|  |   |  |   |

اتاق گاز

به نام خدا





وارد اتاق میشوم و نفس عمیقی میکشم.در درست پشت سرم بسته میشود و من بی اعتنا به آن روی صندلی چوبینی میان اتاق مینشنم که جای ناخن های کسانی بر روی آن نقش بسته که حتی نامشان را یک بار هم نشنیدم اما شاید ما هم سالها پیش بی تفاوت از کنار هم گذشته ایم و بی هیچ نگاهی به راه خود ادامه داده ایم، اما حالا ،اینجا ،در این لحظه ،به یک نقطه ی مشترک رسیدیم و آن هم همین اتاق و صندلیست ...

شاید آنقدر وقت نداشته باشم که به تمام اینها بیندیشم پس بگذار آخرین لحظه ها را آرام به چراغ بالای سرم چشم بدوزم،بی هیچ اندیشه ای و هیچ حرکتی، که فردا آسمان رنگی دیگر است و مهتاب رنگی،بی گمان فردا قاضی هم حالی دیگر است و زندان بان نیز...

شاید همه سرخوش از این خیالند که بی گناهی به سزای عملش رسیده است ...

و شاید به راستی حق با آنهاست

که بی گناهی در این دیار گناه بزرگیست ...

نویسنده : پیام بخشعلی(بیدمجنون)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل