|  |   |  |   |

وادامه داستان واقعی

برای شما تا آنجا گفتم پدر این خانواده که معتاد بود از دنیا رفت حالا این بچه ها که همه کوچک بودن که فرزند بزرگ آنها حدود ده سال بیشتر نداشت و خواهر دوم او که هشت ساله بو و خواهر سومش شش ساله بود برادر آنها که فرزند آخر خانواده بود چهار سال داشت بچه ها که بعضی از روزه می آمدند مادرشان را ببیند تعریف میکردند که ما را اذیت میکنند و باید آنجا کار کنی تا به ما غذا بدهند همشه ما را تحقیر و توهین میکنند و آنها گریه میکردند من از این شرایط بچه ها خیلی نگران می شدم و چاره ای هم نداشتم چون وضع مالی ما هم خوب نبود تا کمکی به آنها بکنیم در هر صورت من غیر از این دخترم که سیه بخت شد پنج فرزند دیگر هم داشتم حالا که پسر دوم من نوزده ساله شده و سرباز است یکروز خواهرم آمد خانه ما و به من گفت بیا دختر مرا برای پسرت خواستگاری کن من به او گفتم پسر من سرباز است او چیزی ندارد اما او اصرار میکرد همه روز به خانه ی ما می آمد تا اینکه من قبول کردم و دخترش را به عقد پسرم در آوردم خواهرم دخترش را بدون چهیزیه به خانه من آورد و او سالها با من زندگی میکردحالا من هستم و شوهرم و پنج فرزند و این عروس اگر بحثی هم بین آنها در میگرفت من آنها را به صبرو بردباری و گذشت دعوت میکردم خلاصه زندگی را گذراندیم با چه مشقت و بدبختی خدا میداندو بس من میدانم که تقدیر رو سرنوشت دست خداوند است و کاری از دست ما بر نمی آید پس باید لحظه لحظه زندگیمان را شکر گذار خداوند باشیم

نویسنده : معصومه عرفانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل