|  |   |  |   |

استاندار

مهربانی و زیبایی و صدای خوب قرار گذاشتند هر سه در روح دختر استاندار بروند و مسیر زندگیش را عوض کنند .
دختر استاندار چندین سال بود که خانه نشین سیاستهای یک طرفه پدر بود و این یکدندگی را به هیچ صورتی نمی توانست پاسخ گوید ؛چرا که تمام زندگی خلاصه در مجمع الجزایر رویاهای پدری بود که زندگی را در کنترل اوضاع حومه ی تحت نظارتش می دید .
صبح که از خواب بیدار شد در آینه جور دیگری خودش را دید و دستی به صورتش برد و از آنچه تغییر در چشمها و ابرو و لب و دماغ آمده بود تعجب کرد .
ناگاه فریاد کرد :خدای من.!
و از شنیدن.صدای زیبای خودش هم تعجب کرد . وقتی مادرش در اتاقش را باز کرد به جای عصبانیت گفت :
مادر صبح به خیر !
مادر نگاهش کرد.
قدمی توی اتاق گذاشت و پرده را کنار زد و با خنده گفت :
دخترم مهربون شده !
و یکباره در صورت او خیره شد و فریاد کشید :
چیکار کردی با خودت !
- هیچی مامان !
مادر متعجب نگاهش کرد و گفت:
صدایت را چرا عوض کردی !
دختر گفت : مادر خودمم متعجبم !
مادر در اتاق.را بست وسراسیمه استاندار را که جلوی آینه چهار عدد موی سر تاسش را با دست جا به جا می کرد،صدا کرد و گفت :
دخترمون !
استاندار گفت : چی شده ؟
- بیا ببین !
استاندار و زن وارد اتاق دختر شدند .
دختر گفت : سلام بابا !
استاندار گفت : دخترم !
دختر به مادرش نگاه کرد و گفت :بابا چی شده !؟
استاندار دخترش را در آغوش گرفت و گفت :
یک معجزه !
دست زنش را گرفت و از اتاق دختر بیرون رفت .
وارد اتاق خوابشان شدند و استاندار گفت :
باید جشن بگیریم !
زن گفت :جشن چی !؟
استاندار گفت : نمی دانم فقط می دانم این یک موضوع ساده نیست !
زن با خوشحالی از اتاق بیرون رفت و مستخدم را صدا کرد .
مستخدم با دستمالی در دست میز صبحانه را آماده می کرد که صدای زن استاندار توجهش را جلب کرد .
زن استاندار فریاد زد : خدایا شکرت !
دختر از اتاقش بیرون آمد و مستخدم نگاهی به دختر کرد و گفت :
دخترم !
دختر نشست روی صندلی و به هر سه سلام کرد .
استاندار نگاهی به دخترش کرد و خندید .به تبلیغات فکر می کرد و زنش به فکر یک خواستگار رویایی و مستخدم که موهای بلندش را دم اسبی بسته بود متعجب دختر را برانداز می کرد .
دختر گفت : چه قدر روز قشنگیه من عاشق بهارم !
استاندار رو به دخترش گفت :
امروز با هم می رویم استانداری !
دختر با مهربانی گفت :برای چی !؟
استاندار گفت : می خواهم محل کار پدرت را ببینی !
دختر گفت : ولی پدر من خانه می مانم برای کمک به مادر !
مادر صورت دخترش را بوسید و گفت :تو برو با پدر !
دختر قبول کرد و لباسهایش را پوشید و هردو سوار ماشین در انتظار خدمت شدند ،تا به محل کار پدر برسند .
استاندار چندین تلفن به دوستانش زد و دختر به بیرون از ماشین، نگاه به اطراف کرد .
مدتها بیرون نیامده بود و اینچنین شهر را زیبا ندیده بود .
آخرین بار همراه با مادرش به جلسه ی بانوان شهر رفته بودند که خیلی پشیمان شده بود از رفتن به آنجا !
ازبس که حرص خورد صورتش جوش زد و چند وقت بحث شدیدی داشتند از رفتن در این جلسه !
مادر خطابش کرد :
دختر از خود راضی ی نکبتی !
و او هر بار در آینه ی بختش، سیاهی می دید و به استاندار بودن پدرش نفرین می کرد که چرا باید اینگونه زندگی رسمی داشته باشد و با سی سال سن هنوز در خانه پدر زندگی کند !
ماشین وارد محوطه استانداری شد و استاندار از ماشین پایین آمد و در عقب ماشین را برای دخترش باز کرد .
سربازان جلوی محوطه استانداری ادای احترام کردند و او و دخترش وارد ساختمان اداری شدند.
به محض ورود به آسانسور دکمه دهم را زدند و در دهمین طبقه چشم دختر روی تابلوی دفتر استاندار خیره شد !
وارد اتاق شدند و استاندار دستور دو عدد چای را داد و پرده را کشید.
مردم از بالا مثل آدم کوکی در رفت و آمد بودند و دختر از بالا به مردم و ماشینها و تابلوهای تبلیغاتی مغازه ها خیره شد !
دختر گفت :
پدر از این جا شهر خیلی تحرک داره !
و پدر دوربینی را به دست دختر داد و گفت : حالا ببین !
دختر با شگفتی با دوربین نگاه کرد و هر بار ذوق زده چیزهای جدیدی را کشف کرد !
اما یکباره دوربینش روی دونفر ثابت ماند !
دو تا گدا به جان هم افتاده بودند و همدیگر را می زدند !
یکی عصا داشت و دیگری یک دست نداشت !
پلیس راهنمایی ایستاده بود و کاری نمی کرد .
مغازه دارها تماشا می کردند و دستفروشان دوره گرد می خندیدند!
دختر گفت :
پدر اینها کشتند همدیگر را!
پدر از ان بالا نگاه کرد و دوربین را گرفت و خیره شد و با خنده گفت :
سرگرمند !
دختر دوربین را گرفت و فریاد زد :
هر دو افتاده اند !
دختر دوباره فریاد زد : هر دو زیر دست و پا !
و بعد دید که چند نفری از بین رهگذران به این دو گدا کمک کردند و لبخندی زد !
دوباره نگاه دوربینش را چرخاند و روی بساط دستفروشی زوم کرد .
همین طور که نگاه می کرد دختر فریاد زد :
پدر ازش دزدیدند !
و دوباره دقت کرد .دستفروش پولها را توی دست گرفته بود و دید که یک نفر دیگر دارد جنسش را می دزدد و حواسش نیست .
استاندار گفت :
دوربینت را به سمت جاهای خوب بچرخان
از پنجره های دیگر هم می توانی.ببینی !
دختر با خوشحالی به سمت پنجره جنوبی رفت تا اینبار از زاویه ای دیگر شهر را رصد کند .
این قسمت آرام بود .
یک پمپ بنزین و چند فروشگاه زنجیره ای بزرگ به همراه خیابانهای فرعی !
دوربینش را زوم کرد به سمت ماشینی که در صف بنزین ایستاده بود و جروبحث دو راننده را برای نوبت بنزین دید !
- پدر مردم برای بنزین زدن هم دعوا می کنند !
به سرش زد که سر دوربین را به طرف فروشگاه زنجیره ای ببرد .
روی یکی از قسمتهای فروشگاه که پرده اش کشیده نبود زوم کرد .
تعدادی کارگر داشتند تاریخ کنسروهای تاریخ مصرف،گذشته را عوض می کردند !
داد زد : پدر !؟
پدر دوربین را از دست دخترش گرفت و گفت : چی شده دخترم !؟
دختر گفت : خودتان ببینید !
پدر نگاهی کرد به مارک قوطی.و با سختی توانست اسم سازنده کنسرو را بخواند !
با خنده گفت :
می دانی این فروشگاه چه قدر به مردم این شهر کمک کرده است !
دختر گفت :ولی تاریخ محصول !؟
- نترس دخترم کشنده نیست !
و به این ترتیب تمام زوایای مختلف را از طبقه دهم رصد کرد و از ضلع غربی نگاهی انداخت به ساختمانهای بلند شهر و در قسمت جلوی یک پاساژ چند جوان را دید که ایستاده بودند .
کنجکاوانه نگاه کرد و بعد یک ماشین بسته هایی را به آن جوانها داد و هر کدام سوار موتور شدند و رفتند به جز یک نفرشان !
آن یک نفر کنار تیرک چراغ برق ایستاد و چند ثانیه بعد یک نفر جلویش ترمز زد و بسته ای را گرفت و رفت .
دختر گفت :
پدر بیا !
استاندار دوربین را گرفت و نگاه کرد و گفت :
چیزی نمی.بینم !
دختر گفت : اون گوشه کنار تیرک چراغ برق !
- نمی بینم !
-پدرم !؟
استاندار گفت :
علم سیاست میگوید گاهی نباید چیزهایی را که می بینی.اعتراف کنی !
و با خنده گفت :
تو هنوز این قسمت شهر را ندیده ای !
قسمت شمالی !
دختر روبه پنجره شمالی رفت و پلاکاردهای بزرگی را دید که آویزان بودند !
روی پوسترها نگاه کرد و با دقت جملات را خواند .
حزب مردم و همبستگی
رفاه امنیت اشتغال !
حزب روشنفکران چپ مستقل
حزب توسعه شهری
امنیت دکوراسیون شهری!
و با ذوق و شوق نگاه به تبلیغات سراسری کرد و با هیجان نگاهی به پوستر دیگری کرد!
حزب جوانان و جامعه آزاد
دختر پسرهایی جمع بودند و هر کدام تراکتهایی را بین مردم پخش می کردند.
در بین آنها افراد مسنی را دید که بر کار آنها نظارت داشتند !
دختر با شگفتی گفت :
پدر برای کدام انتخابات !؟
پدر گفت :
انتخابات شورای شهر !
دختر گفت :
و شما از کدام حزب !
پدر دستی به سرش کشید و گفت :
هر کدام که برای استانداری منفعت داشته باشند !
دختر با تعجب گفت :
ولی پدر مگر انتخابات نمایندگان شهر نیست ؟
پدر گفت :
چرا اما رفاه و امنیت مردم در تامین سلامت استانداری است !
دختر با دوربینش دقت کرد و ماشین های استانداری را دید که در گوشه های مختلف شهر ایستاده بودند !
دختر گفت :
پس این همه ماشین !؟
استاندار گفت :
وظیفه ما این است بین ستادهای تبلیغاتی پل ارتباطی بزنیم
دختر گفت :
یعنی چی !؟
- یعنی همه در نهایت حرف ما را بزنند و نماینده ما معرفی شود !
دختر دوربین را روی میز گذاشت و از پشت پنجره با چشمان عادی و غیر مسلح نگاه به زاویه شرقی کرد .
دکه های روز نامه فروشی گل فروشیها و کتابفروشی ها خلوت و هر از گاهی کسی نگاهی به تیتر روزنامه ها می کرد و می رفت .
دختر گفت :
پدر الان دقیقا برنامه من چیست ؟
استاندار گفت :
در همین مدت که تو داشتی نگاه به شهر می کردی من چندین مکاتبه کردم و تو رسما مدیر روابط،عمومی انتخابات هستی !
دختر با هیجان گفت:
یعنی دقیقا چه کاری باید انجام دهم !؟
پدر گفت :
انجام مصاحبه ، تبلیغات انتخاباتی و ترتیب مصاحبه های مختلف با استاندار !
دختر دوربین را برداشت و از پشت دوربین به پدرش نگاه کرد .
از چشمان پدر ترسید !
زیر پوست پدر لایه ای از سیاست و تزویر دید !
حالش منقلب شد و فریاد زد : نه !نه!
پدر دخنرش را دید که تمام صورتش برافروخته است !
صدایش خشمگین و عصبی و می لرزد !
پدر گفت : دخترم !؟
دختر فریاد زد :
منو برگردونین خونه !!
و به سمت پنجره رفت و عق زد به تمام شهر !
بالا آورد !
پایان

نویسنده : مهران کاظمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل