|  |   |  |   |

دختر شیرینی فروش

نشسته بودم تو بوفه دانشکده که یکى از دوستام اومد صدام کرد وگفت بیا که دلدار نازنینتون دارن بیرون بوفه از شوق زیارتتون بال بال میزنن! من که اول فکر کردم سر کارم به یه لبخند که یعنی خر خودتى بسنده کردمو با حالتی رمانتیک مشغول میک زدن آبمویه م شدم. دوستم با تاکید گفت: زبل خان! باور نداری از پنجره نگاه کن.لب از لب نی آب میوه برداشتم وبا چشمانی به خماری چشمان همان موجود که بالاتر عرض کردم از پنجره بیرون رو نگاه کردم که...دقیقا مثل همان موجود مظلوم بار کش جفا پیشه که از کوره در میره انگاری از ذوق به جفتک انداختن افتادم وچنان با شوق برای بیرون رفتن از پشت میز بلند شدم که حداقل پنج شش تا شلوار وتی شرت رو به رنگ آبمیوه وچایی درآوردم . مثل ماشینی که ریپ میزنه خودمو رسوندم دم در بوفه که دیدم یار با شرم سلامی کرد و من با ذوق جوابی دادم. عین آدمایی که چهل پنجاه روزه هیچی نخوردن والان یهو خیره شدن به یه مرغ بریان با دهان باز داشتم نگاش میکردم که همونطوری که سرش پایین بود گفت:بابام...بابام...اجازه داد که امشب بیاین...
هنوز حرفش تموم نشده بود آنچنان دادی زدم که برادران عزیز حراست جهت تربیت اخلاقی حقیر به طرفم اومدن ومن با اندکی چاپلوسی قضیه رو ختم به خیرانیدم!
هر انچه نقدینگی در جیب داشتم رو از خوشحالی خرج دوستانِ مگسانِ گردِ شیرینیم کردم وهرکدام حداقل دوسه کیلویی رو اون روز بر سایز واندازه ی خندق بلایشان افزودند!
به خونه زنگ زدمو خبر مسرت بخش رو به مادرم گفتم.اونم گفت زود خودتو برسون که براشب کلی کار داریم.
از ساعت چها تا هشت در حمام مشغول رسیدگی به دکورایسون جمالمون بودم(جمال داداش عروس خانومم بود ولی اینجا منظور نویسنده!!!صورت کریه خودشان است)
شاید بیش از صد وبیست مدل خط ریش رو امتحان کردم تا بالاخره یکی رو به اکراه انتخاب کردم!
کت وشلواری رو که تازه خریده بودم پوشیدم وهرچی عطر واسانس وادکلن بود رو به سر وصورت ولباسام زدم وبالاخره حرکت کردیم!
لامصب مگه این راه تموم میشد!مادرم رو کرد به پدرمو گفت :یه جانگهدار یه خورده شیرینی بگیریم .منم که دودستی دسته گلی رو که خریده بودیم تو دستم نگه داشته بودم وحالت های مختلف نگه داشتنشو تمرین میکردم یه نگاهی به بابام کردم که اونم نگام کرد وگفت:چیه؟ چش سفید ! حتما میخوای شیرینیم من بخرم؟
از آنجا که ما ژنتیک مشکل ناخن داریم(ناخن خشکیم) حرف پدر چون میخ بر قلبم نشست وبا اکراه سر بی زیر انداختم . به ذهنم رسید که به بابا بگم بریم شیرینی فروشی که هرچند وقت یه بار خودم میرفتم و به بهونه شیرنی خریدن دختر جوونی رو که صندوقدار اون شرینی فروشی بود دید میزدم!!(به جون مادرم بی منظور وفقط جهت امر خیر)گفتم : بابا سر همون خیابون نگه دار من برم زود شیرینی بگیرم.بابامم که از خداش بود گفت :چشم شا دوماد(این یعنی خوشحال بود که خودم میخوام شیرینی بخرم).سریع با همون تیپ تر گل وورگل پیاده شدم وخودمو انداختم تو شیرین فروشی. دختره پشت میزش نشسته بود وداشت با یه مرد میان سال جر وبحث میکرد.چند تایی سرفه زدم ولی باوجودی که عین جوراب داشتم پشت ورو میشدم کسی محلمون نذاشت.خودم جلوتر رفتم .دیدم نخیر بدجور پیچیدن به پر وپای هم. با قیافه ی چنگیز وثوقی رفتم جلو وگفتم:سلام عرض شد.دختره با یه لبخند تلخ که حکایت از کلافگیش از دست مرد مورد نظر بود گفت: سلام آقا خوبین خوش اومدین.با همون لحن قیصر گفتم:چاکر شماییم .باس ببخشین چیزی شده؟ یه هو مرد ِ نامرد نه گذاشت ونه برداشت یه دست به سینه من زد وگفت: توچی میگی جوجه فکلی!!
اک هی!!! له شد احساسمون اساسی! ما که دیگه داشتیم قاطی مرغا میشدیم ویه جورایی خواستیم جلو اونیکه یه زمانی به دید خریدار نگاش میکردیم کم نیاریم صدارو بلند کردم وگفتم:اوهوی عمو احترام سنتو میگیرم والا این خانوم دستور بدن باهت جوب پیاده رو رو لای روبی میکنم!
بر گشت وآنچنان نگاهی از سر خشم به من کرد که اگه ضایع نبود در میرفتم وپشت سرمم نگاه نمیکردم.اومد جلو دستشو از تو جیبش درآورد که منم به خیال اینکه میخواد بزنه اومدم زرنگی کنم تا اونجایی که جان در بدن داشتم با مشت کوبوندم زیر چشمش !!!
مرد الان نمرده یه ساله مرده! دختر زبون بستم که داشت میمرد هی زود به زود میگفت کشتیش کشتیش...
خدا وکیلی خودم اوضام اونقدر خراب بود که چیزی نمونه بود ریق رحمت رو سر بکشم !! با هر مکافاتی بود خودمو سر پا نگه داشتم وگفتم بابا یکی یه آبی چیزی به صورت این مرد بزنه!! دختره سریع رفت ویه لیوان آب آورد وبه صورت مرد پاشید.مرد بخت برگشته که زیر چشمش شده بود مزرعه ی بادمجان به خودش اومدو یه نگاه به من انداخت تا اومد چیزی بگه من عین میگی میگ از شیرینی فروشی زدم بیرونو دویدم طرف ماشین.تانشستم به بابا گفتم برو!! گفت:حیف نون یه ساعته رفتی پس شیرینی کو!!گفتم شیرینیش خوب نبود بریم یه جا دیگه.
مخم کار نمیکردو دیگه جفنگیاتی که ابوی گرامم داشت بارم میکرد رو نمشنیدم.بالاخره شرینی خریدیمو رسیدیم به مقصد! همچین که چشمم به در ب خونه افتاد همه چی یادم رفت از ذوق داشتم ذوق مرگ میشدم زنگ رو زدیم وصدای مادر زن عزیزم آمد که:کیه! همینکه فهمید ماییم درب راگشود!!
وارد شدیم وسلام وحال واحوال ومنم که داشتم تریپ خجالت حمل میکردم سر به زیر و چون آهو تمام حیاط را با درود وسلام به مادر زن جانمان طی کردیم ورسیدیم داخل اتاق که پدر زن جان عزیمان را هم ببینم .
سرم پایین بود که یه صدای آشنا گفت: خوش اومدین خود پدر زن عزیم بود سرمو بلند کردمو گفتم: قربونن.... تاسرمو بلند کردم وپدر زنمو دیدم گل وشیرینی وهمه چی رو پرت کردم طرفشو مثل قرقی فرار رو برقرار ترجیه دادم وپدر نازنینم رو همونجا گذاشتم که اندک کتکی نوش جون کنه!!!این م از بخت بد من بود که پدر زنم همونی از آب در امود که زدیم زیر چشمش سیفی جات کاشتیم!

یه هفته ای رو خونه آفتابی نشدیم که همه چی به خیر وخوشی تموم شد والبته من هم اند کتکی از پدر مهربانم تناول نمودم.

سه سالی میشه با همون خانوم صندوق دار شیرینی فروشی عروسی کردیم وهر چندوقت این قضیه یادش میفته کلی میخنده!منم بهش میگم :
بنده ی خدا این دست تقدیر بود که از آستین من بیرون اومد که تو نترشی!!

نویسنده : هاشم پورمحمدی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل