|  |   |  |   |

وقتى که فروخته شدم

سر تریپ بودم که زنگ خورد گفتم این سرویس رو می برم و می رم خونه
آدرس رو گرفتم و زدم بیرون وقتی که رسیدم دیدم منتظره
گفت؟
آژانسی ؟
با اشاره ی سر جواب دادم
و بی معطلی سوار شد
گفتم کجا تشریف می برید ؟
گفت؟
کرج

تقریبا نیم ساعتی گذشته بود که رسیدیم
گفتم این کرج کجاش؟

گفت آدرس ندارم ولی راهنمایی تان می کنم
لهجه ی شهرستانی و عربی اش نشون می داد که مسافره و اهل این حوالی نیست چندتا مسیر رو نشون داد متوجه شدم که داریم دور خودمون می چرخیم گفتم ؟
آدرس ندارید بلد هم نیستید الان یه ساعته همینجوری الافیم آشنایی کسی نداری ازش آدرس بپرسی
گفت:
اینجا کسی رو نمی شناسم
گفتم: خب پس اومدی چیکار
سرش رو گذاشت روی صندلی و بعد از مکث طولانی گفت: من فرار کردم و امروز از شهرستان رسیدم
گفتم: تو رو خدا شر بپا نکن پیاده شو من حوصله ی دردسر ندارم
گفت: چجوری می تونی منو این وقت شب پیاده کنی و بری
گفتم: پس می برمت کلانتری و تحویلت می دم اینجوری بهتره
شروع کرد به گریه و زاری و اونقدر التماس کرد که دلم براش سوخت خب چاره ای نداشتم حتا فکر کردم که ببرمش مسافرخونه ولی گفت که شناسنامه نداره خونه ی خودمم هم نمی تونستم ببرمش درمونده شده بودم که یه فکری به سرم زد گفتم: یکی از دوستام همین نزدیکیا زندگی می کنه می خوای ببرمت اونجا تا صبح بمونی بعد هم بری گفت: که می ترسم نمی تونم تنها جایی بمونم بذار توی ماشینت بخوابم
گفتم: نمی شه باید برم زن و بچه ام منتظرند با کلی چک و چونه قبول کرد
فورا به حمید زنگ زدم و موضوع رو درمیان گذاشتم زیربار نمی رفت به سختی تونستم متقاعدش کنم
وارد خونه ی حمید که شدیم خیلی ترسیده بود وقتی که اطمینان دادیم که قصد آزار و اذیتش رو نداریم آروم یه گوشه نشست و بعد از چند دقیقه خوابش برد
فردا صبح چندتا نون تازه گرفتم و رفتم خونه ی حمید. دیدم هنوز خوابه بیدارش کردم و صبحونه رو خوردیم و گفت: که می خواد بره
پرسیدم کجا؟
جوابی نداشت که بده چون جایی نداشت
گفت: یه جایی رو پیدا می کنم
گفتم خب با این اوصاف ما نمی تونیم تو رو اینجا نگه داریم برامون دردسر داره حتما الان دنبالت می گردن و اگه اینجا پیدات کنن حالمون رو می گرن بهتره زودتر بری تا حالا هم به خیر گذشته
یهو زد زیر گریه و گفت: کسی دنبالش نمی گرده اصلا کسی رو نداره که بخواد نگرانش باشه با اینکه دلش نمی خواست چیزی بگه ولی خیلی گیر دادیم که بفهمیم مشکلش چیه بعد از یه سکوت طولانی گفت: از وقتی که پدرم مرد من و 5تا خواهر دیگه ام بی سرپرست و آواره شدیم خرجی زندگی نداشتیم با اینکه مادرم کار می کرد و دو تا از خواهرام هم سرکار می‌رفتن اما درآمدشون اونقدر نبود که بتونه ماها رو سیر کنه گرچه وقتی هم پدرم زنده بود وضع خوبی نداشتیم ولی حالا زندگی مون خیلی بد شده بود با اینکه خودم و خواهرام همه به سن ازدواج رسیده بودن ولی به دلیل وضع بد زندگی مون کسی سراغمون نمی‌اومد
یه روز یه نفر جلوی در خونه مون اومد وگفت که پول زیادی از پدرم طلب داره وقتی حال روز مارو دید خودش هم به فکر فرو رفت و گفت که می ره و چند روز دیگه برمی گرده
دو روز بعد دوباره اومد و گفت حالا که شما نمی تونید بدهی پدرتون رو تسویه کنید یکی از دخترا تون رو به عقد من دربیارید و منم از طلبم می گذرم
با اینکه پیشنهاد بی شرمانه ای کرده بود ولی ما رو به فکر فرو برد چند تا مزیت داشت اینکه یکی از خواهرانم سر و سامان می گرفت و از این فلاکت رها می شد و می تونست کمکی هم به بقیه بکنه مساله ی بدهکاری هم که حل می‌شد یه نفر نون خور هم کم می شد
ولی عیبش این بود که سن و سالش زیاد بود چیزی تو مایه های 57-8سال و زن و بچه هم داشت خب ما که قدرت تصمیم گیری نداشتیم باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب می کردیم البته من زیاد نگران نبودم چون سومی بودم و دوتا خواهر بزرگتر از خودم هنوز مونده بودند
چاره ای نداشتیم مادرم قبول کرد یکی از دخترا رو به عقد آقا مصطفی دربیاره اما دوتا خواهر بزرگترم سر کار می رفتن و خرجی خونه رو می دادن با این بهونه تونستن از زیر بار ازدواج در برن
نوبت من بود هم بی کار بودم و هم از بقیه سر شکل بهتری داشتم با اینکه اصلا به این کار راضی نبودم ولی پیش خودم فکر کردم هرچی باشه از بدبختی و گرسنگی بهتره اولش یه خورده گریه کردم و مخالف بودم ولی از بس بدبختی کشیده بودم دلم می خواست که زنش بشم خب هرچی که نداشت پولدار بود و می تونست زندگی خوبی برام درست کنه حتا اگه زن دومش می‌شدم
یه جورایی احساس می کردم دارم برای بقیه فداکاری می‌کنم خیلی فکر کردم تا آخرش قبول کردم آقا مصطفی شرط گذاشت که هیچ کس نباید با خبر بشه مخصوصا زن اولش برای همین هم یه خونه ی جدا برای من گرفت و مردونگی کرد و یه خورده لباس و خرت و پرت و اینا برای من و مادرم و خواهرام خرید مقداری هم پول به مادرم داد.
بعد هم به قول معروف رفتیم خونه ی بخت از این فداکاری خودم لذت می بردم توی خونه ی جدید که رسیدیم آقا مصطفی گفت که خیلی دیرش شده و الان زن و بچه اش نگرانش می شن تو امشب اینجا بمون من میرم و فردا برمی گردم این بدترین و سخترین ساعت عمرم بود احساس کردم که توی دنیا زیادی هستم ولی خب چاره ای هم نداشتم قبول کردم ولی تا صبح یه گوشه نشستم . و گریه کردم
روز بعد آقا مصطفی اومد خب قسمت بود که شب عروسی ما روز برگزار بشه خیلی بد اخلاق و جدی شده بود ترس و دلهره ی عجیبی توی دلم بود با خودم گفتم که خب روز اوله حالا درست می شه بعد از این که دیگه عملا زنش شدم یکی دو ساعتی پیشم موند و گفت که می خواد بره سرکار شبها هم نمی تونه پیشم باشه در عوض روزا میاد و بهم سر می زنه از خودم و این زندگی کثافت داشت حالم بهم می خورد
تازه فهمیدم که منو فقط برای لذت جنسیش می خواد و هیچ علاقه و عشقی به من نداره در واقع با چند میلیون یه هوس دایمی برای خودش دست و پا کرده ولی با این همه بازهم راضی بودم چون به هر قیمتی دلم نمی خواست به اون خونه برگردم خونه ی آقا مصطفی یه خونه ی مجردی بود که همه چیز توش پیدا می شد ولی کثیف و بهم ریخته سعی کردم که مرتبش کنم و سر و سامانی بهش بدم
روز بعد آقا مصطفی با سه تا دوست دیگرش اومدن خب همه شون هم مثل خودش سن و سال دار با قیافه های خفن نشستن و بساط عرق و دود و دمشون رو به پا کردن آقا مصطفی هم از من خواست که ازشون پذیرایی کنم وقتی براشون چایی بردم آقا مصطفی لگد محکمی بهم زد و گفت این چه سرو وضعیه؟
چرا با چادر و روسری اومدی اینا بهترین دوستامن و نباید از اونا شرم داشته باشی من که کاملا گیج شده بودم از تعجب زبونم بند رفته بود زدم زیرگریه و رفتم توی اتاق که دنبالم اومد و چادرم رو برداشت و گفت که هرچی می گه باید گوش کنم.
گفتم آقا من ناموستم چرا پیش غریبه ها با من اینجوری رفتار می کنی؟
نیشخندی زد و گفت ناموس؟
کدام ناموس؟
تو فقط کلفت این خونه ای و من تو رو خریدم من خودم ناموس دارم در ضمن از این به بعد ناموس ما چهار نفری یعنی همه ی ما شوهرتیم
با شنیدن این حرف همه ی دنیا سرم خراب شد تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته، یه روسپیی بدبخت شده بودم
اونقدر گریه کرم که از حال رفتم تازه برگشته بودم به عصر برده داری راهی هم نداشتم چون زن عقدیش بودم و نمی تونستم شکایتی کنم
چند ماهی هر روز کارم پذیرایی از مشروب خوری و تریاک کشی آقا مصطفی و دوستاش بود و تقریبا روزی یکیشون هم بهم تجاوزمی کردن حالم از خودم بهم می خورد حتا نمی تونستم به مادرم خبر بدم همیشه در خونه قفل بود داشتم از این اوضاع دیوونه می شدم فکر خودکشی به سرم زد برای همین مقداری تریاک خوردم تقریبا داشتم می مردم که آقا مصطفی و دوستانش رسیده بودن و منو برده بودن درمانگاه یه شب بستری بودم حالم که بهتر شد دست به فرار زدم
جایی برای رفتن نداشتم می دونستم خونه ی مادرم برم زود میاد و روزگارم رو سیاه می کنه نه پولی نه شناسنامه ای نه لباس درست و حسابی همین طور سرگردان بودم که کم کم از شهر خارج شدم با وضعیتی که داشتم زیاد نمی‌تونستم دور بشم پیاده روی هم برام سخت بود فکر کردم بهتره سوار یکی از ماشین های عبوری بشم همینطور کنار جاده وایستاده بودم چند تا ماشین جلوی پام ترمز زدند و هی متلک بارم کردند آخرش یه کامیون نگه داشت قیافه‌ی راننده موجه به نظر می رسد بعلاوه که سن و سالی هم ازش گذشته بود وقتی منو دخترم صدا کرد یاد پدرم افتادم چشمهام پر از اشک شد و دلم می‌خواست که الان بابام بود و من اینقدر بدبختی نمی کشیدم
با هزار ترس و لرز سوار کامیون شدم ولی ته دلم اطمینان داشتم که مرد خوبیه لا اقل دلم می خواست اینجوری باشه به هر صورت مدتی توی راه بودیم و من از خستگی خوابم برده بود که راننده صدام زد و گفت بهتره برای خوابیدن به کابین عقب برم و راحت استراحت کنم با اینکه در دلم ترس داشتم ولی رفتم و خوابیدم تقریبا چند ساعتی گذشته بود که برای شام توقف کردیم
راننده گفت بیا بریم یه چیزی بخوریم گفتم که سیرم خیلی اصرار کرد وقتی بهش گفتم که پول ندارم نگاه عجیبی کرد و گفت کی ازت پول خواست فقط یادت باشه اگه کسی ازت پرسید بگو خواهر داش غلام هستم گفتم داش غلام کیه؟
گفت: منم دیگه
شام رو که خوردیم آقا غلام یا همون داش غلام گفت که نمی تونه شب رانندگی کنه اگه می خوای شب رو همینجا بمون وگرنه با همکاراش که بارشون تهرانه برم
راستش یه خورده ترسیدم ولی بخاطر اینکه لااقل شب رو نمونم قبول کردم که برم
غلام منو به یکی از راننده ها به اسم منوچهر سپرد گفت که این هم راننده ی کمکیش به اسم ناصره بعد هم خیلی سفارشم رو کرد
سوار که شدیم منوچهر گفت که برم همون عقب برای خودم بخوابم و نگران چیزی نباشم منم که خیلی خسته بودم و بیماری هم اذیتم می کرد رفتم و خوابیدم
نمی دونم چقدر گذشته بود و کجا بودیم ولی احساس کردم کسی داره به من نزدیک می شه
چشمام رو که باز کردم دیدم منوچهر با قیافه ای وحشتناک و پر از هوس نزدیکم شده تا خواستم چیزی بگم دستش رو محکم روی دهانم گذاشت و گفت که اینجا برّ بیابونه و هیچکس صدات رو نمی شنوه اگه دختر خوبی باشی منم قول می دم زیاد اذیتت نکنم همینطور اشک از چشمام سرایز بود با اشاره بهش فهموندم دستش رو از جلوی دهنم برداره
بعد شروع کردم به التماس ولی انگار بی فایده بود چون حریص تر می‌شد هرچی تلاش کردم نتونستم خودم رو نجات بدم تازه فهمیدم که یک زن تنها در دنیا چقدر بدبخته وقتی از اون زندگی نکبت فرار کردم درگیر از اون بدتر شدم
بعد از منوچهر نوبت ناصر شد خب من کاملا بی دفاع بودم به قول منوچهر برّ بیابون بودم صد بار به خودم لعنت فرستادم ولی خب فرقی نمی کرد خونه‌ی آقا مصطفی هم که بودم وضعیت بهتری نداشتم تقریبا دیگه امیدی به زنده ماندنم نبود می ترسیدم همینجا منو بکشن و جنازه ام رو هم رها کنن.
منوچهر گفت که خسته هستن و شب رو همینجا می مونن دلم می خواست چاقویی چیزی داشتم و گلوی هر دوتاشون رو می بریدم
نمی دونم دوباره کی حرکت کرده بودند که گفتن رسیدیم تهران و چون نمی‌تونن با کامیون وارد شهر بشن باید همونجا پیاده بشم
یه مقدار پول بهم دادند و رفتند
سرگردان بودم ازغلط کردن خودم پشیمون بودم تا شب پرسه می زدم دیگه جایی برای موندن نداشتم
از روی تابلو یه آژانس شماره تلفنش رو برداشتم و زنگ زدم
حالاهم که اینجام
نمی دونستم چیکار کنم حرفهای این زن اونقدر سخت و دلخراش بود که من و حمید همینطور به هم نگاه می کردیم و حرفی برای گفتن نداشتیم
گفت: حالا که همه چیز رو فهمیدید بذارید برم دنبال بدبختی و فلاکتم
گفتم:کجا رو داری بری بیا برسونیمت ترمینال برو شهرتون اینجا نمی تونی دوام بیاری
گفت: اونجا کسی منتظرم نیست همین جا بمیرم بهتره
حمید گفت: ما نمی تونیم تو رو اینجا نگه داریم برامون دردسر می شه حتما الان همسایه ها حسابی مشکوک شدن الان سر صبحه برو شاید تا شب یه فرجی شد یه خورده هم پول بهت می دیم که دست خالی نباشی
پاشد و چادرش رو سرش کرد و از اتاق بیرون رفت من وحمید هم همینطور به هم نگاه می کردیم
از یه طرف دلم براش می سوخت و از طرفی خب بهتر بود که می رفت ما که مسولیتی در قبالش نداشتیم دنبال دردسر هم نبودیم همون یه شب رو هم خیلی ریسک کرده بودیم هنوز توی فکر بودم که صدای عجییبی شنیدیم سراسیمه دویدم بیرون دیدم زن بیچاره روی پله ها افتاده و بی‌هوشه حمید رو صدا زدم و گفتم این حالش خوب نیست
یه خورده آب قند و اینا بهش دادیم ولی بهتر نشد
حمید گفت تا بلایی سرش نیومده بهتره از اینجا ببریمش با هزار بدبختی سوار ماشین کردیمش و رفتیم درمانگاه چند ساعتی موند و سرم و آمپول و اینا بهش زدن و حالش بهتر شد به حمید گفتم تا نیومده بهتره پول درمانگاه رو حساب کنیم و دربریم
وقتی رفتیم و که صورتحساب رو بگیریم صحنه ای دیدم که از تعجب داشتم می مردم مونده بودم بخندم یا گریه کنم
پرستار با لبخندی خطاب به حمید گفت تبریک می گم خانوم تون بارداره.
حمید با شنیدن این جمله می خواست چیزی بگه ولی از تعجب خشکش زده بود فقط لبخندی زد و به علامت رضایت سرش رو تکون داد

حمید رو کناری کشیدم و گفتم بیازودتر فرار کنیم این شره اگه دامنون رو بگیره نمی تونیم از دستش رها بشیم

یواش هردو مون از درمانگاه بیرون رفتیم
خدا رو شکر کردیم که شر به این بزرگی از سرمون باز شده گرچه یه خورده عذاب وجدان داشتیم ولی گفتیم به ما ربطی نداره ما به اندازه ی خودمون وظیفه مون رو انجام دادیم

حمید رو رسوندم خونه و خودم برگشتم تهران
تقریبا شب بود که موبایلم زنگ خورد گوشی رو که برداشتم یه نفر از پشت خط خودش رو افسر کلانتری معرفی کرد و گفت که حمید الان بازداشته و تو هم باید سریعا به کلانتری مراجعه کنی وگرنه با مامور میایم دنبالت.
نمی دونم چه جوری رسیدم کرج وقتی با افسر پرونده صحبت کردم متوجه شدم که قضیه ی دیشب بیخ پیدا کرده و از طریق همون خانم من و حمید رو دستگیر کردند
هرچی التماس و کردیم و ماجرا رو تعریف کردیم گفتند که ربطی به کلانتری نداره و فردا صبح دادگاه برامون تصمیم می گیره
اونشب مهمون کلانتری بودیم به اتهام رابطه ی نامشروع و بدهی به درمانگاه تازه افسر پرونده می گفت که ممکنه آدم ربایی رو هم به جرایم ما اضافه کنن.


هرچی سعی کردیم قاضی رو متقاعد کنیم که قضیه ای نبوده شاهد نداشتیم اون زن هم برای اینکه جرم خودش رو کم کنه گفت که من اون رو به زور سوار ماشینم کردم و خونه ی حمید آزار و اذیتش کردیم.

با قرار بازداشت برگشتیم کلانتری و منتظر نتیجه ی پزشکی قانونی شدیم با خودمون فکر کردیم خب ما که مشکلی نداریم همه چیز روشن می‌شه و آزادمون می کنن
فردا دوباره بردنمون دادگاه قاضی گفت که نتیجه ی پزشکی قانونی مثبت بوده و ما هردو متهم هستیم.
نمی دونستم این بدبختی چه جوری به سرمون اومد هرچی خواهش و التماس کردیم فایده ای نداشت

البته قاضی دستور تحقیق در مورد اون زن رو صادر کرد و ماهم سند گذاشتیم و اومدیم بیرون
بعد از چند روز شوهرش مصطفی رو پیدا کردند و به دادگاه آوردند وقتی اون زن که حالا می دونستیم اسم واقعیش طیبه است با مصطفی رو برو شد از ترس داشت می لرزید
قاضی که تقریبا فهمیده بود داستان ما واقعیه و مقصر اصلی مصطفی است به بازجویی ازهمه پرداخت
با اعترافات مصطفی و شهادت طیبه و گواهی ما دادگاه حکم طلاق طیبه رو صادر کرد و فرستادش شهرشون کار مصطفی هم بیخ پیدا کرده بود
من و حمید هم بعد از چند روز بدبختی و دربه دری از این خوشحال بودیم که تونسته بودیم به طیبه کمک کنیم
ولی سرنوشت این زن مظلوم هیچگاه عوض نشد و محکوم به ادامه ی زندگی بود با همون خانواده و شاید با مصطفی های دیگر.

[ ]

امشب باز دوباره سر تریپم.




نویسنده : مهدی صادقیان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل