|  |   |  |   |

روح

خیلی سعی و تلاش کرد تا خودش را بیدار کند ولی نتوانست
به روی خودش آب پاشید ولی باز هم بیدار نشد
خیلی با خودش کلنجار رفت ولی فایده ای نداشت
اصلاً باورش نمیشد..
گوشه ای نشست و شروع کرد به زار زار گریه کردن
بیچاره خبر نداشت که روح است و ساعت هاست از بدنش جدا شده…

نویسنده : محمدصادق رزمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل