|  |   |  |   |

شهرک بچه ها (فصل زایشگاه)

شهرک بچه ها (فصل : زایشگاه )
توی زایشگاه بچه ها تازه به دنیا اومده بودن وهمه شون روی تخت منتظر بودند تا سروکله ی پرستار پیدا بشه اون یکی که چرت می زد واز همه تپل تر و گشنه تر وشکشمش بدجوری به قارو قور افتاده بود گریه هاشو به عرش آسمون برد و تا توی آغوش مادرش جاگرفت محکم سینه اش رو چسبید وشروع کرد به مِک زدن چند دقیقه ای که گذشت صدای اعتراضش بلند شد که وای چه کنم چرا شیرت اینقدر کمه الان از گشنگی می میرم ودکتر هم یه قوطی شیرخشک تجویز کرد وگفت تا این شکمو خودش رو از گریه هلاک نکرده بهش یه شیشه شیر خشک بدید.
اون یکی که خیلی عصبی وکلافه بود وهمش توی سر بقیه نق می زد وداد وقار می کرد که این چه دنیاییه توش پا گذاشتم تا که پرستار بلندش کرد از ریخت او بدش اومد و ته دلش آرزو کرد کاش دندون های تیزی داشتمو محکم گازش می گرفتم تا دیگه جرعت نکنه بهم دست بزنه و چشمش که به مادرش افتاد یادش اومد هرشب روی شکمش دست می کشیده وصداش می کرده که چرا میخوای بیای روی این دنیای لعنتی کاش توی شکمم خفه بشی وبمیری و عمری مجبور نشم به پای تو بسوزم خواست بگه کسی مجبورت نکرده بود حامله بشی خودت واسه اینکه اخلاق شوهرت بهتر بشه به فکر بچه افتادی اما کبودی پایین چشم مادرشو که دید حرف های توی کله اش را پس راند و یادش اومد چند شب پیش سروصدای دعوای اونها چقدر آزارش میداده وبعد هم اون مرد کت شلواری مرتب واتو کشیده که کنارتخت ایستاده و با اخم وتخم نگاه می کنه احتمالا پدرشه که همیشه درشتی می کرد وبا چند تا سیلی آبدار عصبانیتشو خالی می کرد واز خونه بیرون می رفت ، سرشو برگردوند و نگاهی به تخت کناری انداخت وباز صدای گریه هاش بلند شد آخه دست خودش نبود دلخور بود همش تشنج واعصابخوردی به خوردش داده بودند والان داغش تازه شده بود حسودیش میشد اون بچه دماغوی ناز نازی داره سرحال وقبراق میخنده اون یکی رو خوب یادش مونده بود وقتی که با هم توی اتاق کناری بودند بهش گفته بود که مامانش هرچی میوه بود توی شکمش کرده تا خشکل بشه وموسیقی های شاد گوش میکرده تا مبادا یه وقتی دلش بگیره وباباش هر روز که می اومده خونه سرشو میذاشته روی اون شکم گنده تا صداشو بشنوه وهمش قربون صدقه اش می رفته آهی کشید وسینه ی مادرشو چسبید ومِک زد
اون یکی که سرش به حساب وکتاب گرم بود وهمش دوست داشت هی اٌرد بده به این واون که خرده فرمایش هاشو انجام بدن پز میداد که کلی عدد رو بلده و حساب کتابو از مادرش یاد گرفته که شبانه روز فقط ماشین حساب جلو چشمش بوده وبادی تو گلوش انداخت که می دونه مادرش هر پاکت شیر پاستوریزه های شرکت رو چه جوری ازش سود می کنه وقبل از اینکه سینه مادرشو به دهن بگیره با خودش حساب کرد هر کدوم از این قطره های شیر چقدر ویتامین داره وچند تا کالری.
اون یکی که رغبت نداشت با این اون دمخور بشه ودماغش بوی نخبه ها رو می داد ، جیک نمی زد وسرش به کار خودش گرم بودوتو فکراینکه چه جوری شکل گرفته با چشمهای درشت و تیز بین اطرافش رو کندوکاوی درست وحسابی کرد در تلاش بود که به یاد بیاره قانون جاذبه چی میگه یهو دید دست مادرش داره اونو به سینه اش نزدیک می کنه هی لب ولوچه اش رو تکون داد تا ازش بپرسه این شیرها چه جوری به وجود میاد اما نمی تونست چون مادرش نمی شنید که چی میگه وشکمش که به قار وقور افتاد گفت قانون بقاء رو بعد کشفش می کنم الان بهتره به شکمم برسم.
اون یکی که صداش از همه دلنشین تر بود ، سوت می زد و با دهنش ساز می نواخت سعی می کرد اون آهنگی رو که همیشه مادرش پای ظرفشویی می خوند رو بخونه امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام ،حبیبم اگر خوابه طبیم رو میخوام..... نگاه کرد دید بغل دستیش اشکاش یکریز می باره که من شومم وسایه ی بدبختی، بابام منو نمی خواد وگفته مامانمو طلاق میده اگه بچه دختر باشه و دلش به حالش سوخت ویه دهن آواز واسش خوند تا کمی آرومش کنه وگفت غصه نخور یادت نیست فرشته بهمون گفت که با لبخند هامون می تونیم دل هر آدمی رو بدست بیاریم وقتی بابات رو دیدی سعی کن همش بخندی
اون یکی هم که توی خودش خیس کرده بود دمغ شد وناله ی کش داری سرداد وآهی از ته دل کشیدوگفت درد تو از درد من کمتره حتی نمی تونم ببینم پدرو مادرم چه شکلیند چون کور شدم از بس بابام گفت دختر نمی خواد منم شدم آینه ی حرفهاش ، یه پسر کور...
اون یکی که خمار ومنگ وپکر بود واستخونهاش درد می کرد ودل ودماغ هیچ کاری نداشت وزورش می اومد حرف بزنه قشقرق راه انداخت که دهنتونو ببندید وگرنه لت وپارتون می کنم بی ملاحظه ها از بس دوتایی سیگار کشیدن وهی قرص ودوا به جون خودشون ریختن وبه خورد منم دادند الان تموم بدنم درد میکنه وحال وحوصله سروصدای شما رو ندارم میشه خفه خون بگیرید
اون که از همه عاقل تر بود واز اول تا آخر سراپا گوش بود و دهنش بوی آرامش می داد ومادرش کلی کتاب های آرامشو وجمله های زیبا وپر از امید خونده بود وهمیشه این جمله ی تروتی ویک رو مرور میکرده : مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید، صداشو نرم ومهربون کرد بچه ها چرا اولین روز زندگی اینقدر شکوه می کنید خب همه مون یه درد داریم و هر چیزی یه حکمتی داره بهتره در مقابل این دردها خودمونو نبازیم اگه از الان بخواهیم اینقدر به همه چیز از دید بد نگاه کنیم فردا چه جوری میخوایم زندگی کنیم باید الان فقط به این فکر کنیم چقدر قشنگه که می تونیم نفس بکشیم وچیزهای جدید تجربه کنیم و سعی کنیم هرکجا هستیم توی هرخونه که بزرگ میشیم برای اینکه بچه هامون به درد ما دچار نشن به جای زد وخورد با خودمون واطرافمون از گذشته درس بگیریمو از راه های اشتباهی که بقیه رفتن نریم ویکی از اون جمله های ساموئیل جانسون رو به زبون آورد: بزرگترین فن زندگی استفاده از فرصت های بی نظیری است که بر ما می گذرد.
اون یکی که خیلی وول می خورد توی جاش بند نمی شد و ورجه ورجه می کرد ،کمی شیطون بود وهمش دنبال یه چیزی واسه خنده به صداش لحن مسخره ای داد مثل صدای اون بازیگره که توی تئاتر شهر مادرش رو اونقدر به خنده انداخته بود که دستشو هی روی دلش فشار میداده واونم از اول تا آخر نمایش آرزو می کرده کاش می تونستم از زیر این پوسته سرمو بیرون بیارمو بگم مامان داری فشارم میدی وبا خنده گفت مثلا الان همه می تونیم توی خودمون بشاشیم .
همشون پقی زدند زیر خنده وبعد توی خودشون خیس کردن وصدای گریه هاشون رسید به عرش آسمون : ما خیس کردیم .................گشنمونه ........ شیر..............


* دوست گرامی سپاس بسیار از لطف شما
شهرک بچه ها (فصل : زایشگاه )
نوشته شده در تاریخ : 27/10/86
روز یا شب با شکوهی داشته باشید ، هرجا که هستید *

نویسنده : شکوفه جباری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل