|  |   |  |   |

کاووس

توی چشماش نگاه کردم، در حالی که دونه های اشکم آروم آروم روی صورتش می چکید، با تمام وجودم فریاد می زدم. دیگه دستام توان نگه داشتنش رو نداشت. از توی چشماش خوب می تونستم بخونم که داره بهم التماس می کنه که دستش رو ول کنم.نمی شد بگی که نا امید شده اما برای نجات خودش کاری نمی کرد. خیلی دوستش داشتم، نمی خواستم به هیچ قیمتی اونو از دست بدم ولی دیگه نمی شد اونجوری توی هوا اونو معلق نگاه داشت. در حالی که هنوز داشتم فریاد می کردم و اشک می ریختم دنبال راهی می گشتم تا از افتادنش جلوگیری کنم.توی همین گیر و دار بود که دست آزادم به یه چیزی خورد. یه طناب بود. بسرعت طناب رو برداشتم و یه حلقه درست کردم و به طرف پرت کردم تا بیفته دور بدنش و بکشمش بالا. طناب هنوز از دور گردنش پایین تر نرفته بود که دستم از دستش جدا شد و .... باورم نمی شد.اون با طناب داری که من دور گردنش انداخته بودم، توی اون ارتفاع آویزون بود و سر دیگه طناب دست من. ولی باز هم نمی تونستم طناب رو ول کنم و باز هم سعی می کردم از افتادنش جلوگیری کنم.صحنه وحشتناکی بود. درحالی که با تمام قدرت فریاد می زدم، از خواب پریدم.....
اگرچه تموم این ها کاووسی وحشتناک بیشتر نبود، اما این باعث شد که چند ساعتی به خودم و زندگی و آدمهای اطرافم فکر کنم. این کاووس رو آوردم توی زندگی واقعی خودم. دنبالش تموم روزهای گذشتم رو مرو کردم. خیلی زود چیزایی رو پیدا کردم که با این کاووس ربط داشت. ما آدما توی زندگیمون بارها و بارها بدون اینکه متوجه باشیم همین کاووس رو برای هم پیاده می کنیم.
وحشتناکترین واقعیتی که شبیه این کاووس باشه رو می شه به راحتی توی روزنامه های حوادث پیدا کرد. پدری دختر خود را کشت. مادری فرزندان خود را خفه کرد.زنی شوهر خود را کشت. مردی همسر خود را.... و خیلی دیگه از این خبرها. دلیل کارهاشون خیلی جالب تره : دوستش داشتم، نمی خواستم از پیشم بره، من رو دوست نداشت، نمی خواستم بیشتر از این کارش خراب بشه، بعد از من زندگی براشون عذاب می شد و ....

نویسنده : محمد محمدخانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل