|  |   |  |   |

مامور برق///نویسنده :شب افروز

بنام خدا

قرار بود برای خواستگاری خدمت یه خونواده با کلاس برسیم مادر وخواهرام خیلی سنگ تموم گذاشته بودن ومن و که مامور برق بودم به اسم مهندس جا زده بودن

دربین راه ما کلاس آموزشی مفصلی داشتیم شوهر خواهرم که سال اول رشته برق دانشگاه آزاد دوقوز آباد بود به زحمت زیاد داشت اطلاعات اولیه یه دانشجو رو تو مغز من القا می کرد ومادر و خواهرامم با خواهش والتماس از من میخواستن که خراب نکنم

بالاخره درد سرتون ندم به خونشون که رسیدم واقعاً خونه که نه کاخ بود طبق معمول من زنگ زدم یه دفعه صدای نخراشیده یه مرد به گوش رسید . که می گفت کیه منکه هول شده بودم فوراً گفتم مامور برق

مادرم که نمی دونست چه بگه گفت خاک بر سرت مامور برق

ومن الله توفیق

نویسنده شب افروز

نویسنده : رضا محمدی (شب افروز)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل