|  |   |  |   |

راننده ای بدون گواهینامه با کامیون ریو و رادیاتور سوراخ


رادياتور سوراخ ريو و چرخش کاميون ريو در مجاورت زمينِ مين گذاری شده
( دشت عباس - جبهه طراح _ مرداد 1360 )
راننده ماشين ريو که در اختیار واحد دیده ور تانک بود , به خاطر اصابت ترکش به شيشه ماشين و برخورد شيشه به چشم راننده , ایشان برای معالجه به بیمارستان تهران اعزام شده بود و در بین دسته ديده ورتانک ,کسی جز من پيشانی سفيد نبود و سعادتِ رانندگی با کاميونِ ريو ارتشی به من رسيد و آخرين روزهای دوره احتياط در بيست سالگيم بود که فرمانده دستور داد تا برای کارهای واحدِ ديده ور تانک , از جمله بردن و آوردن بچه های رزمنده به شهر اهواز و آوردن تراورز ( چوبهایی که زیر ریل قطار می گذاشتند ) ماشين ریو را تحويل بگيرم.
ماشين مالِ عهد بوق و رادياتورش سوراخ بود و با لاستيکهای نخکش وخرابی که داشت آدم رو به وحشت می انداخت ولی با همين ماشين مهماتهای زاغه مهمات همدان را به منطقه آورديم و دو تا دنده کمکی هم داشت و حدود پنج تُن بار می برد. من نه پدرم ماشين داشت و نه ماشين سواری کرده بودم و حتی گواهينامه رانندگی هم نداشتم و پدر و خودم حتی دوچرخه و موتور هم نداشتيم به هر صورت عشق رانندگی و احساس توانائی روندن ماشین رو در خودم می ديدم و به ياد حرفهای امام افتاده بودم که می فرمود : جبهه يک دانشگاهِ و من هم يک سال بود که تو اين دانشگاه آموزش می ديدم.
خلاصه سوئيچ رو به من دادند و گفتند بايد با بچه ها بری اهواز و از راه آهن تراورز بياری و تا اُومدن راننده مجروح ؛ تو مسؤليت حفظ و نگهداری و آوردن تراورز ( چوبهائی که زير ريلهای قطار می گذاشتند ) و بردن و آوردن بچه ها به اهواز برای زنگ زدن و تلفن زدن و کارهای شخصی اُونها هستی , ناگفته نمونه که تو دلم قند آب شده بود و علی رغم نداشتن گواهينامه مشتاق بودم تا اين کار رو انجام بدم , من سرباز قديمی بودم و يک سال از خدمتم رو قبل از جنگ گذرونده بودم و فرماندهی و بچه ها محبت زيادی به من داشتند.
مشکل اصلی کاميون ريو رادياتور سوراخش بود و لازم بود تا هر ده کيلومتري یک بار بايستم و کاپوت بسیار سنگین ریو رو که اون هم خراب بود و برای بالا نگه داشتنِ کاپوت ميله ای نداشت , روی سرم بگذارم و خودتون می دونين که کاپوت کاميون ریو چقدر سنگينه و قبل از آنکه کاپوت رو بالا بزنم و روی سرم نگه دارم می بايست ظرف آبی که قبلاً پُر کرده بودم (ظرف بلند مربوط به خرج موشکی تانک ) را وقتی خودم آمدم بالای سپر کاميون آن ظرف سياه رنگ که شايد هشت ليتر آب در خودش جا می داد را روی سپر بگذارم وبرم بالای سپر و بعد کاپوت را بالا ببرم و روی سرم بگذارم و قبلاً درب آن ظرف رادیاتور را باز کرده باشم تا بتونم دو دستی آب را داخل رادياتور بريزم در حالی که در زمان ریختن آب به رادیاتور کاپوت سنگین کامیون بر روی سرم قرار داشته باشد و اين کار وقتی که با من کسی نبود و لازم بود تا تنها مسیر خط مقدم جبهه کرخه نور تا اهواز را طی کنم بسيار کار سختی بود و تقريباً هر بیست کيلومتر يک بار بايد اين اضافه کردن آب به رادياتورِ سوراخ انجام می شد تا موتور ریو نسوزه و يکی از خاطرات بياد ماندنی دوران دفاع مقدس برايم همين خاطره است و جالب اینکه به علت بزرگی کامیون و پایین بودن منطقه ی ما نسبت به عراقیها وقتی لازم بود که به رادیاتور آب اضافه کنم , عراقیها با کمال راحتی گلوله ها را به سمت هدف ثابت ( ماشین و من ) روانه می کردند .
زمانی که با بچه ها به شهر می رفتيم از کمکشون استفاده می کردم و اگر تنها بر می گشتم تا در اختيار واحد باشم کار برايم سخت بود ولی انجام می دادم.
برای آوردن تراورزها ( چوبهای زير ريل قطار ) برای ساختن سقف سنگر ها از راه آهن اهواز به اتفاق شش نفر از بچه ها به اهواز رفتيم و چون سنگرها معمولاً دو نفر دو نفر بود و هر سنگر حداقل به پانزده تراورز جهت سقف سنگر نياز داشت , سعی کرديم تا کاميون را پر از تراورز کنيم و آنقدر تراورز بار زرديم که از سقف کاميون هم بالاتر رفت و حالا برای سوار شدن بچه ها دو نفر داخل و کنار من سوار شدند و یک نفر روی رکاب شاگرد و یک نفر روی رکاب راننده و دو نفر هم ناچاراً بر روی تراورزها سوار شدند.
با بسم الله بسم الله راه افتاديم و از شهر اهواز خارج و به سمت حميديه و کوت عبدالله تا چهل کيلومتری سوسنگرد آمديم ولی پليس ما را از ادامه مسير جلوگيری کرد و دستورِ توقف داد و به علت اضافه بار زدن و نحوه سوار شدن سربازها بر روی رکاب وحتی سرعت زیاد و اشکالاتی که گرفت تقاضای گواهينامه از من کرد و چون بدون گواهينامه رانندگی ع مبادرت به حمل و نقل کرده بودم مرا بازداشت کرد و بچه ها با التماس از پليس او را مجاب کردند که در حال حاضر سنگرها بدون سقف هستند و با ترکشها و گلوله های بعثی بچه ها در حال مجروح شدنند و اگر تراورزها دير برسد مسبب شهادت بچه ها شما آقای پليس هستيد و اضافه کردند که راننده گواهینامه دار در حال حاضر مجروح شده و با دستور فرمانده قبول به انجام ماموریت کرده است و ایشان شرایط را پذیرفت وخوشبختانه من از بازداشت تبرئه شدم و به اتفاق بچه ها به سمت دهلاويه و ساجديه و طراح -کرخه کور حرکت کرديم و مشکل حل شد و در مسيرِ رانندگی چند بار مجبور به توقف و اضافه کردن آب به رادياتور شديم و چون دشمن در سطح بالاتری از ما قرار داشت با کمک ديده بانها و ستون پنجم , ماشين ريو و هر وسيله ديگر را مورد حمله توپخانه و يا خمپاره اش قرار می داد و هر گاه که مجبور به ايستادن برای اضافه کردن آب به رادياتور بوديم اين حمله تشديد می شد و ما کاری نداشتيم جز دعا و درخواست کمک از خالق هستی.
ماشين سنگين بود و من هم کم تجربه بودم و راه هم ناهموار و پر پيچ و خم بود و برای جلوگيری از گردوخاک در مسير تردد ماشينها , ايران نفت سياه بر روی جاده خاکی ريخته بود تا دشمن از گردو خاک متوجه حرکت ماشينها نشود و گلوله ای شليک نکند و در يک مسير ناهموار و تپه چالّه با وجود نفت سياه و سرسره بودن زمین و سنگینی بار و لزوم ترمز گرفتن , ماشين کاميون ريو ليز خورد و به سمت منطقه مين گذاری شده که سراشیبی بود می رفت و فرمان هم در اختيار من نبود و به سيم خاردارهای منطقه خطر نزديک و نزديکتر می شد و همه اشهد خود را گفتيم ولی به لطف خالق هستی فرمان با سرعت چرخيد و با تغيير جهت لاستيکها کاميون دو دور , دور خود چرخيد و در کنار منطقه مين گذاری شده ايستادو بچه ها که مثل خودم رنگ به صورت نداشتند , همه نفس راحتی کشيديم و با احتياط به طرف سنگرهای بی سقف حرکت کرديم و من در لحظات رانندگی به فکر اين بودم اگر کاميون ريو با آنهمه بار چوب وارد ميدان مين می شد چه انفجارهايی رُخ می داد و چه شرايطی پيدا می کرديم و جسدهايمان در ميدان مين می سوخت و خاکستر می شد و چقدر خوب که در هنگام چرخشِ کامیون ریو بچه ها از روی کامیون و از روی رکاب ماشین پایین نیفتادند و پرتاب نشدند .

نویسنده : مصطفی مروج همدانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل