|  |   |  |   |

ازحسادت تا واقعيت

ازحسادت تا واقعيت

سه چهارسال بيشترنداشتم.توي خونه من بودم ويه خواهركوچكتركه 2سالش بودويه خواهربزرگتركه اونموقع پنج شش سالي بيشترنداشت.پدربزرگ هروقت ازمسافرت برمي گشت واسه هركدوم ازمايك كادوسوغات مي آورد.آن سال سهم من وخواهركوچكترم عروسك هايي بودبدون موبازنگوله اي كه وقتي تكون مي خوردندصدامي داد.ولي عروسك خواهربزرگترمون خيلي بزرگتروقشنگ تربودوازهمه مهمترموهاي بلندي داشت.من كه داشتم ازحسادت مي تركيدم تصميم گرفتم عروسك خوشگل خواهربزرگترم روخاك كنم.يك روزازخواب بودنش استفاده كردم وبه اتفاق خواهركوچكترم كه تقريبا"چيزي حاليش نبودعروسكش روتوي باغچه خاك كردم.اوهم بعدازاينكه ازخواب بلندشدوقتي به سراغ عروسكش رفت واون رونديدشروع كردبه دادوفريادوجيغ وگريه...من خيلي ساكت اونوتماشامي كردم وهمين سكوتم اونوبه شك انداخته بودفورا"سراغ خواهركوچكترم رفت وبازدنش جاي عروسك روپيداكرد.بعدازاون كه ديگه تكليف من مشخص بودولي همه حواسم به خواهركوچكتربودكه تااونموقع فكرمي كردم واقعا"چيزي حاليش نيست.

نویسنده : سید محمـد رضـا موسـوی ( سمــر )

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل