستهای رنجوِرحاصل از کارِ سختِ تمامِ عمرش و با پنجه های ترک ترکِ پاهايش که تيغ های بيابان در طول سالها بر آن خطِ ستم کشيده بودند و با چهره ای مردانه و نورانی که برق آفتاب صحرا در سيمايش بوضوح ديده می شد و با وجود درد مفاصل که از تشهد گفتنِ عادی نيز محروم بود توجه ام را جلب کرد.
او با روحی که هر وجودی در آن محصور می شد و با ا نديشه ای که پروازش در عرشهای الهی سير می کرد و با بيانی به گرمی کلام عيسی (ع) و با خُلقی به عظمت خُلق محمد(ع) و با اراده ای همانند ارادة فاتحِ خيبر و با گذشتی به بزرگیِ گذشتِ ابراهيم (ع)و با قبول رسالتی به حد اولياء خدا , همواره هر نگاهش خنجری بر زنگار قلبم بود و عملش ا لتيامی بر زخمهای قلبم.
او پدر شهيد حسين نوری فرمانده يکی از گردانهای لشگر محمد رسول الله (ص) بود.
در گوشه های زاهدانه و صحنه های نبرد مجاهدان راه خدا ايثارگريهای جاودانه تاريخ انسانها را می يابيد.
موجِ محبت در ازدهامِ وحدتِ اين قائمانِ به قسط , لطافتی به عظمتِ عشق برا نگيخته است و تلاش بی وقفه شان خواب خفت بار را از چشمان پليد ديوسيرتان ربوده و جهاد اصغرشان اکنون به بزرگی ابديت کبير گشته است.
راهيان نور با درخششِ شعلة سلاحشان ماندگانِ تاريخ را به حرکتی هميشگی در تداوم روشنائی نويد می دهند به اميد اينکه انوارِ سهيلی اش بتوا ند پرده های ظلمتی که اجانب بر حيطه ذهن ما کشيده است را بدرد و زنجيرهای اسارتی که قابيليانِ زمان بر دست و پامان گره زده اند بگشايد.
کلام روح بخششان التيامی بر زخمهای نيشترِ خود فروختگان و پيامشان نبردی هميشگی تا رفع فتنه در عالم را پيام آوراست.
حرکتهایِ گروهيشان منظرة لبيگ به پيام محمد(ص) است و می گويند :

کربلالشگر محمد(ص) می آيد.
کاش می بوديد و ناله های تقرب جويشان را به گوشِ جان می شنيديد و می ديديد که چگونه دستهایِ کوچک اين نوجوانان بسيجی در دستهای گرمِ نوجوانان صدر اسلام گره خورده است و آوای وحدت سر می دهند تا ملائک بال خويش را در زير قدوم قدسی شان بگستراند.
کاش در دلِ تاريکی ها زمزمه های مستانه شان را می شنيديد که نشأت گرفته از ملکوت بود و با آوايی روح بخش طنين اندازِ فضایِ جبهه
می شد.

وقتی ما به خود مشغوليم آنها به خالق مشغولند
وقتی ما به استراحتيم آنها به تلاش مشغولند
وقتی ما به خوابيم آنها به نماز شب مشغولند

وقتی ما به خوردن مشغوليم آنها به قناعت مشغولند
وقتی ما در سکوتيم آنها به انديشه مشغولند
وقتی ما به انديشه ايم آنها عمل کرده اند
وقتی ما به عمل مشغوليم آنها به سرانجام رسيده اند

وقتی ما در تلاشيم آنهادر جهادند
وقتی ما در جهاديم آنها به شهادت رسيده اند
وقتی ما شهيد شديم آنها به لقاءالله رسيده اندبه تعليم هستيم
وقتی ما به ایمان رسیدیم آنها به تهذيب هستند
وقتی ما به تهذیب رسیدیم آنها هجرت کردند
وقتی ما هجرت کرديم آنها مجاهدت کردند
وقتی ما مجاهده می کنيم آنها به شهادت رسيده اند

وقتی ما ترحم می کنيم آنها نوازش می کنند
وقتی ما نوازش می کنيم آنها محبت می کنند
وقتی ما محبت می کنيم آنها ايثار کرده اند

وقتی ما تسبيح می اندازيم آنها تسبيح می گويند
وقتی ما تسبيح می گوئيم آنها تسبيح می کنند
وقتی ما تسبيح می کنيم آنها قيام کرده اند

وقتی ما تولی می جوئيم آنها تبری جسته اند
وقتی ما تبری می جوئيم آنها تولی جسته اند

وقتی ما راه می رويم آنها راه می يابند
وقتی ما راه می يابيم آنها راه يافته اند
وقتی ما راه يافتيم آنها در راه می رفتند
وقتی ما راه را چراغانی می کرديم آنها در راه می دويدند
وقتی ما در راه می دويديم آنها رسيده بودند

وقتی ما فکر می کنيم آنها زمزمه می کنند
وقتی ما زمزمه می کنيم آنها می خوانند
وقتی ما می خوانيم آنها فرياد می زنند
وقتی ما فرياد می زنيم آنها پرواز کرده اند

وقتی ما احساس می کنيم آنها عشق می ورزند
وقتی ما عشق می ورزيم آنها عاشق شده اند
وقتی ما عاشق می شويم آنها مدهوش می شوند
وقتی ما مدهوش می شويم آنها پر گشوده اند
وقتی ما پر می گشائيم آنها پرواز کرده اند
وقتی ما پرواز می کنيم آنها پر ريخته اند
وقتی ما پر می ريزيم آنها به اوج رسيده اند
وقتی ما به اوج رسيديم آنها به افلاک رسيده اند
وقتی ما به افلاک رسيديم آنها به ملکوت رسيده اند
وقتی ما به ملکوت رسيديم آنها به اعلا رسيده اند
وقتی ما به اعلا رسيديم آنها به لقاءالله رسيده اند

نویسنده : مصطفی مروج همدانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ