|  |   |  |   |

یک خاطره سگی

امروز حال و روزم خیلی سگی شده البته سگی بود خیلی وقته که سگی بوده شاید از همیشه .

سگی بودن و سگی شدن خیلی هم بد نیست آخه من سگ را و چون سگ بودن را دوست دارم ....تعجب نکنید سگ صفات خوب فراوانی هم دارد هر چند ما همیشه سگی بودن را دوست داشته و دوست داریم بگذارید خاطره را بگویم خودتان متوجه خواهید شد ا

سال 67 بود و من هنوز مزرعه داشتم سگی داشتم که نامش چوخه بود و به من بسیار وابسته بود در یکی از روز های آخر پاییز که شب را در مزرعه مانده بودم صبح که برخاستیم برف همه جا را سپید پوش کرده بود و ما دیگر قادر به هیچ کاری نبودیم...

من به همراه سه نفر دیگر با تراکتور به سمت نزدیکترین روستا که خان آباد نام داشت به راه افتادیم و چوخه هم به دنبال ما راه افتاد بازگشتم و چوخه را راندم و گفتم برو دنبال ما نیا . چوخه اندگی باز می گشت و بار دیگر به دنبال ما می امد از تراکتور پیاده شدم و چوخه را در اتاقی حبس کردم که دیگر دنبال ما نیاید و به راه افتادیم .....

هنوز 10 -20 دقیقه ای نگذشته بود که دیدم چوخه بار دیگر پشت سرما می آید در نزدیکی مزرعه دیگری بودیم تصمیم گرفتیم چوخه را در ان مزرعه به درختی ببندیم تا دنبال ما نیاید اما هر چه صدایش زدم که بیاید و بگیرمش نیامد که نیامد گویی او نیز فهمیده بود چند کلوخی به سوی او پرتاب کردم وچوخه قدر از ما دور شد و دوباره به راه افتادیم.....

چوخه پشت سر ما بود و به دنبال تراکتور می امد چاره ای نبود به راه خود ادامه دادیم تا این که به نزدیک رودخانه ای رسیدیم هوا هم بسیار سرد بود و روی تراکتور که هیچ اتاقکی هم نداشت می لرزیدیم نگاهی به چوخه انداختم در چشمانش می خواندم که می گفت بگذار با تو بیایم من تنها در ان مزرعه چکنم .....

ناگهان چشمم به سگ های بابا علی افتاد که بسرعت به ما نزدیک می شدند بابا علی گله داری بود که برای حفاظت از گوسفندانش 4 سگ غول پیکر داشت که هر یک ، به هیبت شیر می ماندنند آنها می آمدند که چوخه را پاره پاره کنند این یکی از ویژگی های سگ گله است که به هر جنبنده ایکه به گله اش نزدیک شود حمله می کند و بیرحمانه آن را می درد....

تراکتور را متوقف کردیم چوخه هم که متوجه نزدیک شدن سگ ها شده بود به زیر تراکتور پناه برد

یکی از همراهان با خوشحالی گفت الان یک فیلم صد در صد مستد جنگ میان چوخه و سگ های بابا علی را می بینیم .... از این حرف بسیار ناراحت شدم سگ هاهم دیگر رسیده بودند و صدای پارس های گوش خراششان نشانه خشم آنها بود سگ ها چوخه را محاصره کردند تا مرگ چوخه زمان زیادی نمانده بود مرگ دلخراشی که طاقت دیدن آن را نداشتم.

بلا فاصله اورکتم را از تن بیرون کردم و چوب دستی را که روی رکاب تراکتور بود برداشتم و از روی تراکتور به پایین پریدم بچه ها گفتند خطرناک است تو را هم پاره پاره می کنند به حرف هایشان اهمیتی ندادم و به میان سگ ها رفتم و با چوبدستی به انها حمله کردم دو جبهه تشکیل شده بوددوتا از سگ ها به من حمله می کردند و دوتای دیگر به چوخه......

جنگ سختی بود من باید این جنگ را می بردم و یا پاره پاره می شدم و شاید می مردم ...بچه ها بالای تراکتور گاهی مرا نهی می کردند که ول کن بیا بالای تراکتور و گاهی به من می گفتند مواظب اون باش الان پاتو می گیره و .... بهطرف سگ هایی که در حال جنگ با چوخه بودم حمله کردم و با چوب چند ضربه به پوزه و سر انها زدم سگها دیگر چوخه را رها کرده بودند و هر چهار تا مرا محاصره کرده بودند و من هم داشتم خسته می شدم در ان سرمای سوزان خیس عرق شده بودم یک لحظه متوجه شدم چوخه نیست چشمم به او بود که بسرعت به سوی مزرعه می دوید خیلی خوشحال شدم که توانسته بودم توجه سگ ها را به خودم جلب کنم تا چوخه از مهلکه بگریزد تا جایی که در نفس داشتم با سگ ها جنگیدم تا فاصله چوخه از ما بسیار زیاد شد وقتی مطمئن شدم که سگ های بابا علی دیگر به او نمی رسنددر یک فرصت باز تراکتور بالا رفتم سگ های بابا علی هم مقداری پارس کردند تا این که متوجه شدند چوخه گریخته است با سرعت هر چه تمامتر به تعقیب او پرداختند

بالای گلگیر تراکتور رفتم و دورشدن چوخه را نظاره کردم تا دیگر از نظم محو شد مطمئن بودم که سگ های بابا علی دیگر دستشان هم به چوخه نمی رسد....

به طرف روستا به راه افتادیم ........

هفته بعد که به مزرعه رفتم چوخه در کنار ویلای مزرعه زیر آفتاب کم رمق پاییزی لم داده بود تا چشمش به من افتاد خودش را به من رساند و خودش را به به من می مالیدو دورم می چرخید شاید او می خواست از من تشکر کند..
من کاری نکرده بودم فقط وفاداری را از او یاد گرفته بودم
دستی به سرش کشیدم چوخه چمباتمه بر زمین نشت و در چشمان من زل زد.....


گر تو چوپانی و من
پارس کنان در پی تو
دیده بر هم بنهم
در پی جانان بدوم

گر تو بارانی و من تشنه ی آن آب زلال
همچو جو یآب به کاریز دلت
نقب به مژگان بزنم

من که گندم بدم و
دشت به زردی بنشست
داس تو خرمن و من
غله صد ساله زنم

پر پرواز به عاشق بسپاری
نه خطاست
فکر پروانه به پرواز
به شکرانه ی بازان بزنم

زندگی بی سخن عشق
نه شوری دارد

فصل عشق

رقص کنان تا دل دریا بزنم

نویسنده : اسماعیل آزادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل