|  |   |  |   |

پـری

این یک داستان واقعیه.
تو دل یک شب خنک تابستان احساس کرد چیزی پشت دریچه اتاقش
تکان می خورد آهسته به دریچه نزدیک شد و آن را باز کرد.پری کوچکی
رادید که بی حال روی لبه دریچه دراز کشیده .پری آنقدر کوچک بود که
به راحتی کف یک دست جا می گرفت. وقتی او را روی تخت گذاشت
تازه متوجه شد که پری به او شب بخیر میگوید. لبخندی زد و بی اختیار
خودش روی زمین خوابش برد .صبح با صدای مادرش از خواب پرید...
... : پا شو دریچه رو باز کن این گنجشک بی زبون بره بیرون . گنجشک
کنار دریچه خیره او را نگاه می کرد و لبخند می زد...

نویسنده : علی فریدونی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل