|  |   |  |   |

بی خوابی

صدای تیک تاک ساعت ،قطره های باران ،وزوز چراغ خیابان...
همه و همه درست مثل آوار روی سرم خراب میشود.
احساس میکنم هوشیارم ولی پرم از خستگی و ملال...
انگار شرارتی وجودم را میساید که فریاد بزن.اما صدایم که از گلویم بیرون میدود درست میشود صدای خس خس گلوی اعدامی ها...
به زور خودم را از تخت میکنم و با مشقت تمام روی دو پا می ایستم.
با هر قدم سایش استخوان های نحیفم را حس میکنم.حس میکنم رنج بودن یا نبودن را...
درست روبروی آینه می ایستم،ولی دیگر نه منی هست ،نه آینه ای...

نویسنده : پیام بخشعلی(بیدمجنون)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل