|  |   |  |   |

مرده شور-(صبح-از مجموعه داستانهای کوتاه هوای مرگ-مرداد87)

دست کوچکت مشت مانده بود.
چشم نیمه بازت را به سختی بسته بودند. پاهایت در هم قفل شده بود. گرسنه بودی. تشنه بودی. حتی آب هم از حلق کوچکت پایین نمی رفت. مدام گریه می کردی. بدنت پوست پوست شده بود. این آخرها دیگر ونگ هم نمی زدی. حالش را نداشتی. سحر مامان بیدارمان کرد. گفت: دارد میمیرد. بیدار شوید بااو خداحافظی کنید. دست زدیم به پاهات سرد سرد بود. اما قلبت هنوز می زد. فکت رها شده بود پایین. جانش را نداشتی دهانت را ببندی. مامان با دست چانه ات را گرفت. آرام شده بودی. بابام رفته بود ماموریت. شب مرگ توهم در خانه نبود. فرستادند دنبال بابا جان. بابا جان بالای سرت دعاهایی خواند که من نفهمیدم. چند دقیقه بعد دیگر اجازه ندادند به تو دست بزنیم. گفتند غسل دارد. مادرم نمی توانست بیاید توی باغ. مرده شور آمده بود آنجا. یکی باید تو را بدرقه میکرد.هیچکس حالش را نداشت. تحملش را نداشت. ترجیح می دادند دیگر نبینندت. دلشان می خواست تنهایی گریه کنند. خانه ساکت بود. مرده شور منتظر مانده بود. دلم نمی آمد تنهایت بگذارم. من برای بدرقه ات آمده بودم.باورم نمی شد مرده باشی. گریه ام نمی آمد.منتظر بودم دوباره چشمهایت تکان بخورند. مرده شور اخمهایش را درهم کرد. گفت: تو که کوچکی نمی توانی! به من برخورد. دستانم را آوردم جلو و با دستهای خودم روی سرت آب ریختم تا تو را بشویند. گفتم سردت بشود بیدار می شوی..جیغ کشیدم: ایناهاش! لباش تکون خورد! دستهای کوچکت مشت مانده بود. چشم نازت را به سختی بسته بودند. پستانکت را آرام ازگردنت در آورد و به من داد. توفقط دوماهه بودی. ...هنوز هم منتظرم لبهایت تکان بخورند..و دستهای کوچکت که مشت مانده بود... (صبح-از مجموعه داستانهای کوتاه هوای مرگ-مرداد87)

نویسنده : راشین گوهرشاهی(صبح)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل