|  |   |  |   |

ناهار - مسعود وفادار

تقدیمی هر چند ناقابل به :

بانو صنم میرزازاده نافع - آقای هاشم پور محمدی - بانو پرستو جمشیدی - آقای علیمحمد پورحسن





یک سال پیش توی فصل زمستون وضعیت مالیم خیلی خراب بود.با پدرم قهر بودم.دار و ندارم رو جمع کردم و ریختم تو شیکم شهریه دانشگاه.روی پول گرفتن از مادرم رو هم نداشتم.یه 2000 تومنی تو جیبم بود.چند تا سیگار گرفتم و بقیش هم گذاشتم واسه برگشتم.می خواستم برم ساعت یک برم پیش عیال و قرار بود اون روز با هم ناهار بریم بیرون... برگشتنی از دانشگاه اومدم که بیام از جمع بیرون پیش خودم گفتم بابا عیال الان پیش خودش میگه این واسه من درد و غمش رو میاره.یکی از رفیقام به اسم بهزاد که متهل هستش رو کشیدم کنار و گفتم بهزاد چقدر نقدینگی داری؟ گفت نمی دونم...اونم بدبخت تر از من صبح تا شب پشت تاکسی دنده میزد اون موقع ها.در آورد جیبش رو ریخت بیرون...شروع کرد 100تومنی 200 تومنیا رو شمردن....داشتم میمردم دیگه.گفتم جمع کن بابا این بازار شام رو! درشتاشو جدا کن بده دیرم شده... گفت آخه ما که بهش رسیدیم آخه چه خیری دیدیم که تو اینجوری له له میزنی! گفتم بهزاد جون مادرت بالا منبر نرو!
1000تومنیا با 2000تومنیا جمعا شد 11000 تومن!گفتم دستت درد نکنه...ما رفتیم.البته بازم کم بود.حالا من هم هی پیش خودم داشتم دو دو تا چهار تا میکردم که بریم ساندویج بخوریم یا بریم یه جایی که زیر 10تومن بشه خرجمون! به خودم می گفتم یهو عیال نگه بریم پیتزا که واویلا زیر 6 تومن پیتزا نداره...
دلم دیگه داشت میترکید.سریع خودم رو رسوندم به قرار و منتظر شدم عیال بیاد که یهو دیدم از دور داره کم کم پیداش....وای اون اژدها هم باهاش بود...همون صنم خپله... گفتم واویلا این یکی رو چی کارش کنم!!! این که منم می خواد بخوره! اومدن جلو سلام و علیک کردیم و خدا به من شدیدا رحم کرد و دیدم بله ، قراره شاه داماد قراره بیاد دنبال صنم خانم...
روحم شاد شد و گل از گلم شکفت و با لبخند بهش گفتم بری با برف سال دیگه بیای! گفت چی؟! گفتم به سلامت...
بارون هم یه جورایی شروع کرد به باریدن.نم نم می اومد و کاریشم نمی شد کرد.به عیال گفتم بانو شما چی میل دارید؟! با لبخند گفت تو خیلی ول خرجی می کنی،من ناهار خوردم اومدم عزیزم! منو میگی...از سرم می خواست دود بلند بشه...گفتم عزیزم پس الان دقیقا کجا بریم؟!
گفت بریم پایین قدم بزنیم...خیابون رو رفتیم پایین تا رسیدیم به پارک ترنج.گفت تو گرسنت نیست؟!گفتم یه جورایی دیگه دارم رو به قبله میشم.گفت منم گرسنمه عزیزم...منم تو دلم خوشحالی داشت موج میزد.گفتم عزیزم اینجا که هیچ رستورن و فست فودی نیست،چه غلطی کنم؟ گفت بریم بقالی شیر کاکائو و کیک بخریم! راهمون رو به سمت بقالی کج کردیم و رفتیم به سمت یه بقالی کوچیک...با هم رفتیم تو ، من به مردی که پشت دخل بود گفتم قربان کیک دارید ؟گفت بله! گفتم : شیر کاکائو دارید؟ یارو گفت آقا مگه یخچال رو نمی بینی؟توش یا هست یا نیست!نیگا کن...چشمتون روز بد نبیده ، عیال هر چی از دهنش در اومد نثار اون بنده خدا کرد! آخه یارو در حال روزنامه خوندن بود و اصلا چهره ما رو ندیده بود! بنده خدا بعد کلی عذر خواهی چند تا کیک و شیرکاکائو گذاشت تو کیسه و داد به من.عیال هم یه 5000 تومنی داد به یارو و اومدیم بیرون...بقیش رو هم یادم نیست گرفت یا نه....آره یادم اومد،گرفت!
رفتیم نشستیم توی پارک و شروع کردم با ولع به خوردن کیکها و شیرکاکائو ها و فقط دیدم عیال داره من نیگا میکنه...گفتم چرا نمی خوری تو؟ گفت دوست دارم خوردن تو رو نیگا کنم! بارون هم یهو شروع کرد بازم به باریدن! ما هم پا شدیم و دوون دوون رفتیم زیر یه درخت که بارون رومون نریزه! اینقدر این ناهار به من چسبید که واقعا مزش هنوز زیر دندونمه و جالب اینجاست که اون 11000 تومن رو خرج نکردم!

و من الله توفیق


در این ایام عزیز ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید...

نویسنده : مسعود وفادار

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل