|  |   |  |   |

تردید قسمت دوم

از این که با تردید و نا خواسته سوار ماشین شده بود حس خوبی نداشت. روز بعد در حالی که با عجله مشغول آماده شدن برای رفتن به سر کارش بود، پسرش که قبل از او حاضر شده ،ودم در منتطر بقیه بود
به طرف مادر دوید و گفت مامان مامان اون پسره با ماشین سر کوچه ایستاده !
مژده یک آن گیج شده بود که چه کار کند؟ به بچه ها گفت: بچه ها ازکوچه ی پشتی بریم تا با او بر خورد نکنیم.
و یواشکی و با حول و حراس خودشونو از مسیر او دور کردند
روز بعد گویی پسر متوجه کلک او شده بود ، چون از دوساعت پیش سر کوچه طوری ایستاده بود که از همه طرف دید داشته باشه اونروز مژده از همکارش خواهش کرد تا جاشو سر کار پر کنه وروز بعد هم با تاکسی تلفنی رفت اما بودجه او کفاف تاکس تلفنی رو نمی داد
پسر که متوجه بود مژده از او فرار می کند این بار جایی ایستاد تا اونا متوجه حضورش نباشند وهنگامی که مژده و بچه ها با خیال راحت به سمت محل کار می رفتند باز پسرک با احترام ترمز زده و اونا رو سوار کرد
دیگه مژده نمی دونست چه کار کنه
پسر گفت: مگه ساعت کار شما چه گونه است که شما گاهی میرین و گاهی هم دیر و زود میشه آخه مژده روز قبل پاس گرفته بود تا پسر بره و منتظر اونا نباشه
مژده گفت ساعتمون دیروز خراب بود !
پسر گفت ساعت دیگه ای ندارین؟
مژده گفت : نه پسر گفت :هر روز دنبالتون میام دیگه خودتون نرید چون با سه تا بچه خیلی سخته !
مژده جوابی نداد
روز بعد وقتی مژده و بچه ها پیاده شدند پسر نامه ای به همراه جعبه ای کوچک که کادو پیچی شده بود به مژده داد وگفت:خواهش می کنم بگیرید و بخونید مژده از گرفتن کادو خودداری می کرد.
پسر گفت: چیز زیادی نیست چون می دونم لازمتون میشه کادو روگرفتم. خواهش می کنم قبول کنید.
بچه ها کنجکاو شده بودن به خصوص بزرگتره که پرسید؟ مامان تو نامه چی نوشته؟
مژده در حالی که نامه رو یواشکی داخل کیف می گذاشت پاکت خالی نامه رو دست پسرش داد و گفت: چیزی ننوشته عزیزم
این پسره پاک خُله
و خندید پسرش هم با تعجب گفت :هیچی ننوشته؟
نه پسرم و همه خندیدند
هدیه ی پسر یک ساعت بود که نوشته بود هیچوقت دیر نکن!
مژده در اولین فرصت نامه رو باز کرد .
پسر جوان نوشته بود اسم من مجید است .
راستش تازه از سربازی اومدم و خدمتم تموم شده، قبلا خاطر خواه زنی شدم به اسم سیما خیلی شبیه شما بود و هر وقت مرخصی می اومدم
پیشش می رفتم و در حد توانم هر چی لازم داشت واسش تهیه می کردم اما این بار که اومدم او دیگه نبود و ادرسشو پیدا نکردم
وقتی شما رو دیدم از شما خوشم اومد و نمی تونم شما رو فراموش کنم!
وقتی مژده با مجید رو به رو شد گفت: خوب نگام کن آیا من سیما هستم؟ این بار مژده تنها و فقط به خاطر این که با مجید صحبت کنه اومده بود.
ببین من سیما نیستم و سه بچه دارم نه راستش چهار بچه چون یه ازدواج ناموفق هم داشتم !
و در ضمن من 36 سال سن دارم و 15سال از شما بزرگترم! می فهمی و از تمام اینا مهمتر من شوهر دارم!!!
مجید گفت : آره میدونم شوهر داری ومی دونم از من بزرگتری ! راستش داستان سیما به کلی دروغه من این داستانو فقط به خاطر این که روم باز شه و بتونم حرفامو با شما بزنم ساختم
خوب: پس واسه همیشه منو فراموش کن
نمی تونم
و راجع به شوهرتون
چه شوهری ؟شوهری که اصلا پیش شما نیست و دائم تو زندونه!
مژده با تعجب پرسید تو از کجا میدونی ؟
همه ی جونای محل اینو میدونن چون زنی به زیبایی شما همه رو کنجکاو می کنه !
مژده سکوت کرد و گویی باز یاد تموم قصه های زندگیش افتاد
یاد مردی که بی مسئولیت بود و فکر عیاشی و یا قمارو قاچاق بود و نصف بیشتر عمرشو تو زندون گذرونده بود و مژده فقط به خاطر بچه ها و خانواده محترمش او نو تحمل می کرد
مجید اونو از تفکراتش بیرون کشید و گفت: زنم میشی؟
مژده گیج شده بود. چی؟
نمی فهمی من شوهر دارم
طلاق بگیر!
مژده گفت: ولی اون بارها گفته موهات مثل دندونات سفید شه طلاقت نمیدم!
مژده روز بعد دنبال خونه می گشت تا جاشو تغییر بده اما مجید قدم به قدم دنبالش بود و متوجه شد و گفت : تو نمی خواد دنبال خونه بگردی خودم این کارو می کنم !
مژده خیلی جدی گفت دنبالم نیا نمی خوام ازت شکایت کنم چون جوونی و نمی خوام واست پرونده درست شه چون سابقت خراب می شه و بلافاصله روز بعد تلفنی با خواهر مجید تماس گرفت و به دروغ خودشو دختر خاله مژده معرفی کرد تا بتونه خوب حرفاشو بگه و از خواهرش خواست که با مجید مهربون باشن تا دنبال مژده نره ،چون مژده اصلا نمی خواد با مجید هیچگونه رابطه ای داشته باشه !
روز بعدمژده گفت:برو دنبال کارت
مجید گفت : هر جا بری پیدات می کنم اینجا که سهله هر شهری که بری پیدات میکنم!
مژده مجبور شد با او دنبال خونه بگرده چون خونواده مجید از محل زندگی زنی که پسرشون عاشفش شده بود با خبر شدن
هنگام اسباب کشی مجید با شوق و ذوق کمک می کرد و هنگامی که مژده مشغول جمع آوری وسایل بود مجید به طور ناگهانی اونو که سرگرم کارش بود در آغوش کشید و بوسید
یک لحطه احساس لذت وجود مژده رو که مدتی دست قوی و مردانه ای تکیه گاهش نبود در بر گرفت ولی بلافاصله این حس رواز مغزش بیرون رانده و یاد این گناه بزرگ افتاد و با ناراحتی از خدا طلب بخشش کرد وبا خود گفت خدایا منو ببخش به جای این که شرمنده باشم یه لحطه احساس لذت کردم ولی منو ببخش ای خدای مهربون خودت میدونی هیچوقت در زندگیم خیانت نکردم
و دوست هم ندارم خیانت کنم حتی وقتی که فهمیدم شوهر بی لیاقتم به من خیانت میکنه من همچین فکری نکردم که انتقام بگیرم و بی تفاوت بودم!
مجید دست بر دار نبود خونوادش متوجه جریانات او شدند و از خونه بیرونش کردن
ولی مژده اونو تشویق کرد که به خونه بر گرده پدرش ماشینو ازش گرفت
ولی چند روز بعد دوباره به دیدنش اومد.
مژده خونه ی تنها اقوامی که در اون شهرستان داشت می رفت تا از دست مجید در امان باشه اما اون با کمال پر رویی می اومد ودر می زد و می گفت:با مژده کار دارم
حالا دیگه همه فهمیدن مجید مژده رو می خواد!
سه سال مژده با خودش و عشق مجید جنگید اما سر انجام
به اصرار مجید مژده تقاضای طلاق کرد .
به علت جرم سنگین، شوهر مژده ،دادگاه رای طلاق رو صادر کرد
اونا مشهد رفتن و روبروی امام رضا، به درخواست مجید از دو نفر روحانی، مژده به عقد دائم مجید در آمد.
اما بدون قید کردن در هیچ محضری فقط روی یک ورق کاغذ !
اما به قول اون دو نقر روحانی مژده می تونست عقدشو ثبت کنه .
اما مژده هیچوقت این کارو نکرد و همیشه در شک و تردید قرار داشت آیا این ازدواج درست بود؟
یه روز گفت مجید:من می ترسم به من خیانت کنی! و منو تنها بذاری چون از من کوچکتری و چون با دختر عروسی نکردی احتمالا شاید در آینده به خوای تجربه کنی و بعد منو تنها بذاری
مجید گفت می خوای به قرآن قسم بخورم که هیچوقت تنهات نمی ذارم و سپس در حالی که رو به قبله نشسته بود دست روی قرآن گذاشت وگفت هیچوقت به تو خیانت نمی کنم و تنهات نمی ذارم
و در حالی که مژده رو می بوسید گفت: میدونی که به سختی تورو به دست آوردم پس مطمئن باش که ده عقدَت می کنم و تنهات نمی ذارم و تو رو به آسونی از دست نمی دم
ادامه دارد
مدینه ولیزاده جوشقان



نویسنده : مدینه ولی زاده جوشقان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل