|  |   |  |   |

سيب با طعم نارنج

سيب باطعم نارنج
يادش بخيردوران بچگي...پنج،شش سالي بيشترنداشتم.عاشق سربسرگذاشتن بچه هاي همسايه بودم.سيب ترش وپول توجيبي روهم دوست داشتم.يه روزدلدردشديدي به سراغم آمده بودوسيب ترش هايي كه باپول توجيبي هام خريده بودم رودستم بادكرده بود.تصميم عجيبي گرفتم تابلكه بتونم پول توجيبي هامو رازنده كنم.يكي يكي سيب ترش هاروبانخ به درخت نارنجي كه توباغچه داشتيم آويزون كردم وبعدرفتم توكوچه بافريادتوجه بچه هاروكه داشتند توي كوچه بازي مي كردندبه خودم جلب كردم :آهاي بچه هابياين درخت نارنجمون سيب ترش داده بياين تماشاكنين...بچه هايكي يكي درحاليكه ازحيرت انگشت به دهن مانده بودندتوي حياط خانه ماجمع شدندودرحاليكه باتعجب سيب ترش هارابراندازمي كردندگفتند:ماهم ميخوايم...چه مزه ايه؟مزه سيب داره يانارنج؟
منم درحاليكه داشتم اوناروبه صف مي كردم گفتم:صبرداشته باشين به همتون ميرسه ...نفري دوتومن آماده كنين تاواسه هركدومتون يكي بچينم.اوناييكه پول داشتندايستادندواوناييكه پول همراشون نبودرفتندبيارند.بعدش منم باصبروحوصله تمام رفتم روي چهارپايه ويكي يكي ازشون پول گرفتم وبراشون ازدرخت نارنج،سيب ترش چيدم.والبته كه اونا هم بالذت بيشتري مي خوردند.ازهمون بالا فريادزدم:آهاي بچه هانشسته نخورين كه مثل من دلدردمي گيرينا...!

***
دوستان نظر فراموش نشه...استفاده مي بريم...

نویسنده : سید محمـد رضـا موسـوی ( سمــر )

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل