|  |   |  |   |

بهترین شب زندگی



با خیال راحت و آرامش کامل روی چمنها در وسط میدان

قدم میزد انقدر این صحنه زیبا بود که همه را به وجد

هر کسی به زعم خودش جوری از او استقبال میکرد یکی

میگفت :افتخار نمیدی یه دور با هم بزنیم؟

دیگری :وای ببین چه با افاده راه میره انگاری

چهارده سالش هست !!

بعضیها هم دست میگذاشتند روی بوق ماشینشان و برای

اینکه توجهش را جلب کنند به طور ممتد بوق میزدند همگی

دوست داشتند احساس جوانی او را خدشه دار کنند که

چرا نصف شب وسط میدان قدم میزند ولی او توجهی نمیکرد

و همچنان قدم میزد و جمن ها را میخورد آن شب گاو تا

صبح وسط میدان ماند و قدم زد و به نظرش بهترین شب

زندگیش بود

نویسنده : وحید مداحی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل