|  |   |  |   |

پتوی پدر بزرگ

در زمان بچگی خیلی ساکت و خجالتی بودم . والدینم کار میکردند و منو برای ساعاتی به خانه پدربزرگ و مادربزرگ میفرستادند. مادربزرگم همیشه درخانه درحال پخت وپز و تمیز کردن بود و این پدربزرگ بود که بامن بازی میکرد.وقتی شش سالم بود پدربزرگ فوت کرد . چند ماه قبل از مردنش یک پتوی خیلی زیبا برام گرفت . من اونو خیلی دوست داشتم چون بابابزرگ منو وسط اون پتو میذاشت و منو با اون پتو بلند میکرد. ولی بعد از دو سه سال دیگه اون پتو زیبا نبود چون هم سوراخ شده بود وهم کثیف اما چون من نمیخواستم اون پتو رو ازدست بدم مادرم از اون پتو یه کیف بزرگ برام درست کرد که کتابامو توش میگذاشتم .
پس از مدتی اون کیفم پاره شد و من بازاز مادرم خواستم که از اون برام یه کیف جامدادی درست کنه و اونم ...
بالاخره از اون پتوی زیبا یه کیف کوچولو یادگاری از پدربزرگ برام موند.
پس از یه سالی من اون کیف گم کردم همه دوستان و فامیلم گفتند رضا اون کیفو فراموش کن اما من نتونستم فراموشش کنم تا اینکه هفته پیش پسرم اون کیف کوچک رو توی زیرزمین خانه پدربزرگ پیداکرد حالا می فهمم که پدر بزرگ و پتوش هنوز نمردند.....

نویسنده : شهنازفنایی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل