|  |   |  |   |

حقیقت یک روز پاییزی در پارک لاله


غروب یک روز پاییزی بود.هوا کم کم داشت رو به سردی می رفت.درختان پارک لاله این تغییر هوا را خوب در خود جمع کرده بودند.
سپیده آرام آرام در پارک قدم می زد و در فکری عمیق غرق شده بود.او که همواره از خش خش برگ ها در زیر گام هایش لذت می برد، این بار گویی برای لذت بردن و قدم زدن در پارک نبود.مدام به ساعتش نگاه می کرد و با نگرانی اطرافش را می پایید.دقیقه ها می گذشتند ، اما از آمدن شهاب خبری نبود.
گوشی موبایل در دستان سپیده بازی می کرد و هرزگاهی از نگاه او به خود بی نصیب نمی ماند.سپیده سعی می کرد آرامشش را حفظ کند. بر روی نیمکتی در پارک ، روبه روی حوض بزرگ بدون آب نشست و به برگ های ریخته شده ی اطرافش ، خیره شد.از نگاه های سنگین دیگران متنفر بود و از اینکه تنها در آن پارک روی نیمکت نشسته بود ، حس خوبی نداشت. مردم چه بی پروا به او نگاه می کردند. سپیده خوب می دانست که معنی همه ی نگاه ها از یک چیز نشأت می گیرد و او دیگر حالش از این قضیه به هم می خورد.
سپیده به آرامی خم شد و برگی را از روی زمین برداشت ، نگاهی به برگ چروکیده ی زرد درون دستش کرد ، برگ در دستش خودنمایی می کرد و سپیده را به دور دست ها می برد ؛ پاییز بود ، اوایل مهر ، روزی که برای اولین بار او را دیده بود، هنوز هم از یادآوری صحنه ی اول دیدارش با او احساس شرم می کرد.
آن روز چقدر تند تند راه می رفت و شهاب با چه نفس نفسی خود را به او رسانده بود و از او خواسته بود که آرام تر گام بردارد.
سپیده عاشق این بود که تند تند راه برود. با کفش هایی با پاشنه ی 7 سانتی.همیشه اینگونه کفش می پوشید و از صدایی که برخورد کفشش با زمین ایجاد می کرد، لذت می برد.
در آن روز ، شهاب با نفس های به شماره افتاده ، جسته و گریخته ، از سپیده خواسته بود که با هم حرف بزنند و سپیده بر طبق عادت همیشگی اش نه تنها گام هایش را سبک نکرده بود ، بلکه تند تر از معمول قدم بر داشته و خیلی سرد از شهاب خواسته بود که مزاحمش نشود. اما ناگهان به خاطر یک اتفاق همه چیز تغییر کرد. پاشنه ی کفشش کنده شد...
« خانم ، خانم ، میشه یه دونه بردارید؟ به خدا امروز هیچی نفروختم ، تو که چشمای قشنگی داری، میشه یه دونه ازم بخری؟ خدا هر چی می خوای بهت بده، یه دونه بخر»
زمزمه ی کودک دست فروش سپیده را از رویاهایش بیرون کشاند. در برابرش کودکی هفت ، هشت ساله ایستاده بود و مدام اصرار به خریدن می کرد. حتی پسر بچه ی دست فروش هم زیبایی چشمانش را به رخش کشیده بود...
سپیده با مهربانی هر چه تمام تر از او پرسید « چی واسه فروش داری؟» و پسر بچه جواب داد « همه چی، سیگار، آدامس، شکلات، ویفر، هر چی بخوای دارم»

چقدر دنیای کودکانه زیباست، وقتی که کودک هستیم چه راحت قانع می شویم که همه چیز در دستان ماست، مال ماست، چقدر راحت شاد می شویم ومی خندیم.اصلاً از آینده نگرانی نداریم، به آینده فکر نمی کنیم، از خودمان خجالت نمی کشیم، سر خودمان داد نمی زنیم و چقدر خوب است که دیگران هیچ توقعی از ما ندارند. هر اشتباهی که انجام می دهیم می گویند اشکالی ندارد، بچه است.
اینها جملاتی بود که ذهن سپیده را قلقلک می داد و بر لبهایش آه حسرت می نشاند.
به پسرک گفت: « این شکلات ها چنده؟ »
پسرک جواب داد «دویست تومان»
- « همشو بده به من ، چند تاست؟»
- «فکر کنم دوازده تاست»
سپیده از کیفش یک پنج هزار تومانی در آورد و به پسرک داد و گفت :« بقیه اش هم مال خودت ، برو یه چیزی بخر بخور.»
پسرک با خوشحالی پول را گرفت و شکلات ها را به سپیده داد و رفت. دو پسر جوانی که نظاره گر این صحنه بودند ، به سپیده گفتند: « خانم پولی که بهش دادی پانصد تومانی نبودا ، اشتباه نکرده باشی؟!»
سپیده نگاه سردی به آنها انداخت واخم کرد؛ یکی از آنها گفت : « بابا عجب چشمایی داری ، حیف نیست با این همه زیبایی اخم می کنی؟»
اخم در چهره ی سپیده شکست و جایش را به غم داد. برگی که در دستانش بود حرکتی کرد و دوباره او را به افکارش فرو برد؛ خاطره ی کنده شدن پاشنه ی کفش و شهاب دوباره خودنمایی کرد ...
چقدر سریع و پیروزمندانه راه می رفت و شهاب چه ملتمسانه سعی می کرد گام هایش را به او نزدیک کند...
اما این پیروزی دوامی نداشت ، ناگهان در اوج غرور پاشنه ی کفشش کنده شد و سپیده خشکش زد. شهاب بی خبر از همه جا فکر کرده بود که سپیده دلش به رحم آمده و به خاطر او ایستاده است ، با خوشحالی شروع به صحبت کرد ، در آن لحظه سپیده به عقب نگاهی کرد و گفت : « پاشنه ی کفشم، ای وای پاشنه ی کفشم کنده شد!»
سپیده چند قدمی به عقب برگشت تا پاشنه ی کنده شده را بر دارد. باورش نمی شد ، حس می کرد همه آدم ها دارند به او نگاه می کنند و به او می خندند؛ روی صندلی سنگی پیاده رو نشست و پاشنه را در دستش گرفت. شهاب که متوجه قضیه شده بود ، به او نزدیک شد و با حالتی که هم پر از خنده بود و هم سعی می کرد جدی باشد رو به سپیده کرد و گفت :« مهم نیست خانم، پیش می یاد... آخه شما که می دونید این کفش مناسب خیابان نیست چرا می پوشید؟! حالا هم مشکلی نیست ، میشه یه لحظه کفشتون را در بیارید و به من بدید؟ شاید بشه درستش کرد»
سپیده مستأصل شده بود، بدون هیچ اعتراضی کفش را از پای در آورد و به او داد. شهاب کفش را از سپیده گرفت و همین طور پاشنه را از دست دیگرش و دستش را فشاری داد و گفت: « نگران نباش اگرم درست نشد، خودم تا خونت می رسونمت.»
سپیده با اعتراض گفت:« نیازی نیست، خودم می رم ، بعدشم من ازدواج کردم آقا ، شوهر دارم» شهاب خندید و گفت: « به شوهرت کاری ندارم ، فرض کن من یه راننده تاکسی ام که می رسونمت دم در خونه ، نگران نباش کرایه ام را ازت می گیرم . در ضمن این کفش درست شدنی نیست ، یعنی کار من نیست . همین جا بمون ، من الان می رم ماشین می یارم . خونمون همین جاست ، همین پشت ، توی خیابون فرشته ، همین جا بمون ، زود بر می گردم...»
شهاب دوان دوان رفت و سپیده خوب می دانست که ماندنش در آنجا و انتظار پسرک را کشیدن ، معقولانه نیست، اما ماند و خود را به جا زدن پاشنه ی کفشش مشغول ساخت. چند لحظه ای نگذشت که صدای بوق ممتد یک ماشین نظرش را جلب کرد ، نگاهی به خیابان انداخت و پسرک را دید که برایش دست تکان می داد.
سپیده پیش خود فکر می کرد که ، خوب اتفاقی نمی افتد . او مرا تا جایی می رساند و بعد همه چیز تمام می شود، مثل همه ی اتفاق هایی که در زندگی ما آدم ها می افتد . با همین دید بود که سوار اتومبیل شد . چند لحظه ی اول سکوت بود و بعد سر صحبت باز شد و شهاب شروع به معرفی خود کرد.

«اسمم شهابه ، 28 سالمه ، روانشناسی خودم ولی خوب کارم هیچ ربطی به رشتم نداره. صدای خوبی دارم و هرزگاهی می خونم...امروز اتفاقی از خونه اومدم بیرون. گفتم یه کمی توی خیابون ولیعصر راه برم که شما رو دیدم . خوشحالم که اینقدر اتفاقی با گلی مثل شما آشنا شدم. خوب حالا نوبت شماست که از خودت بگی .»
چند لحظه ای سکوت بر قرار شد و سپیده پس از آهی شروع به صحبت کرد.
« اسمم سپیده است ، 27 سالمه ،متأهلم، شوهرم استاد دانشگاه است و خودم هم دارم توی رشته ی جامعه شناسی فوق لیسانس می گیرم.امروز اتفاقی اینجا نبودم ، واسه ی خرید آمده بودم، همیشه هم از همین کفش های نامناسب می پوشم و هیچ وقت هم واسم مشکلی پیش نمی یاد، نمی دونم این بار چه اتفاقی افتاد. به هر جهت از کمکتون ممنون.»
شهاب : « خواهش می کنم سپیده جان، وظیفه ام بود که بهت کمک کنم ؛ یعنی تو فکر می کنی من می ذاشتم تو با این وضعیت اونجا بمونی؟! باز هم خوب بود که این اتفاق نزدیک خونه ی ما افتاد... خوب حالا خونتون کجاست خانم متأهل؟»
سپیده نگاهی به شهاب انداخت و با اخم فراوان گفت: « منظورت چیه؟ »
شهاب با لبخندی جواب داد، « فکر نمی کنی که با این اخم و این نگاه زیبا دل جوونای زیادی مثل من رو می شکنی؟»
سپیده به فکر فرو رفت ، همیشه مواقعی که با شوهرش بحث می کرد و دعوایش می شد و با آن حالت عصبانی از خانه بیرون می زد ، همه او را خیلی دوست داشتند. از نگاههای دیگران به خودش در آن شرایط احساس لذت می کرد ، احساس زندگی ، احساس بودن و به شوهرش می خندید که چگونه به خاطر خود خواهی هایش او را نادیده می گرفت...
سپیده از لحظات بعد از دعوایش خاطره های زیادی داشت.شاید همین خاطره ها بود که که دوباره به او امید زندگی می داد و بعد از چند ساعت او را به سمت خانه اش می کشاند ، خانه ی بی روح و مرده ای که بوی تعفن می داد . امروز هم مستثنی نبود ؛ همه چیز برای سپیده جذاب بود . بعد از آن دعوای سختی که داشت، حالا تعریف شهاب از او آبی بود که بر آتش وجودش ریخته می شد ، بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد و به خودش و شوهرش زیر لب بد وبیراه گفت.
شهاب که متوجه ی تغییر حالت سپیده شده بود، پرسید« چی شده؟ چرا حالتت تغییر کرد؟ من حرف بدی زدم؟ معذرت می خوام اگه حدّم رو رعایت نکردم و حرف زیادی زدم.»
سپیده بغضش را خورد و با غم فراوان جواب داد « نه ، مهم نیست ، به خودم فکر می کردم و به زندگی خودم ، ربطی به تو و حرف های تو نداشت»
شهاب پرسید« زندگی خوبی نداری؟ درسته؟ چند وقته ازدواج کردی؟ دوستش داری؟»
سپیده گویی بعد از چند سال ، شانه ای برای گریه کردن یافته بود، بی اختیار اشکش سرازیر شد و بی پروا شروع به صحبت کرد.
« چند سالی می شه ازدواج کردم ، اوایل همه چیز خوب بود...دوست داشتن ها ، نگاهها ، به آغوش کشیدن ها حرف زدن ها و بعد خیلی زود همه چیز تغییر کرد، همه چیز از عادت هم گذشت و جای خود را به روزمرّگی داد. با چه ذوقی منتظر آمدنش می شدم ، برایش غذا آماده می کردم ، با چه ذوقی بهش تلفن می کردم و با چه بی تفاوتی هایی رو به رو می شدم. انگار دیگر برایش جذابیّتی ندارم.عادی شدم .کسی که برای من می مرد ، کسی که برای من و رسیدن به من سر ودست می شکست ، کسی که همه چیزش من بودم و در من زندگی اش خلاصه می شد، حالا دیگر حتی مرا نمی بیند، حتی نگاه هم نمی کند ، حتی حساب نمی کند...»
شهاب دستمالی به سپیده داد و از او خواست که اشکهایش را پاک کند و پرسید« بچه چی؟ بچه نداری؟ » سپیده با خنده ی تلخی گفت : « بچه! مگه دیوونه شدم ، زندگی خودم هم رو هواست ، چطور می تونم پای یه بدبخت دیگه رو به این زندگی باز کنم! » شهاب ادامه داد« آخه چطور می شه آدم گلی مثل تو را داشته باشه و شکستنش ، پژمرده شدنش را نبینه؟! چرا جدا نمی شی؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟»
سپیده گفت:« نمی تونم، نمی تونم. کسی رو ندارم که ازم حمایت کنه، چطور جدا بشم؟ چطور طلاق بگیرم ، وقتی که همه ی سر پناهم همین زندگی داغون و بی روحه؟!»
و دوباره این سکوت بود که بینشان حکمفرما شد.
چند دقیقه ای گذشت ، شهاب خیلی خونسرد به سپیده گفت که :«اصلاَ مهم نیست، نمی خوام به چیزی فکر کنی، چقدر فرصت داری امروز؟ می ریم با هم یه ناهار توپ می زنیم و یه گشتی توی شهر و وقتی آروم شدی می ری خونه ، چطوره؟»
سپیده مدت ها بود که حضور کسی را در کنارش حس نکرده بود، تنهایی او را به سمت شهاب سوق می داد ، اما او دختری نبود که این مسائل برایش جا افتاده باشد، به زندگی اش پایبند بود و علی رغم خیانت هایی که از شوهرش دیده بود ، نمی خواست که از طرف خودش خیانتی شکل بگیرد؛ پس خیلی محترمانه درخواست شهاب را رد کرد و گفت:« ترجیح می دهم که به خانه برگردم، دلم نمی خواهد که عذاب وجدان را هم به مشکلاتم اضافه کنم.» شهاب خیلی منطقی این موضوع را پذیرفت و به او حق داد و از او خواست که آدرس خانه اش را بدهد تا او را نزدیک خانه اش پیاده کند. سپیده آدرس را به شهاب داد و چشمانش را بست، همیشه وقتی چشمانش را می بست آرامش می یافت ، سیاهی مطلق روحش را سبک می کرد و از دنیای واقعی دور می ساخت. نمی دانست چقدر گذشته است ،اما همین که چشمانش را باز کرد خود را نزدیک خانه اش دید و شهاب را که با لبخندی این حالت او را ستایش می کرد.سپیده از شهاب خواست روبه روی پلاک 23 بایستد تا پیاده شود. زمان خداحافظی بود ، شهاب دست سپیده را گرفت و گفت:« غصه نخور سپیده جان ، با زندگی ات کنار بیا، تو دختر خوبی هستی ، می تونی مشکلاتت را حل بکنی ، یعنی امیدوارم... ولی اگر مشکلی بود و کمکی خواستی روی من حساب کن این شماره ی منه ، داشته باش، شاید نیاز شد.» سپیده کارت را از شهاب گرفت و با یک تشکر خشک و یک خداحافظی کوتاه از ماشین پیاده شد و سلانه سلانه به سمت خانه رفت.
باورش نمی شد، باز هم به همان خانه ی بی روح باز گشته بود ، خانه ای بدون هوا که همواره حس خفگی به او می داد. به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد تا کمی هوای خانه عوض شود.چشمش به شهاب افتاد که به ماشینش تکیه داده بود و به ساختمانی که سپیده وارد آن شده بود نگاه می کرد.سپیده بی اختیار نگاهش کرد ، نمی دانست چه حس عجیبی در او شکل گرفته است، اما چقدر به شهاب نیاز داشت ، چقدر دلش می خواست او را در آغوش بکشد و در آغوشش ،های های ،گریه کند ، درست مثل برادری که هیچ گاه نداشت.
بی اختیار تلفن را برداشت و شماره ی شهاب را گرفت و با تعجب گفت: « تو که هنوز اینجایی ، چرا نمی ری؟ » شهاب پرسید « مگه تو منو می بینی؟ تو کجایی؟»
-« بالا. طبقه ی آخر ساختمان را نگاه کن ، برایت دست تکان می دهم»
شهاب نگاهی به بالا کرد ، چهره ی زیبای سپیده با موهای بلند و لختش نظر او را به خود جلب کرد و او را به این فکر انداخت که بار دیگر به سپیده پیشنهاد بدهد و از او بخواهد که اگر مایل است ، امروز را با هم باشند.سپیده در نهایت با تردید پیشنهادش را پذیرفت، سریع لباسش را عوض کرد و پایین رفت. باورش نمی شد که دوباره در کنار شهاب نشسته، احساس سبکی می کرد ، احساس بال در آوردن ، حس می کرد دوباره همان دختر آزاد هجده ساله است ، با کلی امید و آرزو که در شهاب خلاصه می شد، انگار غصه هایش دیگر رنگی نداشت ، همه چیز مثل همان روزهایی بود که با شوهرش آشنا شده بود، خندیدن ها ، نوازش ها ، شعر خواندن ها، نگاهها...
باورش نمی شد روزی دوباره این صحنه ها را که برایش خاطره شده بود ، ببیند. شهاب غذایی گرفت و به پیشنهاد سپیده به پارک لاله رفتند و روی همان نیمکتی که اکنون سپیده نشسته بود و خاطراتش را مرور می کرد نشستند و غذا خوردند.
این خاطره ی اولین دیدارشان بود که در ذهن سپیده مرور می شد .
سپیده بهت زده به برگ درون دستش نگاه می کرد . باورش نمی شد که یک سال از آن ماجرا می گذشت . چه روزهایی، چه ساعت هایی را با شهاب گذرانده بود ، باورش نمی شد که این همه درگیر شهاب شده باشد
درگیر شخصی که همه کس او شده بود و هیچ کسش نبود و اکنون دقیقه های انتظار چقدر دیر می گذشتند و گذشت هر دقیقه ای نیامدن شهاب را برای سپیده مسلم تر می کرد و اضطراب عجیبی در او ایجاد می کرد که او را به حرف زدن با خودش مجبور می کرد« من که انتظاری از تو نداشتم، هیچ وقت، حتی الان با این شرایط هیچ انتظاری از تو ندارم ، فقط می خواستم خیلی دوستانه با هم صحبت بکنیم ! این اولین باریست که گوشی ات خاموش است و سر قرارمان نیامدی، چرا؟ چرا اینقدر راحت از من گذشتی؟ منی که یک سال با تو زندگی کردم ، با تو خندیدم ، با تو گریستم ، با تو خوابیدم . انتطاری نبود ، اگر می آمدی و حتی برای آخرین بار مرا در آغوش می گرفتی ، نگرانیم را می دیدی ، اشک هایم را پاک میکردی... دیروز که با هم صحبت کردیم و تلفنی همه چیز را برایت گفتم چه راحت پذیرفتی که کمکم می کنی و تنهایم نگذاری و امروز چه راحت شانه خالی کردی و تنهایم گذاشتی...» اینها حرف هایی بود که سپیده مدام با خودش تکرار میکرد. دیگر از آمدن شهاب نا امید شده بود ، می دانست که دیگر به آمدن شهاب نباید فکر کند، شهابی در کار نیست، شهاب او را برای همیشه تنها گذاشته بود با یک دنیا خاطره و بچه ای که از او در شکمش داشت...
سپیده دستی به روی شکمش کشید، پهنای صورتش از اشک لبریز شده بود ، با خود زمزمه کرد« به تو چه بگویم؟ آیا روزی خواهی فهمید که پدر واقعی ات چه کسی بوده است؟ چگونه می توانم این راز مخوف را برای تو بازگو کنم و بگویم که تو تنها زاده ی یک هوس شیرین بودی؟»
هوا کاملاَ تاریک شده بود و سوز پاییزی بیشتر از قبل خودنمایی می کرد .سپیده آرام آرام راه خانه را در پیش گرفته بود ، همان خانه ای که حالا بیشتر از گذشته بوی تعفن می داد...

(رامینا سلطانی)

نویسنده : رامينا سلطانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل