|  |   |  |   |

سر زمینی رو به روی دیدگان (فصل : زمان مى گریزد. بنگر )

بخوان به نام دل ونپرس چرا اینجوری نوشته شده به دنبال حرفی باش که داره توش دست وپا می زنه بخوان تا دلم هنوز زنده است که این جهان پر از تحول و تازگیست گاهی یه پوچی راهیست برای رسیدن به‌ انچه که با منطق بدست نیاوردیم.
سالهاست که منم ویه دلقک ویه پیامبر سالهاست که ما همسفریم وهمیشه با هم ساعت ها بحث وگفتگو می کنیم. می خوام قبل از مرگم بخونی که سالهاست من وتو داریم فقط روزمرگی زندگی رو ادامه میدیم ودیگه مثل سرخپوست ها هم برای شفای همدیگه ارواح هزاران ساله را احضار نمی کنیم دیگه حتی به خودمون هم کَلَک می زنیم وبرای شکار لحظه ها میخواهیم از پشت حصار تیرهامون رو رها کنیم دیگه فکر کنم شکارچیانی شدیم از بس پرنده ها رو کشتیم خودمون رو هم داریم می کشیم...
موفق باشی دوست من وهمیشه شاد


بنگر
در آن دور دست ها
شیون کسی در باد
چه تلخ و وحشیانه
درخت ها را به لرزه می اندازد
چه کسی است زیر باران
سرشار از تمنا می رقصد
جنون مرا می خواند
چشمانم خیره کنان می نگرد
دلم پر از پرستش شده
لبانم زمزمه می کند
خاک می شکافد
چیزی لایق روئیدن است
رها شو از خود
تا رسیدن فاصله ای نیست
بازم برف برف برف ...
بوته گل رز کجاست
همیشه کسی هست که نیست
سکوت منم ، بخند ، بخند تا با خنده تو آروم بگیرم
واقعیت به همراه سکوت در درون من نهفته است
از کنار سکوتم نگذر
هیچ چیز بیهوده نیست
هنوز در حاشیه ام
هنوز هم راه ها را تماشا می کنم
هنوز آوازهایی می شنوم که تو هم روزی خواهی شنید
کسی در گوشم مرتب زمزمه می کند
سرنوشت ، تقدیر
نه نه نه ... زندگی
آنچه را فکر می کنم باور ندارم
راستی فرهنگ لغتم کجاست ؟
دست توست ؟
می خواهم کلمات گم شده زندگی رو معنا کنم
می دانی !
دارم به روزهای سرخ فکر می کنم
به زودی ساعتها را دور خواهم ریخت
به زودی تقویم ها را عوض خواهم کرد
ولی مهم نیست
هرگز در زمان زندگی نکردم
برای من رسیدن اکنون به اکنون
این لحظه به آن لحظه
تا ساعتی که هستم
تا ساعتی که لحظه ام با لحظه مرگ در هم گره نخورد
تا ساعتی که صدایش را نمی شنوم
کافی خواهد بود
اتاق نیمه خالی است
زندگیم این اتاق نیست
برای اینکه از آن جدا شوم
کافی ست به صدایی که طنین می اندازد گوش کنم
به صدایی که فراموش شده یا شاید در درونم خاموش مانده است
لبخند می زنم به این همه تکرار
دوست ندارم چشمانم با من مدارا کند
به دیروز ،امروز و فردا فکر نمی کنم
چیزی در درونم بیدار شده
آنچه را فکر می کنم باور ندارم
آنچه را هنوز وجود ندارد می بینم
در سرد ترین شبهای زمستان
من هنوز درگیر شبهای تابستانی ام
هنوز عطر و بویش مرا رها نکرده
هنوز به فکر رزهای زردم
هر چند رز سرخ واقعا زیباست
هنوز آوازهایی می شنوم
موسیقی دل می نوازد
گویی تمام جهانیان به سخن در آمده اند
نه نه نه.... نمی دانم
شاید اشتباه فکر می کنم
شاید اینها آوازهای فرشتگان است
شاید هم آواز خداست
اما هر چه هست بیهوده نیست
گونه هایت را به شیشه سرد پنجره فشار بده
من به تابستان فکر می کنم !
تو چی ؟
پشت پنجره هیچ کس نیست
پشت پنجره چیزی ست که تو می خواهی در چشمانت مجسم کنی
آنچه در درون من سخن می گوید چرا رهایم نمی کند؟
به من می گوید کتابها از کنار سکوت می گذرند و جان می گیرند
فقط یک لبخند ساده
باعث جان گرفتن قلمم شد
مثل او دیوانه خواهم شد
تا در چله زمستان ، شبهای تابستانی را ببینم

ادامه دارد....

نویسنده : شکوفه جباری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل