|  |   |  |   |

رسوایی

همینطور که ستاره داشت اتفاقی رو که براش افتاده بود رو توی ذهنش مرور می کرد با خودش گفت کاش اصلاً زنده نبودم کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودم که ناگهان صدای مادرش او را بخود آورد ستاره،چیزی شده؟یه ساعته صدات می زنم چرا جوابمو نمی دی؟

ستاره در حالیکه کتابو به صورتش نزدیکتر می کرد گفت :نه مامان مگه قرار بوده چیزی بشه ،حواسم به کتابه ،آخه فردا امتحان دارم ،اون هیچ وقت نمی تونست راحت با مادرش درد دل کنه ،با خودش گفت کاش منم مثل دوستم فاطمه خواهر داشتم که راحت می تونستم باهاش درد دل کنم و بهش بگم که شاهزاده رؤیاهام،آدمی که فکر می کردم سوار بر اسب سفید یک روز میاد و در خونه ی منو میزنه و به غیر از خدا ومن به هیچ چی دیگه فکر نمی کنه چطور از خدا بی خبر به من توهین کرد. مثل کسی که انگار رگ قلبش رو زده باشند یهو از کوره در رفت و کتابشو محکم زد به دیوار.بعد دستاشو روی همدیگه حلقه کرد و سرش را روی زانوهایش تکیه داد.بغض سنگینی گلویش را می فشرد تنها کسی که می توانست درد او را بشنود خدا بود.آرام در حالیکه دردلش اشک می ریخت به خدا می گفت:خدایا! تو بهترمی دونی که هر چه در موردش فکر کردم اشتباه بود خدایا! نمی دونم چطور تونست دل منو به ببازی بگیره.خدایاخودت کمکم کن وگرنه من دق می کنم که یهو دستی شانه اش را گرفت.ستاره مادر چت شده دو روزه لب به غذا نزدی بیا حداقل یک کمی میوه بخور شاید خستگیت رفع بشه چقدر بگم آخه به اون مغزت یکم استراحت بده. ستاره در حالیکه اشک چشماشو پنهون می کرد سرش رو روی حلقه ی دستش محکم تر فشرد و در حالیکه به آرامی بغض گلویش را صاف می کرد گفت: مامان فردا امتحان پایانیمه دعا کن قبول شم .مادر در حالیکه بشقاب میوه رو روبروی ستاره میذاشت گفت:انشاا...قبولی مادر خداوند یاور مؤمنانه و دعایی رو زیر لب زمزمه کردبا گفتن آمین مادر صدای اذان از گلدسته های مسجد در داخل حیاط پیچید ستاره دلش می خواست که بزنه زیر گریه و بلند بلند با خدا درد دل کنه .دلش می خواست دادبزنه و بگه خدایا چرا؟او خوب می دونست که عاقبت این عشق چیزی نبود به جز رسوایی.

( نویسنده محبوبه حسنی سنگانی)

نویسنده : محبوبه حسنی سنگانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل