|  |   |  |   |

قصه ى برگ و باد,دخترون

به نام هدایت کننده صادق

قصه برگ وباد دخترون

ماه اردی جهنم بود . مادری کودک خود را در نیمه شبی تاریک وسوت وکور به دنیا آورد.
سوز سرما ویک کوه بلند، اطراف را پوشانده وبهمنی وارونه وار از کوه ریزش میکرد.
مرغان وحشی، که از ایالات اجنوی ها پرواز کرده بودند، سرو صدای قار قارشان فضا را خط خطی می کرد.
دیوانه ای زنجیری با قایق شکسته خود، لنگر را کشید. وعازم سفری شد که نه خود میدانست و نه کس دیگری ،به همین خاطر، اهالی تصمیم گرفتند برایش آش ُپشت پا درست کنند.
یک مرد ساکت وبافهم اهالی از میله ی پرچم برافراشته شده ی وسط میدان خود را به دار زد وحتی مردم قطره ای سنگ هم بر او نینداختند. چه برسد به چهار ماه ودهمین روز درگذشتش را پاس دارند....
زن دیوانه تبر به دست،درخت کهن که نماد بزرگی روستا را میرساند، در حال قطع کردن بود ومردم به مناظره ایستاده بودند ودر گوش یک دیگر پچ پچ میکردند و میخندیدند....!!!!
تنها دانش آموز ُخل وِچل که شبانه روز درس میخواند وآرزو میکرد که روزی بتواند به آبادی برود وپوزه اهالی را به زمین کشاند، تنها به خاطر گرفتن مدرکی که بعد ها بتواند مسافر کش بین آبادی واهالی شود...!
رفتگر بیچاره اهالی از بس با جاروی دسته شکسته اش برگ درختان چنار را جارو کرده بود وکاغذ های پاره پاره شده دانش آموز ُخل وِچل را که هر دفعه خم می شد وبر می داشت را جمع می کرد، به نزد حکیم اهالی رفت.
به یوم معدن طلایی که نزیک اهالی به تازگی یافت شده بودو خدا را شکر تامین کننده نان وآب آبادی شده و کارگران آن هر جمعه عصر با کلاه معدنی والیبال بازی می کردند ومردم اهالی تنها عشق وسهمشان از این معدن همین بود وبس.
چند روز پیش که یک گرگ پدر از دست کارفرمایان معدن طلا زخمی شده بود، به تعدادی چوپان دروغگو که جماعتی از گوسفندان را به چرا برده بودند حمله کرد و بره ای تازه به دوران رسیده را درید!!!!
بیچاره بره ای که ندانست به چه جرمی تاوان پس داده...
تنها سگ خسته گله که بدلیل ناتوانی جسمی نتوانسته بود از جماعت گوسفندان دفاع کند به گوشه ای خلوت رفت و قرصی از جنس سیاه نور خورد ومرد.........و مردم در سوگ عزایش گوسفندانی سر بریدند.
حالا دیگر شکستن طلسم حادثه کسی را شاد نمی کند.
صدای ُخر ُخر مادر بزرگ قصه ها که نالان از پا درد دیشبش که حتی قطره ای، چشمانش را نبسته بود، حیوانات حیاط خلوت را آزار می دادو مخمل که غمی شدید از دست نوک طلا داشت ،زار وزار گریه میکرد ...
مادر بزرگ عزیز که دلی مهربان وبی کینه داشت ودوست نداشت حتی مخمل از دستش ناراحت شود نوک طلا را دودستی گرفت وغذای شب مخملش کرد.
مخمل عزیز دوردانه، که ای کاش ذره ای ازمعرفت سگ گله را داشتی ......ونوک طلا که به سرنوشت بره ی تازه به دوران رسید ورستگار شد.
پیرزن اهالی که برای همه قابل احترام وستایش بود ومردم اورا خاله صدا می زدند ،حالا به آبادی رفته و در خانه ای اجاره ای سکنا گزیده ، ودیگر خبری از نان محلی وپنیر وسبزی تازه نبود وقوت اوشده بود نان سنگک کوچه بغلی وچیپسی که به دهان او بسیار خوشمزه می آمد.
چندی نگذشت، که خاله ی اهالی بسیار دل سنگ شد وحتی در قبال چندر غاز پولی ،که فرزندش از او طلب کرد، برگ چکی گرفت که بسیار عذاب آور بود.....که بعد ها فهمیدند این دل سنگی ها در ولایت آبادی بسیار رونق دارد....!
ّکله سیر هایی که اهالی با هم صبحانه میخوردند برایم جالب بود ودست دیگرشان سیبی که با خود می بردند تا ساعاتی بعد تناول کنند.
در بین اهالی تنها دختر کدخدا بود که با مردمش صبحانه نمی خورد وقرارش روی شیربانی مسجد،با پسر خادم آنجا بود،.. که فقط سیب میخوردند!!!!!
چند صباحی بعد در حیاط مسجد، ساز ودهلی بر پا شد، که بعد ها فهمیدند عروسی دختر کد خدا بدون حضور مردم برگزار شده ...
پرنده کوچولویی که نه پرنده بود، نه کوچولو جرات به خرج داد و زودتر ازموعد مقرر تخم گذاشت وتبدیل به یک جوجه ی ماده کد خدا منشی دیگر شد.....!
کد خدا که از دست پرنده کوچولویش به بیماری افسردگی مبتلا شد،مردم اهالی بسیج وارانه، تصمیم گرفتند به خاطر او هم که شده قسمتی از زمینها را خشخاش بکارند ،شاید حال کدخدایشان بهتر شود.
حالا دوست داشتم چشمانم را ببندم و سرم را به سنگ سکوت این اهالی بزنم تا شاید خون من کمی آنان را به جوش وادارد.
به آبادی که رسیدم با موجی از کدخدایان ودخترانشان مواجه شدم که سبد در دست و آبرو طلب میکردند در ازای مملکتشان.......و مردمی که از شدت فقر وگرسنگی محتاج یک وجب زمین باتلاقی بودند، که خود و فرزندانشان را لااقل ، فدای این خاک کنند....!
و من یقین دارم خدایی در همین نزدیکی نشسته ومرا می داند.


آذر ماه 92 خورشیدی_مجید بازوبندی

نویسنده : مجيد بازوبندى

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل