|  |   |  |   |

تاراج

بسمه تعالی
تاراج
اوائل سال تحصیلی بود که دبستان جدید را با نام "نوبنیاد" افتتاح کردند . این دبستان خانۀ مسکونی نسبتاً بزرگی بود که از طرف یکی از سازمانهای دولتی در اختیار آموزش و پرورش منطقه قرار داده بودند . اطاقهائی بزرگ ، حیاطی وسیع ، وچمن کاری شده ، و از همه مهمتر فضائی آفتابگیر داشت .صبح ها آفتاب مستقیم به تمامی صحن دبستان میتابید. در ضلع غربی دبستان تپّه ای بسیار با صفا قرار گرفته بود . بچه های دبستانی گاهی از این تپّه بالا میرفتند و در دامنه تپّه مشغول بازی و تفریح میشدند . حیاط دبستان با ردیفی از شمشادهای سبز و خرم محصور شده بود. صحن حیاط برای دانش آموزان محل مناسبی بود تا آنها زنگهای تفریح را به خوشی و شادمانی بگذرانند . در بیرون از محوطه دبستان هم فروشندگان دوره گرد جمع می شدند ، تا تنقلات خود را به بچه ها بفروشند . بچه ها هم موقع زنگ تفریح به تناسب حال خود چند ریالی میدادند و مختصر خریدی میکردند. با پایان یافتن زنگ تفریح ، ناظم مدرسه با صدای بلند و تحکم آمیزش همه را برای ورود به کلاسهای درس دعوت میکرد . او بچه هائیرا که دیرتر عازم کلاس بودند با خط کش چوبی تعقیب میکرد ، تا آنها را هر چه زود تر روانه کلاسها کند . "صادق" هم محصل صدیق همین مدرسه بود و سال آخر دبستان را میگذراند.
یک روز وقتی"صادق" از مدرسه به خانه باز گشت ، یکراست به سراغ پدر رفت و با شرمندگی و سر افکندگی گفت امروز دوستم خودکاری را که به او قرض داده بودم گم کرد. پدر یکدفعه از کوره در رفت و با صدای بلند او را مخاطب قرار داده وگفت: صادق جان ، آخر چند بار به تو بگم مواظب وسائلت باش ، آخه تا کی میخوای به فهمی ، یادت رفته هفته گذشته تعلیمات دینی را هم که زنگ تفریح توی کلاس گذاشته بودی ، معلوم نشد چه شیر پاک خورده ای اونو از تو دزدید . آخراینقدر ساده نباش بچه، همه آدما که مثل هم نیستند. همه که حلال و حروم سرشون نمیشه ، همه که شیر پاک مادرشون نخوردن . "صادق" جان چرا هر کی هرحرفی به تو بزنه ، خیلی راحت و بی دلیل حرفشو قبول میکنی . اینطوری که نمیشه زندگی کرد. البته اینو هم خوب می دونم که فردا، توی میدون زندگی خیلی خوب یاد می گیری که توی اجتماع جه خبره و اوضاع از چه قراریه .. امّا با این حرفها مگر ممکن بود که "صادق" عوض بشود و در خمیره ذاتی خودش که صاف، صادق و زلال بود ، تغییری بدهد. با اینهمه "صادق" چون درسش را خوب میخواند و همیشه هم از محصلین ممتاز به شمار می آمد ، پدرش هم تا اندازه ای حال و هوای او را داشت و زیاد هم به او سخت نمی گرفت . پدر سپس رو کرد به برادر بزرگتر "صادق" و گفت شما دو تا بیاین بنشینین، تا یه مطلبی را براتون تعریف کنم تا به فهمین که توی این دنیا چی میگذره . سپس موضوع مسافرتش را که چند سال پیش رفته بودند برای آنها شرح داد. گفت شاید خیلی کم به یاد داشته باشین که چند سال پیش میرفتیم زیارت" امام رضا"(ع) . با اتوبوس به مقصد " مشهد" راهی شدیم . در آن سالها راهها در همه مسیر ها اسفالته نبود و بیشتر جاده ها شوسه بود . پس از چند شبانه روز مسافرت با آن اتوبوسهای فرسوده وقدیمی حالا رسیده بودیم به چند فرسخی شهر "مشهد". از نیمه های شب چند ساعتی هم گذشته بود که شاگرد راننده آمد وسط اتوبوس ایستاد و با لهجه داش مشدی اش رو کرد به مسافران نیمه خواب و نیمه بیدار و گفت " زوّار محترم، توجه کنید این تیکه راه خیلی خطرناکه ، دزد و راهزن هم فراوونه ، بچه ها را ساکت کنید ، صدا هم از کسی در نیاد ، میبینین که راننده هم چراغای اتوبوس رو خاموش کرده تا راهزنا متوجه ما نشن ، جاده را هم که خودتون می بینین خاکیه و پر از چاله و چوله . هفته پیش یه اتوبوسو همین جاها بود که غارت کردن و اموال مسافرارو هر چی داشتن و نداشتن بردن". سرنشینان اتوبوس با شنیدن این مطلب ، کم وبیش دچار اضطراب و تشویش خاطر شدند و بعضی هم که حقیقتاً ترسیده بودن، دست و پا شونو جمع کردن و همگی ساکت شدند . یکی از مسافران از ته اتوبوس صدا زد آخه آنها از" امام رضا" (ع) هم خجالت نکشیدن . شاگرد راننده گفت " ای آقا، خجالت کیلوئی چنده ؟ تو هم مثل اینکه دلت خیلی خوشه" خلاصه با هر سختی و مرارتی بود ما به مشهد رسیدیم. این ماجرا را برای شما گفتم تا شما بچه ها کمی سر عقل بیاین و به فهمین که توی این دنیا چه خبره و یه عده از مردم چگونه خیر سرشون یعنی دارن زندگی می کنند .
"علیرضا " پیر مرد دوره گردی بود ، که توی همان محله ای که "صادق" زندگی میکرد سکونت داشت . یک خانه اجاره ای داشت و همیشه روزگار هم " هشتش گرو نه " .بود . ابزار و اثاثیه کار او تشکیل شده بود از یک گاری چهار چرخ چوبی یک متر در یک متر ، به ارتفاع یک متر ، با یک در دو لنگه ، یک کیسه پر از انجیر خشک، یک ترازوی دوکفه ، چند سنگ وزنه و یک کاسه کوچک هم برای جمع آوری پول آنچه که می فروخت. بهنگام فروش، ابزار کار و کیسه انجیر روی گاری ، و بقیه اوقات درون گاری جای داشتند . صبح که میشد ، "علیرضا " گاری را بر میداشت و روانه کوچه و خیابانهای شهر میشد . "آی انجیر خشک........ آی انجیر خشک مثل عسل دارم............. " آنها که قصد خرید داشتند ، با شنیدن صدای او، او را صدا میزدند تا یک گوشه جائی توقف کند تا بیایند و از او انجیر بخرند . به هوای اولین مشتری ، مشتری های بعدی هم سر میرسیدند و خلاصه کار روزانه "علیرضای " دوره گرد به همین منوال بود تا عصر ، تاهنگامی که با کیسه خالی شده از انجیر ، با سودی مختصر وبا تنی خسته و کوفته، از فروش روزانه ، به خانه خود باز گردد.
یک روز " علیرضا". به این منظور که رونق بیشتری به کسب و کار خود بدهد ، تصمیم گرفت که در مسیر و روش فروش خود تغییراتی صورت دهد . اگر به روش قبلی همیشه اوقات در حرکت بود و مشتری ها یش ثابت ، حالا میخواست هم خودش ثابت بماند و هم مشتریهایش ثابت و یکجا باشند .دیگر سن و سالی هم از او گذشته بود و توان و یارای گشتن یکروز تمام را کم کم داشت از دست میداد. کمی فکر کرد، و فهمید که بهترین محل ممکن برای فروش جنسش به روش جدید اطراف مدارس شهر است . پس از بررسی موضوع و سبک و سنگین کردن قضیه ، محل فروش خود را در حاشیه دیوارهای مدارس انتخاب کرد. با این روش در گوشه ای می ایستاد و با تعداد زیادی مشتری که معمولا بچه های مدرسه بودند معامله می کرد . به هر حال یکروز صبح عازم نزدیکترین مدرسه تا محل سکونت خود شد. بر حسب اتفاق نزدیکترین مدرسه به او، همان مدرسه "نوبنیادی" بود ، که "صادق" هم در آنجا درس می خواند. او پس از عبور از چند کوچه و خیابان و رسیدن به مدرسه، گاری خودرا در کنار شمشادهای حیاط مدرسه مستقر کرده، کیسه انجیر ، ترازو و سنگهای وزنه را روی گاریش قرار داد و آماده شد تا با شروع زنگ تفریح بچه ها ، فروش خود را آغاز کند. زنگ تفریح زده شد و بچه ها مطا بق معمول با سر و صدای زیاد از کلاسها خارج و به حیاط مدرسه هجوم آوردند . پس از لحظاتی عده ای از آنها به محوطه بیرونی ساختمان دبستان آمدند. تعدادی از آنها برای خرید تنقلات و شیرینی به طرف فروشندگان دوره گردی که به "طبقی" معروف بودند رفتند . عده ای هم در اطراف گاری "علیرضا" ، برای خرید انجیر جمع شده بودند . "صادق" هم در این جمع بود. "علیرضا " هم خیلی تر و فرز انجیرها را با ترازو وزن می کرد و به بچه ها میفروخت و پول آنها را درون کاسه ای که دم دست داشت می انداخت . در این هنگام وا قعه و رویدادی بی نظم و بسی ناخوشایند درحال نظم گرفتن بود. هیچکس متوجه این جوّ و فضای نامیمون نشد . به یکباره حلقۀ حضور بچه ها در اطراف گاری "علیرضای" دوره گرد تنگ و تنگتر شد و متعاقب آن فریاد آهای غارت .......... آهای غارت ........... از هر طرف بلند شد . حتی آنها که طراح و شکل دهنده این ماجرا نبودند، برای اینکه از غافله عقب نمانند و یا اینکه همرنگ جماعت شوند ، فریاد غارت.. غارتشان از سایرین گوش خراش تر شده بود . بچه ها پس از آن همگی به کیسه انجیر حمله کرده و تا آنجا که میتوانستند دستهای خود را پر از انجیر کرده و فرار میکردند. " علیرضا " با دستهای خسته و ناتوان خود تلاش فراوانی به خرج میداد تا شاید مانع ربوده شدن انجیرها شود ولی موفق نمی شد . حتی دستهای پهن و درشت ، اما چروکیده و کم توان پیرمرد ، که سفت و سخت به انجیرها چسبیده بود ، در مقابل دستها و انگشتان کوچک و ظریف بچه ها هم نتوانست دستبرد بچه ها را دفع نماید . تنها "صادق" بود که در حالتی بهت آور و شگفت زده ، در فاصله دور تری ایستاده و فقط شاهد و ناظر این وا قعۀ عجیب و غریب شده بود . برای او وضع پیش آمده اصلاً غیر قابل باور بود. اما او با چشمان خود دید که چگونه و در عرض چند ثانیه تمامی محتویات کیسه "علیرضا" به غارت رفت . پس از چند دقیقه ، فروشنده بینوا ناراحت و مغموم ترازوی خود را درون گاری گذاشت و با نا امیدی گاری را بسوی خانه به حرکت در آورد . "صادق" فقط با نگاهی غمزده و دلی اندوهگین مسیر حرکت دوره گرد پیر را بدرقه میکرد. ناظم مدرسه به فراش خبر داد تا پایان زنگ تفریح را اعلام کند
. این داستان واقعی است ..

نویسنده : پرویز بابادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل