|  |   |  |   |

غروب یک پنجره/سعید مطوری/مهرگان/داستان کوتاه غم انگیز عاشقانه

یا لطیف


غروب که پنجره بسته می شود،نفس کشیدن خسته می شود وخاطره های گذشته ،در شب

وتنهایی ،آرزوهایی دست نیافتنی و با صدای غرش ابر ،سکوت شکسته می شود،

قطره های باران به شدت با وزش باد به شیشه ی پنجره میخورند وگویی مشتاق ورودی به

خلوت تنهایی هستند ،خلوتی که مجید دارد و در بخاری ازآه نفسهایش که چون ابری بر

شیشه ی پنجره می نشیند و در برزخی که ما بین این آه و باران است ،هر دو فرو می ریزیند

و در انتهای پنجره تنهایند.

مجید مهندس عمران است و نقشه برجها را به راحتی میکشد و در زمینی خوب ومحکم بنا

میکند او در چند پروژه ی ساخت وساز به پدرش کمک میکند و به استحکام ساختمان اهمیت

میدهد که فرو نریزد ،اما او نتوانست از فرو ریختن ساختمان عشقش که با محبت و انتظار بنا

کرده بود ،جلوگیری کند وسیما دختر مورد علاقه اش را چه زود از دست داد!!!

غرش باران شدیدتر شد و باد با سرعت بیشتر قطرات باران را بر شیشه ی پنجره زد ودر این

لحظه اشک ریختن برای مجید چقدر دردآور بود وگویی آسمان نیز با او اشک می ریخت وناله

سر میداد.

شب با غمهایش در حال گذر است وسحر نزدیک است ولی باران واشک همچنان می بارد و

آسمان وچشمان خسته می شوند و مجید بخواب میرود ،مجید در خواب سیما را می بیند که بر

قله ی کوهی قرار دارد ودستانش به سوی مجید دراز است و مجید از هر قسمت کوه میخواهد

بالا برود سنگریزه است و نمی تواند و زمین میخورد وبا تنی خسته وچشمانی مشتاق وغمزده

به بالا نگاه میکند و فریاد میزند:

- سیما عزیزم من از هر راهی شده خودمو به تو میرسونم

و سیما در این هنگام فریاد میزند:

مجید اینجا هوا خیلی سرد است ،دارم یخ میزنم،کمکم کن وگرنه سقوط میکنم.

در این هنگام مجید هر چه میخواهد فریاد بزند زبانش مثل کوه سنگین است و با چشمانش

فریاد میزند :

- نه...
-
ولی سیما از بالا سقوط میکند و با جسمی بی جان کنار مجید قرار می گیرد و مجید

سراسیمه از خواب بیدار می شود و از اینکه این همه ماجرا که دیده خواب است خوشحال

می شود ، برای اینکه سرحال تر شود به حمام میرود و بعد از حمام کنار پدر ومادر

صبحانه میخورد و با پدر از خانه به منظور کار ساخت وساز ساختمان بیرون میرود

موبایل مجید زنگ میخورد

- الو صادق تو هستی چه خبر چطور شده اول صبح تماس گرفتی؟!!!

- مجید جان خبر بدی دارم


- بگو نصف عمرم کردی

- مجید سیما

- سیما چی؟!!!چی شده بگو

- سیما با شوهرش دعوایش شد و شوهرش کتک شدیدی به او زد واوهم

- اوهم چی فخوب زن وشوهر گاهی دعوامیکنند ولی کتک زدن زن ...

- آره او بسیار دلش شکست ودلخوشی در زندگیش ندارد بخاطر همین...

- بخاطر همین چی ...بگو دارم خفه میشم

- او خودشو دار زد وخودکشی کرد...

صادق که در همسایگی شوهرسیما زندگی میکندواز دوستان صمیمی مجید است با اشک

وآه این ماجرا را تعریف کرد ،در این هنگام گوشی از دست مجید افتادو تمامی وجودش

اشک شد وخیر به خورشیدی شد که نیمه اش در پشت ابر بود...

سعید مطوری/مهرگان

از سری داستانهای کوتاه

نویسنده : سعیدمطوری(مهرگان)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل