|  |   |  |   |

نیمکت خالی

همیشه تو پارک کنار کتابخونه میومد و می نشست رو نیمکت و چند صفحه از کتابی رو که گرفته بود رو داغ ِ داغ می خوند.
دو بار دیدمش. یه بار فقط دیدمش و اون منو ندید.یعنی محو کتاب شده بود.همون یه بار باعث شد واسه بار دومم برم بشینم تو پارک و ببینمش اما از نزدیک.
از کتابش پرسیدم.فقط یه نگاه بهم کرد و چند جمله توضیح داد.صدای ظریفی داشت . تو صداش سردی نبود اما با احترام می خواست جواب بده و بره دنبال خطی که نگهش داشته بود.گفتم که می خوام باهاش بیشتر آشنا شم.احساس کردم شخصیت جالبی داره. مثه دخترای دور و ورم که می شناختم نبود.وقتی شنید یه نگاه عمیقی تو چشام انداخت . انگار اصلا نشنیده بود چی میگم. ذهنش جای دیگه ای بود. آروم کیفشو یه وری انداخت رو کولش و رفت.
یه ماهی بود که دیگه نمیومد پارک. یه جورایی عاشقش شده بودم و اینکه نمی تونستم ببینمش عذابم می داد.همه ی فکرم شده بود اون که با متانتی خاص رو نیمکت نشسته بود و کتاب می خوند.به نیمکت پارک به درختی که بالای سرش سایه می نداختم حسودیم میشد!
یه روز که واسه امتحانای پایان ترم با بدبختی کتاب و جزوه رو ریختم تو کیف و رفتم کتابخونه دم در سالن مطالعه که رسیدم فهمیدم خانمی که همیشه اونجا پشت کامپیوتر میشینه و کتابارو تاریخ میزنه داره گریه می کنه.خیلی با جوونا مهربونه و کمک شون می کنه.نتونستم صبر کنم.
گفتم: شرمنده...اما چیزی شده خانم سرابی؟
نمی تونست حرف بزنه. به زور گفت بالاخره رفت.اعلامیه رو داد دستم.خودش بود. همون دختر نجیبی که من شب و روز فقط آرزوم این بود که یه ثانیه ببینمش.قلبم داشت کنده میشد...
شنیدم که همکار خانم سرابی داره میگه: عزیزم خودتو داری داغون می کنیا.خب سرطان خون داشت دیگه.راحت شد

نویسنده : حسام بهمن

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل