|  |   |  |   |

مرضیه

مرضیه یکی ازبهترین دوستان من در دورۀ دبیرستان بود. وازبهترین دانش آموزان کلاس ، چه ازلحاظ درسی وچه ازلحاظ رفتار وانضباط ، اوهم ازنعمت عشق وعاشقی بی نصیب نمانده بود وخداهم کسی رامأموراین کرده بود که دل اورا اسیروگرفتارخود کند.
مرضیه چنان با آب وتآب از پسر دائی اش اُمید تعریف می کرد و از خوبیها و رفتار و کردار او می گفت که احساس می کردی بهترازاو پسری نمی توان پیدا کرد.
مرضیه تمام وفکروخیالش اُمید شده بود وبس. وقتی با اوصحبت میکردی امکان نداشت نامی از اُمید نَبرد، اورا مثل یک بُت می پرستید.
مرضیه طبق نظراولباس می پوشید هرجا اواجازه می داد میرفت ، با شادی اوشاد وبا ناراحتی او ناراحت بود. اُمید به مرضیه پیشنهاد ازدواج داده بود ولی ازاوخواسته بود فعلاً خانواده هایشان چیزی ازاین موضوع ندانند تا اُمید اوضاع مالی اش راکمی روبراه کند وبعد موضوع را به اطلاع همه برسانند.
هرروزاُمید ، مرضیه را تا درخانه شان بدرقه می کرد و ما همه امیدواربودیم که حداقل مرضیه به عشقش برسد. ما اُمید را دیده بودیم!
یک موی مرضیه به تمامی داشته های اُمید می ارزید. ولی خوب قدیمیها مثل معروفی دراین مورد دارند.
حتماً اُمید حُسنهائی دارد که عیبهای ظاهریش را می پوشاند وهمین حسنها باعث شده بود مرضیه اُمید را انتخاب کُند و ما هم حق نداشتیم تو ذوق مرضیه بزنیم.
ماجرای مرضیه واُمید همچنان ادامه داشت وداستان دلدادگی آنها وِرد زبان بچه های دبیرستان شده بود وهمگی این ماجرای عشقی را مانند پاورقی مجله ها دنبال میکردند وبا ذوق وشوق آنرا برای هم تعریف میکردند وآنطور که ظاهرمرضیه نشان میداد اُوضاع بروفق مرادشان بود و بخوبی پیش میرفت.
همگی ما به رابطۀ مرضیه واُمیدغبطه می خوردیم وازخدا می خواستیم اگر قراراست عشقی درزندگیمان پیش بیاید، همانند احساس وعشق مرضیه واُمید باشه.
آنروز زنگ اول درس مهمی نداشتیم وتنها تعداد کمی از بچه ها آمده بودند و چند نفری ته کلاس دور هم جمع شده وطبق معمول ازهردری صحبت می کردیم ، با ورود پُر سروصدای مرضیه همه بسمت دربرگشتیم، زهرا که نمایندۀ کلاس بود باعصبانیت روبه مرضیه کردوگفت: چه خبرته! مگه سرآوردی؟ دوست داری خانم ربانی بیاد باز بهمون گِیر بده!؟ ( خانم ربانی ناظم سخت گیروکمی بداخلاق که نه! کسی بودکه باصد مَن عسل هم نمیشد خوردش!)
مرضیه که با سَرحق را به زهرا میداد وحرفهاشو تآئید میکرد با خندۀ شیطنت آمیزی جواب داد، معذرت می خوام ولی بقدری خوشحالم که حد نداره ، اگه شما جای من بودید ازخوشحالی فریاد میزدید که هیچ، پرواز میکردید!
زهرا که کمی آرومتر شده بود باقیافۀ حق بجانبی پرسید، خوب حالا میگی چی شده یانه؟
من گفتم: چی میخواستی شده باشه، خوشحالی مرضیه همیشه معلومه غیراز اُمید جونش مگه راجب موضوع دیگه ائی هم هست؟
مرضیه که حالش باهمیشه فرق می کرد درجوابم گفت: فکر کردی خیلی زرنگی ! ولی بیشترازاین معطلتون نمیکنم وبهتون میگم که ، مرضیه خانوم ، پَرید!
همۀ ما تقریباً منظور مرضیه روفهمیده بودیم ولی باورمون نمیشد، اینقدر زود! چون قراربود حالا حالاها این موضوع علنی نشه، چون وضع اُمید آنچنان فرقی با قبل نکرده بود، بااینکه همه ازشنیدن این خبر خوشحال شدیم اما راستش من کمی توی دلم می ترسیدم.
وچون بیشتر وقتها شاهدشکست بچه ها تو اینجورماجراها بودم! این خبرکمی اُمیدوارم کرد که هنوز هم میشه به عشقها ودوستی های این دوران اعتماد داشت.
مرضیه رو، تو زنگ تفریح یه جای خلوت گِیرآوردم.
مرضیه جون به لبم کردی چی شده ، چرا به این زودی ، مگه نگفتی اُمید گفته یه کمی صبرکنیم تا وضع مالیش خوب بشه ؟
مرضیه که از شرم لُپهاش گُل انداخته بود ، زیرچشمی نگاهی به من انداخت ولبخند شیطنت باری کرد وسرشو به پائین انداخت وبا مِنومِن گفت: دیروز که اُمید آمده بود خونمون سراغ مهرداد(مهرداد برادرمرضیه و پنج سال بزرگتر از او بود) بغیراز من کسی خونه نبودو....
باتموم شدن حرفهای مرضیه چشمام سیاهی رفت انگار دنیا جلوی رُوم زیرورو شد، باخودم گفتم بازهمون داستان همیشگی بازهم تکرار، خیانت وبی وفائی...
باعصبانیت چنان به پهلوی مرضیه کوبیدم که طفلک از روی نرده دورباغچه پرت شد کف حیاط مدرسه!
مرضیه باعصبانیت گفت چته ، چرا اینطور می کنی؟ منم با ناراحتی گفتم: احمق دیوانه، توچرا اینکارو کردی تنها نه بااینکارت تمامی پُلهای پشت سرتوخراب کردی بلکه کوره راهی رو هم که جلوی روی خودت بود بستی!؟
مرضیه گفت نه تو اشتباه می کنی ، اُمید از اُون پسرانیست به من قول داده که هفتۀ دیگه باپدرومادرش( دائی وزن دائی) بیان خواستگاری. من اندازۀ یک دنیا به اُون اعتماد دارم ، توهمیشه بدبینی ، همۀ مسائل رواز جنبه منفی اون نگاه میکنی، اینو گفت و رفت ومنو بهُت زده تنها گذاشت. مدتی طول نکشید تا بازنگ کلاس بخودم بیام.
روزها بسرعت می گذشت وهفته ها پشت هفته ها درگُذربود تااینکه یکروز صبح طبق معمول مرضیه باخوشحالی اما با کمی طعنه گفت دیدی گفتم اُمید باهمۀ اُون مردائی که تو دیدی ومیگفتی فرق میکنه؟ دیشب دائی تلفن زده وبرای فرداشب از پدرم وقت گرفته وگفته واسۀ اَمر خیر میخوائیم خدمت برسیم وچون دائی غیراز اُمید پسر دیگه ائی نداره، خوب معلومه اُون امر خیرچیه؟
ازشنیدن این خبر خوشحال شدم وبخودم لعنت فرستادم که چرا اینقدر بدبین بودم ومنفی بافی کردم.
مرضیه اُنروز بحدی خوشحال بودکه درپوست خودش نمی گُنجیدوماهم دست کمی ازاون نداشتیم وهمه برای رسیدن فردا شب لحظه شماری می کردیم.
آنروز دردبیرستان وتوراه خونه کلی به مرضیه سفارش کردیم ، که یک وقت خرابکاری نکنه ودست وپاشو گُم نکنه ، خلاصه همه کُلی سربسرش گذاشتیم.
شب تمام حواسم پیش مرضیه و مراسم اُون شب بود ، که الان مرضیه چه حالی داره؟ باهمین فکرو خیال به رختخواب رفتم وکُلی تقلا کردم تا بالاخره خوابم بُرد.
صبح ازهمیشه زودتر به راه اُقتادم تا هرچه زودتر بفهمم نتیجه چی شده . توحیاط هرچی گشتم مرضیه روپیدانکردم تا اینکه زنگ خورد وبازهم از مرضیه خبری نشد!
هرکدام ازبچه ها یه چیزی می گفتن: هنوز هیچی نشده خانوم دیر میآن، دیگه مرضیه ، مرضیۀ سابق نمیشه ، درس ومشقش میشه اُمید، شاگرداولی که دیگه اصلاً معنی نداره ! خلاصه هرکس چیزی می گفت.
وامٌا تنها من بودم که غوغائی در دل داشتم! این تنها من بودم که می دونستم مرضیۀ قشنگ ، مرضیۀ خوب ومهربون باخودش چکار کرده ! ودلم بیشترازهمیشه شور میزد وبی صبرانه منتظر اُومدنش بودم.
با ورود مرضیه همۀ ما ساکت شدیم ، باورم نمیشد،این مرضیه دیروزنبود!به اندازۀ ده سال شکسته شده بود، بچه ها خواستن جلو برن وبهش تبریک بگن اما قیافۀ درهم وعصبانی مرضیه همه روسرجاشون میخکوب کرد، کسی جرأت اینکه از مرضیه چیزی بپرسه رونداشت تااینکه فریبا که بغل دست مرضیه ودریک میز کنا ر اُون می نشست دل به دریا زد و پرسید: مرضیه این چه قیافه ائیه که گرفتی؟ عروسم اینقدر بد اخلاق!؟
هنوزجملۀ فریبا تموم نشده بود که بغض مرضیه ترکید! فریبا بنده خدا حسابی ترسیده بود واحساس میکرد حرف بدی زده که مرضیه روناراحت کرده وتُند،ُتند میگفت بخدا من منظور بدی نداشتم، من فقط می خواستم... مرضیه سرش روشونۀ فریبا بود وباصدای بلند گریه میکردواشگ میریخت ! وچه درناک وغم انگیز!.
مر ضیه همانطورکه گریه میکردگفت: بچه ها باورتون نمیشه ، همه چی تموم شد، تموم شد!
ازخشم وناراحتی وازیکطرف ازکنجکاوی داشتم می ترکیدم تنها فکری که به ذهنم میرسید این بود که نکنه پدرش بااین ازدواج مخالفت کرده باشه!
بااُومدن دبیرفارسی ، اجباراً همه سرجاهای خودمون برگشتیم. مرضیه امٌا اصلاً توی کلاس نبود، شایداین تنها من بودم که ذره ائی از درد اُونو می تونستم بفهمم.تمام مدت نگاهم به مرضیه بود طفلک نمیتونست یکجا بندبشه معلوم بود که فشار روحی زیادی رو داره تحمل میکنه، ومُدام به اینطرف واُونطرف خم میشد.
بالاخره ازجابلند شد وبا اجازه گرفتن بیرون رفت . من تاآخر کلاس چیزی ازدرس نفهمیدم وتا صدای زنگ بلندشد بسرعت خودمو به حیاط رسوندم واُونوازپیش چشمان کنجکاو، وپرسشگر همکلاسی ها به گوشۀ دنجی بُردم.
مرضیه تُرا بخدا بگو ببینم دیشب چی شد؟ چه اتفاقی اُفتاد ، که تو اینطور داغونی؟
مرضیه اصلاً نمی تونست حرف بزنه ولی اصرار های مکرٌرمن باعث شد تازبونش باز بشه وشروع بگفتن کردودرحالی که قطرات اشک به آرومی ازچشمای درشت وسیاهش سرازیرشده بودگفت: مریم، مریم عزیزم، اُون دیشب همراه دائی وزن دائی برای خواستگاری به خونۀ ما اُومد! امٌا، امٌا وباز گریه مجالش نداد.
دیگه کلافه شده بودم ، شونه هاشو گرفته بودم وبی اختیارتکونش میدادم که خوب حرف بزن بعدش چی شد، پس دیگه چه مرگته ،اگه اُون اُومده خواستگاری دیگه چی میخوای ، مرضیه ادامه داد : آره دیشب اُمید بخواستگاری اُومداما بااُومدنش تمامی اُومیدهای زندگی منونقش برآب کرد!؟
بکلی گیج شده بودم ،بهش گفتم یعنی چه اگربخواستگاری اُومد پس؟..
مرضیه گفت آره اوبه خواستگاری اُومد امٌا نه خواستگاری من! بلکه به خواستگاری راضیه!؟
شنیدن اسم راضیه تمامی معادلاتی رو که پیش خودم ساخته بودم رو لاینحل گذاشت ،راضیه خواهر کوچکتر مرضیه بود ودو، سه سالی ازاُون کوچکتر بود.
برام غیرقابل باور بود همه جورخیانت ونامردی دیده بودم امُا این یکی .. حرف دیگه ائی بود، اُمیدی که مرضیه بخاطرش حاظربود جونش روبده اُمیدی که ورد زبون مرضیه بود واصلاً مرضیه رو بدون اُمید نمیشد تصور کرد!حالا با راضیه؟!
منم کاملاً خودموباخته بودم ، میخکوب شده بودم ، وحتی نفهمیدم مرضیه کی رفته بود...
فردا صبح که بسراغ مرضیه رفتم باجنازه ائی متحرک روبرو شدم ،صدای مرضیه گوئی ازانتهای چاهی عمیق بگوش میرسید ، گفت : چکار میتونم بکنم چی میتونم بگم بخاطرآبروی خانواده ام ، بخاطر شادی خواهرم راضیه، چه کاری ازدستم ساخته است؟
اُنروز صبح آخرین باری بود که مرضیه رودیدم! ودیگه هیچکس از اون خبری نداشت.
چندماه بعد زمانی که صدای هلهله وشادی ازدواج اُمید وراضیه بگوش میرسیده، همراه اُون نامۀ بدون آدرسی ازمرضیه هم بدست من رسید!؟ نامه ائی که تنها یک خط درآن نوشته شده بود:
( مریم عزیز: آیا براستی عشق مُرده است ؟)
تابحال هیچکس از مرضیه خبری بدست نیآورده ، سالها ازآن ماجرا میگذره ومن درسم تموم شده وبه مرز میانسالی رسیده ام امٌا تابحال نتونستم باخودم کناربیام وازدواج کنم! وهروقت کسی ازم می پرسه چرا ازدواج نمی کنی یا نکردی؟ تنها وتنها صورت پاک ومعصوم مرضیه پیش چشمام ظاهرمیشه.
حالا که خسته ازکارهای تکرای روزانه روی تختم اُفتادم نگاهی به قاب شیشه ائی روبروی میندازم ونوشته ائی رومیخونم که مرورزمان کمرنگش کرده ولی معنیش برای من همیشه تازه اس، مریم عزیز: آیا براستی عشق مُرده است ؟ وبعد ازخستگی پلکام روهم میُفتن .
پایان


محمد



نویسنده : سيدمحمدمعالي

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل