|  |   |  |   |

خاطرات روزهای اول انقلاب

نیمه شب امد من بیدار بودم صدای قدمهایش را شنیدم رفت به زیر زمین خانه، پاورچین رفتم به طرفش یه گوشه دیوار قایم شدم دیدم داخل زیرزمین یه شیشه دستش و بنزین هم به دست دیگر، مطمئن شدم که داره کوکتل مولوتوف درست می کنه اره معلوم بود اون می خواست تو تظاهرات فردا شرکت کنه صبح که رفت من رفتم داخل زیرزمین ودیدم کلی اعلامیه آقا رو اونجا مخفی کرده اما هرگز برنگشت بعدازظهر اون روز جنازش رو برای ما آوردن منم برای اینکه راه اون رو ادامه بدم اعلامیه ها رو از توی زیر زمین برداشتم و زیر چادرم رفتم بیرون بعدش اونا رو همه جا پخش کردم.

اینجا که رسید خواهرمون اشکاش رو پاک کرد و بعد ادامه داد اون دیگه بین ماها نیست اما به برکت خون اون و هزاران شهید دیگه است که ما داریم تو یه سرزمین آزاد زندگی می کنیم
بعد از اون من که برای گزارش خاطرات روزهای اول انقلاب به اونجا رفته بودم از اون خواهر خداحافظی کردم.

نویسنده : ژیلا شجاعی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل