|  |   |  |   |

باران رو به آسمان

باران رو به آسمان !

يادداشت هاي دريا دلان29/10/1386

ساعت پنج بعدازظهر است ، چقدر خواب آلوده ام ، ديشب تا سحر کتاب مادام بووراي را مي خواندم ، واقعا گوستاو فلوبر استاد بزرگي است . دراتوبوس نشسته ام ، هوا گرگ و ميش است ، يک بعد از ظهر سرد دي ماه ، فردا حقوقم را به حسابم مي ريزند برايش برنامه ها دارم .
قلبم تو سينه در حال يخ زدن است ، خيلي خسته ام ، بايد راهي خانه شوم ، حالم از نگاه هاي خسته و مريض مردم به هم مي خورد همه مان يا مريض جنسي هستيم يا افسردگي حاد داريم. به فکرم رسيد که امشب را متفاوت کنم ، دلم سرد و پر درد است نوشيدني لازم است تا يخ وجودم را آب کند . يک نوشيدني به عظمت گرماي خورشيد ، پيک پيک بنوشم و در ميان گريه بلند بلند بخندم . نوشيدنی بنوشم و پيانو بزنم .
ديگر فکر آن در سرم آمده بايد از اتوبوس پياده شوم به سراغ آلن بروم تنها کسي که شايد هنوز نوشيدنی داشته باشد ، آخر همه را گرفته اند مي ترسند کله ها داغ شود . تازه پول مشروبم نداشتم .
ساعت حدود هشت است سوار برتاکسي ادامه يادداشتم را مي نويسم در خيابان دسته هاي سوگواري راه افتاده اند از کودکي از صداي طبل مي ترسيدم. آري حدود ساعت شش پيش آلن بودم
- سلام
- سلام دريا ! چطوري؟
- خوبم ، آلن نوشيدنی مي خوام.
- دريا بهت گفتم رنج تو قوي تر از مشروبه
خنديد ، از همون خنده ها که تو دانشگاه دل منو برده بود.منم خنديدم.
- داري؟
- به همون خدايي که نه تو قبولش داري نه من تموم شده
- پس من چيکار کنم؟
- بيا اين آدرسه يه پسرس ، آدم بدي نيست با خودشم قهره ازمشتري هاي زنم زياد خوشش نمياد حساب دفتري هم نداره
- مرسي
آدرس را گرفتم خيلي دلم مي خواست لبهاي داغشو ببوسم اما اکثرا خيابان بوسه هاي عاشقانه را به گونه روانه مي کند .اينقدر اشک پشت چشمهايم مانده بود که هر لحظه احتمال مي دادم در راه گريه کنم . با هر سختي بود آدرس را پيدا کردم ، يک در قرمز رنگ و رو رفته ، حالت تهوع داشتم ولي بايد آنچه را مي خواستم به هر قيمتي به دست مي آوردم . در زدم ، يک پسر تقريبا بيست ساله در را باز کرد.
- سلام
- بيا تو ، چي مي خواي؟
- يه نوشيدنی با حال که وقتي تا خرخره خوردي همه دردهات رو بالا بياري!
- بيا تو اتاق بشين دوات پيش خودمه
داخل سالن خانه محقر از ضبط صوت صداي سمفوني شماره پنج بتهوون مي آمد تو عالم موسيقي بودم ،پسرک حالت خاصي داشت ، آدم بدي به نظر نمي آمد تو اتاقش لوازمي بود که من را ياد فيلمي مي انداخت که مرد داستان شي گرا بود ، انواع شلاق و زنجير و اينجور چيزها ،يک دفعه پيداش شد با يک بطري نوشيدنی در دستانش
- مايه رو بده غذام رو گازه تا نسوخته بيا بالا
- اما من پول خيلي کمي دارم
يک نگاه به سر تا پايم کرد اصلا از حرفم تعجب نکرد
- خب ، پس چطور ....
حرفش را قطع کردم
- غذات نسوزه ، اندازه دو نفر هست؟......حوصله مهمون داري؟
نمي دانم در چند لحظه تصميم گرفتم ، ولي حرفم را فهميد
- جا لباسي پشت اون دره
لباسهايم را آويزان کردم ، ناهارش ماکاروني بود ، خورديم و.....
وقتي از خانه اش بيرون مي آمدم دست هايم را بوسيد ، بغض هم کرده بود . تمام تنم درد مي کرد از کوچه تا خيابان را با گريه پشت سرگذاشتم ولي ديگر غصه به پايان رسيده بود . هوا سرد ، دلم سرد ، برف مي باريد تاکسي سوار شدم .
ساعت حدود چهار صبح است که مي نويسم چه شب خوبي بود.
وارد خانه که شدم ساعت حدود ده ونيم بود طوري که کسي من را نبيند که مجبور به حرف شوم سريع وارد اتاق شدم لباس هايم را درآوردم آثار کبودي روي ران هايم بود و احتمالا جاهاي ديگر که من نمي ديدم .
چراغها را خاموش کردم نمي دانم چند ساعت شد ولي حدود سه باري ديسک صداي لئونارد کوئن را گوش دادم و عريان و با چشمهاي بسته با معشوق خيالي ام رقصيدم در حين بوسه اي عميق بودم که درد مرا به خود آورد.ضبط صوت را قطع کردم ساعت حدود دو صبح بود .
داغ داغ بودم و درد زخمها تازه شروع شده بود پماد را برداشتم و با گريه که گهگاهي با خنده هاي عصبي جايگزين ميشد زخمهايم را نوازش کردم .
حدود ساعت سه ونيم بود پشت پيانو رفتم و با آنچنان آرامش خاطري که ازخود سراغ نداشتم چند قطعه نواختم . الان در رختخواب دراز کشيده ام و به دريا فکر مي کنم به عظمتش و رازهايي که در دل دارد . بيچاره مادرم براي نماز بيدار شده بود طفلک خواب را خيلي دوست داشت او رفت که با خدايش صحبت کند اما من نه مثل او يائسه اي از کار افتاده بودم نه با خداي او حرفي داشتم پس ساعت را کوک کردم و آماده يک خواب شيرين شدم و دفترم را بستم .
25/7/1389
اين نوشته در کنار نوشته هاي سوخته ديگر که خوانده نمي شد در کنار ميز اتاق بود و با يادداشت جسد به اين مضمون "دريا و جنين کوچکش مي ميرند ، تا نه دريا مادري بي جواب باشد نه فرزندش پدري از اينگونه رذل داشته باشد که حتي او را نمي پذيرد..... باري هنوز در آخرين ثانيه ها دوستش دارم"از نظر دستخط تطابق داشت .
پايان
محمد جولایی مقدم

نویسنده : محمد جولایی مقدم(م.ج.مقدم)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل