|  |   |  |   |

آ خدا نوکرتیمشب افروز


بنام خدا

صبح زود بود و خدا بیامرز پدرم داد میزد رضا بلند شو بابا از کار میمونیما ومن همانطور که چشمامو میمالوندم گفتم چشم ما یک کار ساختمانی در شهر اراک می خواستیم شروع کنیم

وامروز اولین روزش بود.صبحانه رو خورده و نخورده راه افتادیم هنوز هوا تاریک بود به کنار جاده اى که ایستگاه سواریها و مینی بوسها بود رسیدیم فقط یه پیکان به چشم می خورد من رفتم و صحبت کردم قرار شد به محض رسیدن دو نفر دیگه راه بیفتیم چند لحظه ای که گذشت یه خانواده پنج نفری رسیدند وبه رانند گفتند که می خواهند دربست به شهر اراک بروند اونا هم تعدادشون از ما بیشتر بود وهم مبلغ پیشنهادی شون پس به طبع راننده از ما خواست که پیاده بشیم ولی ما زود تر از اونا سوار شده بودیم وهمین باعث اعتراض من شد راننده که حاضر به قبول نبودزیر بار نرفت و چشمتون روز بد نبینه یک کتک کار ی بین ما دو نفر صورت گرفت

خلاصه که اونا راه افتادن و ما هم بعد از چند دقیقه با یک سواری دیگه حرکت کردیم هنوز نیم ساعتی از حرکتمان نگذشته بود که دیدیم

جاده بسته شده ومردم جمع شدند ما هم طبق معمول نخود هر آش شدیم کمی که جلوتر رفتیم دیدیم یک اتو بوس ویک پیکان شاخ به شاخ با هم تصادف کردند یه دفعه پدرم از پست سر یه پس گردنی جانانه ای به من زد وگفت توله سگ میخواستی به کشتنمون بدی من در حالی که پشت گردنم می سوخت کمی دقت کردم ودیدم بله همون پیکان همون رانند ه وهمون مسافرا چنان پرس شده بودند که قابل شناسائی نبود

به زحمت آب دهنم و قو رت دادم وگفتم آ خدا نوکرتیم به مولا

ومن الله توفیق

نویسنده: شب افروز
shabafrooz-4.perdienblog.ir

نویسنده : رضا محمدی (شب افروز)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل