|  |   |  |   |

فرجام

مردپرت شده بودوسط خیابون درست مثل یک جنازه نه خودش بود جنازه بود وکیف چرم قهوه ای اش کمی انطرف تر می شناختمش دورادور ازهمسایه ها بود دربارش زیادشنیده بودم می گفتند ازون مردای بدخونه است دست بزن داره وقلدریه برای خودش می گفتن کلی مال واموال داره کلی سندوچک ومدرک که همه رم همیشه باخودش راه میبره توی همین کیف خانوادش با وجوددارا بودنش هیچ وقت آب خوش ازگلوشون پایین نرفته بودواصلا ازش راضی نبودند مخصوصا زنش میگفتن آدم خودخواه وزیاده خواهی بوده که رسیدن به امروزش روفقط وفقط مدیون خودش بوده درصورتیکه میدونستم زنش درامدبالایی داره با ملک واملاک که قاطی زندگی مشترکشون کرده بوده وخرج شده بوده حالا اون مردمردمقتدری که فقط حرف حرف خودش بود ساکت واروم وبی جون افتاده بود اینجا مردم وامبولانس اومد ن جمعش کردند نمیدونم زنده میمونه یانه نمیدونم خانوادش چه حالی میشن نمیدونم ما آدما به کجا می خوایم برسیم سرم پره ازسوالای بی جواب ای کاش ما همیشه قبل ازاینکه دیربشه خیلی چیزارو بدونیم ای کاش می شد هممون رعایت کنیم همه چی رومخصوصا حق دیگران رو

نویسنده : شمسی صفری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل